بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

از اونجا که پستهای مربوط به بابا بزرگ به نام آرزو بر جوانان چیز نیست ورژن های 1 و 2

بسی مایه ی خرسندی همه شدو برای اینکه بگم بنده هیچ نسبتی با آرزو خانوم ندارم!

تصمیم گرفتم طبق ایده ی بابا بزرگ 10 سال دیگه را اما در واقعیت پیش بینی کنم !

باشد با این کارمان دغ و دلیمان را بر سر مسئولان مملکت خالی کنیم !!

1 . فک کنید 10 سال دیگه یک آقا پسر با کله ی کچل و پیشونی بلند تازه سربازیش

تموم شده و از جنوبی ترین مناطق ایران با پوستی بس برنزه و زیبا برگشته شهرش !

خونوادش که یک روز نذر کرده بودن اگر کارشناسیشو گرفت و رفت سربازی و برگشت تا

یک سال کل شهرو شیرینی بدن مشغول پزدادن و شیرینی دادن به این و اونن و دارن

میگن آره پسرما بالاخره تو سن 26 سالگی بعد از 8 سال کارشناسیشو با رو انداختن و

اسمس دادن به استادها گرفت و سربازیش هم به علت گفتمان های سیاسی و سرباز

زدن از دستورات جناب سرهنگ از 2 سال به 4 سال افزایش یافت ! ولی بالاخره تموم

توسنت تو سن 30 سالگی هم لیسانس داشته باشه هم هم کارت پایان خدمت !

( بزن برقص بچه های محل به مناسبت بازگشت من ! )

 

2 . برای پیدا کردن کار به دفتر ریاست جمهوری میرم و از دکتر رحیم مشایی رییس

جمهور وقت که سال اخر ریاست جمهوریشه و از اینکه قانون ریاست جمهوری مادام

العمر مجلس اون زمان تصویب کرده و قرار شده با عمو محمود یک سال در میون مملکتو

اداره کنن میرم و تقاصای کار میدم  به خاطر هیکلم پیشنهاد بازجو شدن در کهریزک

شعبه ی 100 را میده و میگه ماهی بهم 100 میلیون تومن میده اعتراف بگیرم اما

وجدانم اجازه ی چنین کاریو بهم نمیده و بی خیالش میشم ! به فکر کار آزاد میفتم

میبینم تو هر رشته ای که بگی 100000000000 تا مغازه وا شده و هیچی به هیچی !

( ببینید ، اون زمان دیگه رییس جمهورها کت میپوشن ، جالبه نه ؟! )

 

3 . وقتی دیدم کار گیرم نمیاد میام میشینم خونه و باز میرم سراغ اینترنت ! اون زمان

دیگه سرعت مثه الان نیست ، سرعت به 20 کیلو بایت نزول یافته و تا بخواد مسنجر را

باز کنه ساعت ها طول میکشه ... خلاصه بعد از 2 ساعت مسنجر باز میشه و در کمال

تعجب میبینم بابا بزرگ کیامهر که به عنوان مشاور عالی مدیر مایکروسافت تو

سانفرانسیسکو زندگی میکنه آن شده و حالت خودشو بیزی کرده ! در کمال پررویی

و برای یافتن کار و پارتی بازی این حرفها که دیگه اون زمان کلا همه پارتی باز شدن

میرم و بهش سلام میدم اما با جمله ی " ایگنور یوزر " مواجه میشم و میفهمم بعله

بابابزرگی که یک زمان لینک بلاگزیت ما را میداد برای همیشه ما را از روزگار ایگنور کرد !

( ایستاده از راست به چپ : بابا بزرگ کیامهر ، مدیر مایکروسافت ! )

 

4 . وقتی از بابا بزرگ خیری به ما نرسید یادم میلاد میفتم ! رفیقی که از 15 سالگی

باهاش دوس بودم و چند بار دیدمش ، فنلاند به دنیا اومده و الان هم اونجا زندگی میکنه

میرم بهش میل میدم میلاد جان قربونت برم ، من اینجا بیکار موندم ، میشه لطف کنی

اونجا یک کار ردیف کنی و یکخورده کمکم کنی ؟!

میبینم بعله جوابمو به فنلاندی داده میرم تو گوگل ترانسلیت میزنم و میبینم نوشته :

محمد جان ، قربونت برم ، سربازی بودی خبر نداری ، الان کشور شما فقط با عراق و

ونزوئلا در ارتباطه و به هیچ جای دنیا تا آخر عمرت نمیتونی سفر کنی ... !

میبینم بعله ، اوضاع داغون تر از این حرفهاست  ، بازم بی خیال

 

( این عکس میلادو 25 سال پیش ازش گرفتم و دیگه ندیدمش ! )

 

5 . وقتی میبینم صدام به جایی نمیرسه و هیچکس نمیخواد حرفمو گوش بده سرمایه

باقی ماندمو که به پول این زمان چیزی نزدیک 100 هزار تومنه میذارم تو کار خوانندگی

و میشم یک خواننده با قلبی شکسته !

( گروه کُر من ! )

پی تشکر نوشت : باید بگم ایده ی اصلی این پست درواقع همون پستهای بابا بزرگ

بود که جا داره ازش تشکر کنم

پی دعوت نوشت : چون قلم نیما تو اینطور نوشته ها خیلی طنزه دوس دارم اون هم

10 سال بعد را به واقعیت پیش بینی کنه

 پی پرشین نوشت : اگر اوضاع پرشین ادامه داشته باشه پست بعدیمو تو بلاگ اسکای

مینویسم !

پی حذف نوشت : پست بعد از اینو فقط برای آروم شدن دلم نوشتم و هیچ مطلب به درد

بخوری توش نبود ، پس حذفش کردم !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

پس از این نا امیدی و شور و مشورت هایی که با مغز پکیده ی مان انجام دادیم تصمیم

گرفتیم در حرکتی صلح جویانه و برای ایجاد روابط عالی با کشور دوست و همسایه به

" قطر " رفته و در آنجا دست به کشتن مردم زده تا این خانوم که اولین قاضی زن در

قطره بیاد ما را مورد بازجویی قرار داده و سپس حکم اعدام ما را امضا کند !

حالا من پیشنهاد میکنم چرا خودکشی کنیم ؟! بریم قطر ، هم اونور آبو میبینیم هم

اینکه از عربها که با آمریکا دوس هستن پس فتنه گرن آدم میکشیم ! هم اینکه این

خانومه به خلافهامون رسیدگی میکنه ... خوبه ها ! همین اخری خودش کلیه ...

 

پی تولد نوشت : تولد سید محمد با کمی تاخیر مبارک ...

پی لینک نوشت : از دوستان و مخاطبای گل وبلاگم که شرایطشو دارن میخوام این

لینکو دریابن و هرکی هر کمکی که میتونه بکنه انجام بده ... مرسی ( بهش برسی ! )

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

به پایان آمد این دفتر ...

حکایت همچنان باقیست

 

دوستتون دارم ، دلم براتون تنگ میشه ، مواظب خودتون باشین

یا علی مدد ، خداحافظ ........

 

پی نوشت : دلیل رفتن ام فقط حال خراب خودم بود ، نه هیچ چیز دیگه ای ...

برمیگردم ، چون همتون بیش از اندازه بهم لطف داشتین ، آدم بعضی موقع ها میمونه

که چی بگه ... روزی که وبلاگ نویسیو شرو کردم هیچ وقت فکر نمیکردم انقد دوستای

خوب و با معرفت پیدا کنم ...

نمیدونم کی پست جدید میذارم ، وقتی خوب شدم ، وقتی حالم رو به راه شد ...

فقط میتونم بگم ، همتونو خیلی دوس دارم ، همین ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

فک کن وبلاگی که توش راحت تر از وبلاگ خودتی ، فک کن وبلاگ مورد علاقه ات ،

وبلاگی که تمام درد و دل ها و مشورت هات را میری به مدیر اون وبلاگ میزنی ، حرف

هایی که حتی به نزدیک ترین افراد زندگیت هم اون ها را نمیگی ، وبلاگی که هر روز

که صب از خواب پا میشی ، یک راست میری اونجا و اولین جایی که باز میکنی اونجاس

وبلاگی که هر سلیقه ای داشته باشی بری توش موندگار میشی ...

حالا صب برای سلام و صب بخیری میری تو اون وبلاگ و میبینی که کامنتدونیش

بسته شده ، دیگه نمیتونی حرفهایی که تو دلته را بری بگی ، دیگه نمیتونی بری اونجا

و حرفهای ناگفته ات را بگی ... خیلی سخته ، خیلی ... سخته که آدم حس کنه باید

حرفهاشو بریزه تو خودش و هیچ جا نداشته باشه بگه ، خیلی سخته که آدم تو اوج

ناراحتی که با حرف زدن راحت میشه دیگه نتونه حرف بزنه ... خیلی سخته

تنها امید برای شنیدن و نصیحت کردنهات از بین بره ... آدم چه حسی پیدا میکنه ؟!

نه خانوم معلم ، این رسمش نیست ، شنیدن درد و دل های یک آدم شاید تکراری

باشه اما مطمئن باش ، اون آدمو خیلی سبک میکنه ... بد موقعی این کارو کردی خانوم

معلم ، کاش میذاشتی این روزها بگذره ، این روزها حالم خوب نیست ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

بالاخره یک روزی میمیرم ، بالاخره از اون بالا یکی میاد و دستمو میگیره و میبره

اون روز دیگه نمیتونم نفس بکشم ، اون روز منو خاک میکن و برای همیشه میرم

نمیدونم کجا میرم ، نمیدونم پیش کی میخوام برم ، نمیدونم اون بالا کیا هستن

اما یه چیزو خوب میدونم ، یک چیزو خوب درک میکنم

برای همیشه ، دنیا را بدی هاش ترک میکنم !

 

پی حذف نوشت : امشب یک پست دیگه گذاشتم ، امشب کلا دیوونه بازی در آوردم !

نمیخواستم حذفش کنم اما مهندس ققنوس با خشم دوس داشتنیش مجبورم کرد

اون پستو حذف کنم !

مهندس به جون خودم موبایلم اون موقع که داشتی دعوا میکردی ویبره میزد !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

این دومین باریه که میخوام یک بازیو انجام بدم ... این بار هم بابا بزرگ کیامهر و این

پسره ، اسمش چی بود ؟! اهان نیما ، منو دعوت کردن به یک بازی که به جون خودم

مثه اعتراف نامه میمونه ! الان هم از خیابون اومدم کلا امشب زدیم ترکوندیم و بزن

برقص راه انداختیم اگر چرت و پرت جواب دادم به بزرگواری خودتون ببخشید ...

 

بدترین اتفاق زندگیم :

مطمئنا 22 خرداد 1388 ... روز کذایی انتخابات !

خوب ترین اتفاق زندگی :

قهرمانی استقلال سال 87 ، تو مشهد ... فوق العاده بود اون روز برام

بدترین تصمیم :

چرا وبلاگ نویسیو شروع کردم که حالا انقد معتادش شدم !

بزرگترین پشیمونی :

اون روزی که نیما واسم کامنت گذاشت چرا رفتم وبلاگشو و بهش گفتم با افتخار لینک

شدید ! ( یره شیرازی ، این جبران اون تیکه ای که تو بازی بهم انداختی ! )

فرد تاثیر گذار در زندگیم :

محمود احمدی نژاد !

چه آرزویی داری :

آروزی آرزو را دارم ! ( ایهام داره یا ابهام ؟! )

اعتقاد به معجزه :

ندارم

چقدر خوش شانسم :

شانسم خدا را شکر خوب بوده همیشه ...

خیانت :

اوه اوه ، منو با این کلمه های قلمبه سلمبه در نندازین خواهشا ...

عشق :

علاقه ی شدید قلبی ! خدا کنه هیچ وقت گرفتارش نشم

دروغ :

بعضی موقع ها میگم اما کلا خیلی بدم میاد ازش !

از کی بدم میاد :

از دوستای سیریش و علافی که هر روز زنگ میزنن و میگن بریم خیابون گردی !

تا حالا دل کسی رو شکوندی :

نمیدونم اما اگر بفهمم که این کارو کردم سریع از دلش در میارم

دلیل انتخاب اسم وبلاگ :

از صابخونه بپرسین نه از من ! اما فک کنم چون شجاعتم مثه شیر میمونه شد بیشه !

کی رو از بچه های وب بیشتر دوس داری :

کسایی که تو پیوند های وبلاگم هستنو از همه بیشتر دوس دارم

تعریف از زندگی خودم :

مثه موج دریا میمونم ، یک روز آروم و یک روز طوفانی

خوشبختی :

به جون خودم اگر پایه باشه خوشبختش میکنم !!

این واژه ها یاداور چی هستن

هلو :

دختر همسایه

خدا :

یک مهربون بخشنده

امام حسین :

اشک های تمساحی که هیچ کدوم امام حسینو نمیشناسن !

اشک :

آرامش

کوه :

میرحسین موسوی !

فرار از زندان :

فیلمشو ندیدم اما یاد رضا مارمولک میفتم !

هوش :

یاد کله ی پر مغزم !

خواهر شوهر :

مگه خودت خوار مادر نداری که میای از خواهر شوهر میپرسی ؟!

رنگ چشام :

نمیدونم اما فک کنم قهوه ای باشه ، نه ؟!

رنگ مورد علاقه :

سبز و آبی !

جواب تلفن و ارتباطات :

همیشه سایلنتم اما کلا ایرانسلی های ناشناخته شده ای که زنگ میزنن از همه جذاب

ترن !

کلام آخر :

امروز روز خیلی خوبی بود ... وقتی دقیقه ی اخر فرهاد گل زد داشت قلبم وا میساد ...

این بردو به همه استقلالی ها تبریک میگم و میخوام یادی داشته باشم از داود جورابلی

لیدر باشگاه استقلال که هفته ی پیش بر اساس تصادف به رحمت خدا رفت ...

روحش شاد و یادش گرامی

 

پی دعوت نوشت : نازگل خانوم کاغذ کاهی ، الهه ( درباره ی الی ) ، خانوم دکتر مامان

پارسا ، هستی از نوع معترض ، دختر حوا و فرزند آدم دعوتن به این بازی ...

هرکس خواست بازیو انجام بده اگرم وقت نداشتین که هیچی ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

استقلال ، تو را به بزرگی نامت دوست دارم ...

 

سلطان علی پروین نیست ... سلطان فرهاد مجیدی است

 

دارم میرم خیابون ... وقتی امدم به کامنتها جواب میدم ...

چه حالی من بگیرم از این لنگی ها ...

فعلا خداحافظ

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

لینکها در کدام بلاگ و در دست چه کسی است ؟! کی من ؟! کی این ؟!

در بلاگزیت این هفته :

خوب ها ، بد ها ، زشتها معرفی میشوند ، موتلفه و آزاد نویس رقابت پیدا میکنند ...

نینا از حافظ میگوید ، ققنوس خاطره ای احساسی میگوید و الهه به مملی نامه میدهد

این بلاگزیت است ،‌برنامه ای از سوی آمریکای جهانخوار و متحدان فتنه گرش در ایران

برای تبدیل ایران اسلامی به ایران کمونیستی و گسترش جنبش های غیر اسلامی میان

جوانان این مرز و بوم و برای بسط توسعه و استبداد بین بلاگستان های این کشور

اسلامی !

بلاگزیت برنامه است برای شما که حوصله خواندن ندارید ، برای شما که لینکها را گشته

اید و پیدا نکرده اید و برای شما که اصلا خبرندارید اینترنت چی هست ...

بلاگزیت برای شاد کردن دل شماست ، نه شاد کردن دل رییس روسای ما ...

بلاگزیت تا فردا شب بنیان های استکبار را سست و پای مسئولان مملکتی را قلقلک

میدهد !

 

چهره ها و ترین های هفته :

1 . چهره ی خوب هفته : نینا ، از هر دری سخنی ...

به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان ، به " یاد آوری روزهای تاریخی " مشهور است

نینا خانوم ، رییس بانک مرکزی دولت یازدهم که نفهمیدیم بودجه ی ازدواج ما را چیکار

کرد ، با گذاشتن پستی روز بزرگداشت حضرت حافظ را یاد آوری کرد ، بنابراین دکتر نینا

که گویا در میان دوستان تنها کسی بود که درباره ی حافظ نوشت ،

افتخار میابد به عنوان چهره ی خوب این هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود ...

از این پست میتونید یک شعر زیبایی که نینا انتخاب کرده را هم بخونید ...

 

2 . چهره ی بد هفته : به جون خودم نباشه ، به جون نیما ، این هفته هرچی گشتیم

چهره ی بد پیدا نکردیم ... گفتیم همینطوری خودمون را چهره ی بد کنیم ...

پس چهره ی بد این هفته به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " راه انداختن 

بلاگزیت و چرت و پرت تحویل مردم دادن " معروف است ، ماها یعنی من و نیما افتخار

میابیم به عنوان چهره ی بد این هفته ی برنامه ی خودمون انتخاب بشیم !

 

3 . چهره ی زشت هفته : سر دبیر تابناک !

به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " دو پهلویی و نون به نرخ روز خوری " معروف

است ، سر دبیر تابناک که یک روز پست میذاره و از استاد !! افتخاری تعریف میکنه و روز

بعد پست میذاره و بهش بد و بیراه میگه و فرداش باز میاد یچی میگه و پس فرداش

حرف خودشو تکذیب میکنه ، افتخار میابد به عنوان چهره ی زشت این هفته

ی برنامه ی ما انتخاب شود ...

 

4 . احساسی ترین نوشته ی هفته : مرد کبیر بلاگستان ، ققنوس

مهندس ققنوس که به تازگی لقب " شیخنا " را با گذراندن کلاسها و امتحان های بس

دشوار به دست اورده با گذاشتن پستی زیبا که یک خاطره ی احساسی را برامون

تعریف کرده یادی از عزیزانی کرده که واقعا میشه به اون ها لقب های سرشاز از روحیه

را داد ، بنابراین این نوشته از ققنوس افتخار میابد به عنوان احساسی ترین نوشته ی

هفته انتخاب شود .. همچنین در این پست ، خانوم دکتر هم یادی از این عزیزان کرده ...

از این پست میتونید نوشته ی ققنوس را بخونید ...

 

5 . زیباترین نوشته ی هفته : الهه ، وبلاگ دلکده

مملی را همه میشناسیم ، مملی نوشتهای حمید خان باقرلو را همه میخونیم ، بچه ی

شیرینی که هیچ وقت نمیخواد بزرگ بشه و همیشه میخواد پاک و صادق باقی بمونه ...

الهه با گذاشتن یک پست خیلی قشنگ که یک نامه ی زیبا به مملی هست یجورایی

مملی را برای همه ی ماها دوس داشتنی تر کرد .. بنابراین این نوشته از الهه افتخار

میابد به عنوان زیباترین نوشته ی هفته انتخاب شود ...

از این پست نامشو به مملی بخونید

 

گفت یا نگفت :

١ . آناهیتا گفت تو خیابون زدن آقا حوریه ی بهشتی باحجابه !‌ اما نگفت خب خواهر من

اگر بی حجاب بود که حوریه ی بهشتی نمیشد ، حوریه ی جهنمی میشد !!

٢ . سیروس خان خذعبل الدوله ! گفت آقا حال یکیو گرفتم اساسی ( طرف چیکار کرده

خودتون برین وبلاگش بخونین ) اما نگفت مرد حسابی ، پس معنی بخشش از بزرگان

است چی میشه ؟! اخه من به تو چی بگم ؟! اصلا مگه مشهد هم ماشین داره که

تو اون بلا را سرش آوردی ؟! اصلا مگه مشهد آسفالت شده ؟!!!

٣ . حوری خانوم ودیگر هیچ گفت خواستگاری انواع داره زیاد زیاد ! اما نگفت خب اون

جوونی که با این اوضاع یک قرونی هم ته جیبش نیست چجوری بره خواستگاری اخه ؟!

۴ . بابا محمود تو بازی که از سوی کرگدن دعوت شده بود گفت پسر جان ! ( جانشو

از خودم گفتم ! ) چرا انقد ضعیفه ضیعفه میکنی آخه ؟! اما نگفت اگر همین پسرجان

بیاد تو وبلاگش هی بگه فمنیست فمنیست فرداش فیلتر میشه ... خب بابامحمود

من مجبورم بگم ضعیفه تا به مذاق رییس جمهور اینا خوش بیاد دیگه !

 

صندلی داغ بلاگزیتی :

این هفته پس از شور و مشورت های زیاد تصمیم گرفتیم سوالات خودمونو در صندلی

داغ بلاگزیتی از مرد کبیر بلاگستان ، مهندس ققنوس بپرسیم ...

اول از همه میخوام مقدمه و این چیزها را بگه تا سوالات خودمونو شرو کنیم ...

 من ققنوسم ... البته از نوع راستگو ، کلا 4 ماهه که مینویسم ، البته 4 سال قبل هم

مینوشتم اما وبلاگم را مورد عنایت قرار دادن و پاک شد ، از اینکه تو مصاحبه ی شما

شرکت میکنم خیلی خوشحالم و البته استرس هم دارم یک وقت طرفداران شرمنده

نشم !

خب بپردازیم به سوالات :

 

1 . تاثیر فلسفه ی هگل بر جهانی سازی قبض و بسط تئوریک معرفت شناختی کانت را

حداکثر در 2 خط شرح دهید :

 هیچ گونه تاثیری نداشته ... ما کلا گرفتار یک مشت آدم احمق شدیم ... خدا خداست و

هیچگونه پسوند و پیشوندی نداره ...

 

2 . لوران دزیله کابیلا کیست ؟!

 والا تا پارسال که تو ناصر خسرو دارو میفروخت ، الان اینجا هم نونوایی زده و داره خاش

خاشی میفروشه !!

 

3 . شیخنا به توجه به مصرع " سلسله موی دوست حلقه دام بلا است " نوع شامپو و

سشوار جناب دوست که باعث شده موهای ایشان به صورت حلقه دام بلا در بیاید را

بیان کنید !

فک کنم فلیپسه ، البته حلقه ی دام بلاگ برای من یادآور گرفتاری در دست یک موجود

نفهمه !

 

4 . بهترین روش انتخاب اعضای تیم ملی منچ و مارپله را توضیح دهید :

انداختن تاس با قسمت باسن به هوا !! و توانایی حرکت دادن مهره ها با نوک بینی !

 

5 . جهت و مقدار عکس العمل نیرو در بیت " ز نیرو بود مرد را راستی " را مشخص کنید

این بیت میگه ، یا نیرو از مرد خارج میشه و به راستی آبروش میره یا اینکه نیرو به مرد

وارد میشه و راست راست برای خودش میچرخه !

 

6 . نظر شما درباره ی بلاگزیت و تهیه کنندگان آن :

 راستش درد مورد محمد نظر من مشخصه و همه هم میدونن ، در مورد دیگر دست اندر

کاران هم باید گفت نیما خوبه اما وقتش کمه ! باید زودتر وقتش زیاد شه ، اگر بتونیم

با دوستانمون در استکبار هم تماس بگیریم خیلی اوضاع بهتر میشه ( به قولی داداش

یک دلار بفرشت !! )

 

7 .و کلام آخر دست شما ، هرچی دلتون میخواد بگین ، به ما هیچ ربطی نداره ! :

 من از مشوقینم ، تشکر میکنم ... مشوقینی که این سالها نذاشتن من طعم تلخ دوری

را حس کنم و همیشه یاور من را استاد کردن !! به خصوص محمد که بیشه اش همیشه

سبزه ...

( مهندس قرار شد وقتی اومدی اراک کی بهت شام بدم ؟!!! )

 

و این بود بلاگزیت 7

من ممد و من نیما هفته ی خوب و خوشی را برای شما آرزو میکنیم و فکر میکنیم :

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ... هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

تشکر ویژه از آقا مهندس مجید حمید بابت طرح سوالات

 

پی تولد نوشت : تولد آسمان امامت و ولایت ، خورشید تابناک عصر غیبت ،

بابا بزرگ کیامهر بر تمام نوه ها و فرزندان و رفیق رفقایش مبارک !

پی دربی نوشت : فردا آسمان ایران آبی خواهد بود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

در جواب به پستهای گذاشته شده توسط حزب موتلفه :

این چند روز فک کنم همه ی مسائل درباره ی حزب موتلفه و وبلاگ نویس آزاد بود ...

من راه و روش خودمو انتخاب کردم و همون روز از وبلاگ نویس آزاد حمایت کردم ...

این پست نمیخوام بگم چرا این کارو کردم ، نه ، چون تو وبلاگ حاج وحید و نئو و استاد

ما هیچ ما نگاه به اندازه ی کافی توضیح دادم ...

اما میخوام جواب بدم به کسایی که تو این چند روز با دید نسبتا محدود شروع به پست

گذاشتن کردن ...

با احترامی که به همشون دارم میخوام حرفامو بزنم

تمام مسائلی که همه این وبلاگ ها مطرح کردن این بود ، که تویی که نیامدی عضو

موتلفه شی ، تو از آزادی چی میفهمی ؟! اصلا چیزی میفهمی ؟!!!

اولش با آزادی شروع کنم ، هیچکس از آزادی بدش نمیاد ... میشه برای آزادی هم 1000

تا معنی تعریف کرد ... بچه ی دبستان آزادیو تو مشق ننوشتن میدونه ، دانشجو آزادیو

تو آزادی بیان و تفکر میدونه ، رییس آزادیو تو دستور دادن و دیکتاتوری میدونه و خیلی

چیزهای دیگه ... اما منه وبلاگ نویس ، آزادیو تو محدوده ی نوشتاری خودم میدونم !

من دوس ندارم وبلاگ من ایده پردازی باشه ، خیلی جاها روزانه نویس را به همه چیز

ترجیح میدم ، خیلی جاها دوس دارم مطالبی را بنویسم که شاید از دیدگاه خیلی ها

چرت و پرت بیاد اما مسلما تو نوشتن اون پست من هدف داشتم ! اما پستی را که

میگذارم مسلما مثه پست بعضی دوستان نیست که از جزئی ترین مسائل نوشته شده

باشه ... نه به هیچ وجه ، پست من حتی اگر از شخصی ترین چیز هم بنویسم مطمئنا

طوری مینویسم که به هیچکس بر نخوره ! اما اینکه از چه مسائلی مینویسم فک میکنم

فقط خودم بتونم تشخیص بدم که چی مینویسم و چه هدفی توش دارم !

من آزادی اینو تعریف میکنم ... من آزادیو تو ایده نوشتن نمیبینم ، من آزادیو تو این

میبینم که وبلاگ من خونه ی منه ، با احترام به مهمون هایی که دارم کار خودمو میکنم

و مسلما به خاطر کسی نمیام و بعضی چیزها را بنویسم ...

پس اینکه دوستان میان چه به حالت تمسخر آمیز و چه به حالت جدی میپرسن آزادیو

برای ما تعریف کنید ، فک کنم خودشون هم میدونن که هرکسی معنی آزادیو بر اساس

چیزی که میدونه و میفهمه تعریف میکنه ... نیازی هم نیست برای کشف آزادی بری تو

گوگل بزنی آزادی و 4 تا جمله ی قلمبه سلمبه پیدا کنی و بیاری بذاری تو وبلاگت بعد

بگی آزادی یعنی این ...

اما سوالی دارم از دوستان ... دوستانی که تو نوشتن کامنتهاشون و تو گذاشتن پستها

متاسفانه یک عصبانیت بیش از حد از خودشون بروز دادن !

معنی اختیار آدمی را میدونین ؟! فرق بین انتخاب و انتصاب را چی ؟! به آدما تو زندگی

حق میدین راهی را که دوس دارن انتخاب کنن ؟!

متاسفانه بعضی از دوستانی که عضو موتلفه شدن گویا این چیزها را نمیدانند !

گویا عادت کردن مثه بعضی از آقایون فقط تو کارشون انتصاب باشه و یکی مخالفش حرف

زد بگه خفه شو ، دهنتو ببند !

انتظارم از کسایی که تو حزب موتلفه اومدن اینه که بپذیرن یا با ما یا بر ما دورانش خیلی

وقته که به سر اومده ... دیگه هرکس حق انتخاب داره ، هرکس با توجه به اهدافش

یک چیز را انتخاب میکنه ... هرکس واسه خودش یک عقیده داره ، مسلما تفاوت عقایده

که میتونه همه را به پیشرفت و خوشبختی برسونه ... پس شمایی که عضو موتلفه

شدی ، اگر واقعا پیشرفت وبلاگ نویسی را میخوای ، اگر واقعا رو حرفت واسادی میتونی

از همین حالا با احترام به عقاید دیگران شرو کنی ... حرف زدن خیلی راحته ، خیلی ...

اما عملش سخته ... من از آزادی به دلایلی که گفتم حمایت کردم ، مطمئنا حرف زدن

من هم آسونه اما تا اونجا که بتونم تو نوشتن پستهام و تو عمل نشون میدم ...

حداقل انتظار من از دوستان خوبم تو حرف موتلفه اینه که با احترام به مخالفانشون و

به دور از عصبانیت های بیجا ، کاری را که شرو کردن ادامه بدن ... مطمئن باشن

این بهترین راهه و با دعوا و جنگ و جدل و مسخره کردن هیچی درس بشو نیست ...

و اینو هم بدونن که هرکس یک منش و روشی برا خودش داره و هیچکس نمیتونه آدمو

از روشی که پذیرفته باز داره ... پس موتلفه هم میتونه به کار درست یک معنی از آزادیو

را برای همه تعریف کنه ، اما مطمئنا با اصلاح نوشتن هاشون !

ببخشید که طولانی شد ...

 

پی اطلاع رسانی نوشت : بلاگزیت ، فردا راس ساعت 10 شب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

1 .نمیخوام تو خونه صدای شجریانو گوش کنم ... از موسیقی سنتی خوشم نمیاد

ترجیح میدم محسن یگانه و علی عبدالمالکی را بذارم و با صدای بلند گوش کنم ...

2 . نمیخوام تو شهر با سرعت 60 رانندگی کنم ، دوس دارم پنجره ها تا ته باز باشه و

با سرعت 120 تا برم ...

3 . دوس دارم قبل از رفتن به دانشگاه ، 2 کیلو ژل به موهام بزنم و ادکلنو خالی کنم رو

پیراهنم اما هیچ وقت موهامو فشن نمیکنم !

4 . از اخبار چه اینوری چه اونوری حالم بهم میخوره ! میخوام دور از هر خبری باشم تا

آرامش داشته باشم ...

5 . دوس ندارم شب ها ساعت 10 بخوابم و ساعت 6 صب پاشم ، ترجیح میدم 2 بخوابم

و 10 پا شم

6 . بودن با دوستامو از بودن با عمو و عمه و دایی و خاله بیشتر ترجیح میدم و اگر جایی

باشم که فامیل جمع باشن یا دوستام ، میرم پیش دوستام ...

7 . دوس ندارم مثه بعضی پسرها بیام به دختر مورد علاقه ام اس . ام . اس بدم که

خرتم ، کرتم و ... اگر دوسش داشته باشم یبار مرد و مردونه بهش میگم

8 . تا حالا نه غذا درس کردم نه ظرف شستم نه کار خونه کردم ... خوشم از این کارها

نمیاد ...

9 . از جلف بازی هایی که تو عروسی ها میشه حالم به هم میخوره ، خوشم نمیاد 

ببینم ساعت 4 شب بزن برقص دارن و نمیذارن همسایه ها بخوابن

10 . دوس ندارم وقتی نمره ی دانشگاهم میاد ، دور ترین فامیل بیاد بپرسه چیکار کردی

معدلت چند شد ..

11 . از علاف بودن تو خیابون و رفتن از اینور به اونور به هوای دختر بازی تنفر دارم ، به

نظرم کسایی که اینطوری میکنن مشکل روانی دارن !

12 . دوس ندارم برم به خاطر کم شدن سربازی عضو بسیج بشم .... تا حالا یک دقیقه

سابقه ی عضویت بسیجی هم نداشتم

13 . دوس دارم دکترهایی که یک دقیقه آدمو درمون میکنن ! اما کلی پول میگیرنو خفه

کنم و 4 تا بد و بیراه بهشون نثار کنم

14 . دوس دارم همیشه آدامس تو دهنم باشه ... تو خونه ، سر کلاس ، تو خیابون ، تو

ماشین و ...

15 . دوس دارم مهمون که میاد نیم ساعت که نشست پا شه بره ... نه اینکه ساعت

8 شب بیاد و 3 نصف شب بره !

16 . میخوام وقتی فوتبال میبینم هیچکس پیشم نباشه و هیچ صدایی حتی از دیوار هم

نیاد !

17 . جلو دوستایی که حتی نمیدونن نمازو چطوری مینویسن نمازمو با افتخار میرم و

میخونم ...

18 . تو مد و مدل نیستم ... نمیدونم مد امسال چیه ، نمیدونم بهترین مارک جنسها

چیه و ... یچیو ببینم قشنگه و بهم میاد میخرم

19 . دوس دارم همیشه کیف کولیم همراهم باشه ... حتی اگر هیچی توش نذارم

همیشه همراه خودم دارمش

این منم ، دوس دارم خودم باشم ، نه کس دیگه ای ، دوس دارم اونطوری که فک میکنم

درسته رفتار کنم ... شاید رفتارم از دیدگاه خیلی ها ساختار شکنی بیاد ، شاید خیلی

ها بهم بگن عقب مونده ای و بروز نیستی ، خیلی هم بگن احمقی و هیچی نمیدونی

هرچی که میخوام باشم ، مهم برای خودم اینکه فک میکنم کارهام درسته و اگر روزی

ببینم یکیش غلطه حتما اصلاحش میکنم ...

از دیدگاه خودم ، نه ساختار شکنم نه عقب مونده ام نه احمقم !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

هرچی که میخوام باشم ، باشم ...

مسلمون یا غیر مسلمون ، چپ یا راست ، ملی یا مذهبی ، آبی یا قرمز ، ایرانی یا

خارجی ، با سواد یا بی سواد و ...

میخوام تو وبلاگم آزاد باشم و آزادانه بنویسم و به مخاطبانم حق آزادیو بدم ...

پس برای حمایت از آزادی بیان در وبلاگ نویسی :

 

از وبلاگ نویس آزاد حمایت میکنم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

نمیدونم تا حالا رامسر رفتین یا نه ... من از بین شهر هایی که دیدم مسلما ، به نظرم

بهترین شهر ایران " رامسره " ... چرا هستن شهرهایی مثه تهران و اصفهان که واقعا

دوسشون دارم اما خداییش رامسر یک چیز دیگه است ... میگن تنها شهر شمال ایرانه

که دریا و جنگل به هم میرسه ... همه ی شمال قشنگه ، از غربش تا شرقش اما برای

من رامسر آخرین شهر مازندارن از سمتی که میره استان گیلان یچیز دیگه است ...

فرصت شد تا یک سفر 5 روزه داشته باشیم به اونجا ، خدا را شکر خوب بود ، جای

همتون هم حسابی خالی بود ... این 5 روز فقط بارون داشتیم و سرما ... منم مثه عقده

ای ها فقط میرفتم زیر بارون و خیس برمیگشتم خونه ... پیشنهاد میکنم اگر ماه مهر

نرفتین شمال حتما برین ، چون اولا خیلی خلوته دوما هواش بی نظیره ... من هم

همین 2 تا را میخواستم که خدا را شکر بهش رسیدیم

ادامه ی حرفهای گرانبهایم ! را رو عکسا میگم :

راه رفت گفتن جاده چالوس بسته است .. مجبور شدیم از اتوبان قزوین رشت بریم

اینجا 40 کیلو متریه رشته ... یک منظقه ی فوق العاده دیدنی که اسمشو یادم رفت

اینجا خونمون بود ، طبقه ی آخر یک آپارتمان ( طبقه ی نهم ) که کل رامسر زیر پامون

بود ... این ورش دریا ، اون ورش جنگل .. اون 2 تا ساختمونی که میبینین اون ته مها

هتل قدیم رامسره ، جایی که یک زمان شاه ( خدا بیامرز ) برای تفریح میامده اونجا ...

ما تو خونه لبتابو باز کردیم ، دیدیم نوشته کانکت تو هتل آزادی رامسر ! وایرلس داشت

با کلی کیف کانکت شدیم ، اومدیم وار شیم دیدیم بابا طرف زرنگتر از ماست ، یک

صفحه باز کرد که یوسر نیمو پسورد میخواست .. ای تو روح هتل آزادی رامسر !

از آنجا که پست اصفهان ، عکسهای ما حسابی به همه چسبیدو گفتن بیشتر بذار ، ما

هم در کمال تواضع عکس خودمان را میذاریم ... اینجا جلو هتل قدیم رامسره ، این شیر

هم منم ، اون یکی شیره هم که بغلمه رفیقمه ! ما با این عکس خواستیم به دشمنان

بگوییم ، شیر نماد شاه معلون ! نیست ، شیر نماد وبلاگ جهانی ماست ...

اینجا پارک بغل خونمونه ... هر روز صب ساعت 5:30 ، دیگه بعد از اذون صب نمیخوابیدم

میامدم تو پارک ، تا دریا نیم ساعت بیشتر راه نبود ، تا اونجا میدوئیدم ، تا هم ورزش

باشه ، هم اینکه صبای زود تنها برم کنار دریا ...

دریا دریا دریا ، عشق مو دریا ... به به ، صب زود چه میچسبید کنار دریا ...

مثه همیشه طوفانی بود

میشاییل شوماخر ، با قدی معادل یک متر و 90 سانت ! ( ماشالله ، بزن به تخته )

حاضریم هرکس گفت باهاش در تمامی نقاط ایران زمین کورس بذاریم

( قابل توجه سیب کال )

تو راه ماسوله از خیلی شهر ها گذشتیم ، از صومعه سرا ، از فومن ( شهر زهرا خانوم

اینا ) و ... اینجا هم لاهیجانه ... بام لاهیجان ... عجب جای خوفی بود ...

( راستشو بخواید آب شمال یطوریه که آدم باید نیم ساعت نیم ساعت بره wc ، گفتن

اینجا دستشویی داره عسل ! ما به خاطر همین کلی راه اومدیم اینجا ... )

اینجا هم ماسوله ... به به ، عجب چیزی بود ...

بشوزه پدر عاشقی ! آرزو کجایی ؟! ببین ممدت معتاد شد رفت !

اینجا هم نمک آبروده ... ببینید چقد قشنگه ... به زردی و سبزی درختها توجه کنید ...

چون تله کابین رامسرو سوار شده بودیم دیگه تله کابین نمک آبرودو بی خیال شدیم ...

تله کابین رامسر هم از بس بارون اومد حالیمون نشد چی شد ، عکس دارم اما خوب

نشده ، فقط میدونم از ترس یک چند کیلویی لاغر شدم !

نمک آبرود هم برنامه ی مسابقه ی محله اومده بود ... ما داوطلب شدیم شیرین کاری

انجام بدیم اما مجریش گفت برو از قدت خجالت بکش !!

این بود سفر ما ... باشد تا با سفرهامون مشت محکمی بر دهن آمریکا بزنیم !!

مرگ بر آمریکا ، مرگ بر پارازیت ، مرگ بر بلاگزیت !!

 

پی تبریک نوشت : امروز ، روز ضعیفه ها بود ! ما را کشتن با اس ام اسهاشون !

از آنجا که ما خواستیم بگوییم حسود نیستیم و دلمان را به این چیزهای کشکی خوش

نمیکنیم ، اومدیم تبریک بگیم تا بهمون انگ نزنن ... روزتون مبارک ...

اینجا را خواهشا خانوم ها نخونند ( روز پسر نداریم بچه ها ؟! )

 پی الان یادم افتاد نوشت : راستی ، عجب " او " هایی داره رامسر ! خیلی باحال بود !

 پی اسمس نوشت : هم الان مخابرات پول قبض موبایلمو اسمس کرد !

شده 42 هزار تومن ! اگر بابام خدای نکرده پرسید آخه چیکار میکنی انقد پول موبایلت

زیاد میاد ، به نظرتون من چی جواب بدم آخه ؟!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

١۶ مهرماه ، ساعت 6 غروب ، موقع اذون مغرب ، کنار دریا ، یکی صدات زد

یکی گریه کرد و حرفاشو برات زد ، یکی درد و دل های چند سالشو اومدو گفت ...

داد زد چرا صدامو نمیشنوی ... موج هایی که تا نیم متریش بیشتر نمیامد ، خیس

خیسش کرد ...

خدای خوبم ، وجودتو با تمام وجودم احساس کردم ، صدامو شنیدی ، مطمئنم ...

من رو قولم هستم ، اون قولی را که بهت دادم عملی میکنم اما ... اما کمترین انتظارم

اینه که تو هم رو قولت باشی ...

خدا ، منتظرتم ... انتظار خیلی سخته ، پس زیاد منتظرم نذار ...

 

پی نوشت : سلام ، دلم برا همتون خیلی تنگ شده بود ... اگر امشب بهتون سرنزدم

ببخشیدم ، چون سرماخوردم اساسی ... ایشالله که فردا هم به همتون سر میزنم

هم اینکه یک سفرنامه ی تصویری از این سفر 5 روزه براتون میذارم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

فردا صب زود دارم میرم شمال ...

تا شنبه نیستم ، دلم براتون تنگ میشه ، مواظب خودتون باشین ...

اگر برنگشتم حلالم کنید ...

یا علی مدد ، خداحافظ

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

کی پایه است یک روز ساعت 6 صب پاشیم بریم کله بزنیم تو رگ ؟!

من که خیلی هوس کردم ... فک کن لقمه درس میکنی بعد اون آبش چک چک میریزه

رو پیراهنت ، بعد میری نون سنگکو خورد میکنی تو آبش و میشینی مثه بچه ی آدم

میگیری میخوری ، اون چششو ، اون دهنشو ، مخشو ، زبونشو ، پاشو ، دستشو 

و ... خیلی باحاله نه ؟!

آقا ما پایه ایم شدید ناک ، هر نقطه ای از ایران که هستین اگر مارو مهمون کنین به

صرف کله پاچه ما تشریف خودمون را می آوریم ...

تازگی ها هم دانشمندان کشف کردن که کله پاچه یکی از مقوی ترین و مفید ترین

غذاهاست ... مشکل شرعی هم که به سلامتی نداره ، یعنی کلشو اسلامی بریدن !!

در پایان شاعر میفرماید : کله ای دارم پر ز مغز !

 

پی تصادف نوشت : امروز از پشت زدیم به یک پژویی ! طرف اومد داد و بیداد ، گفتیم

حاجی جون ، جون هرکی دوس داری بی خیال شو ، عجله ایه باید برم ! حالا خوبه فقط

چراغ خودم شکسته بود ها ... طرف با کلی منت ، گذاشت ما بیایم پی کارمون !

این دومین باره که میزنم به پژو ، یکبار هم از بغل زدم به یک خانومه ، طرف داد زد هوی

" چوپون ! " ، من هم با بچه های دانشگاه بودم ، دنده عقب گرفتم ، دوستم گفت :

جان ؟! گفت هیچی ... ما هم 4 تا بوق بوق کردیم رفتیم دانشگاه !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

اولین بار که با هم صحبت کردیم یادمه دقیقا ۵٠ دقیقه طول کشید !

منی که اگر بیشتر از ۵ دقیقه با موبایل صحبت کنم مخم منهدم میشه برا اولین بار بود

که حتی یک کوچولو هم خسته نشدم ...

از طریق وبلاگ خانوم معلم باهاش آشنا شدم ، یادمه ٨ ، ٩ ماه پیش ساعت ۵ صب

کامنت میذاشت و از " جزیره " تعریف میکرد ، اسمش هم بود " مجید حمید "

همیشه با خودم میگفتم مطمئنم یکی از جزایر آمریکا زندگی میکنه که ۵ صب کامنت

میذاره ... همیشه برام سوال بود ، اون روزها هم آشنا نبودم و نمیپرسیدم

یادمه سر یک موضوع شخصی یک کمک خواستم از خانوم معلم که منو با حاج سعید

آشنا کرد ... رفتم موضوعو بهش گفتم ، اومد و شمارشو بهم داد گفت تماس بگیر کمکت

میکنم ... برای اولین بار بود که میخواستم از طریق اینترنت با یکی صحبت کنم ...

برام جالب بود ، اون زمان فک نمیکردم با کسی آشنا شدم که بعد از چند وقت اگر یک

روز باهاش صحبت نکنم دلم تنگ میشه براش !

با هم آشنا شدیم ، یک حسه خیلی خوب نسبت بهش داشتم ( والبته دارم ) ، تو

خیلی از موارد ازش کمک گرفتم ، خیلی جاها تو اوج عصبانیت آرومم میکرد ، خیلی

جاها که بهش میگفتم مثلا فردا امتحان دارمو حال درسو ندارم به اشد وضع دعوا میکرد !

اما برام جالب بود ... از نصیحت هاش خوشم میامد ، عاشق دعوا کردنهاش بودم و ...

اولها زیاد باهاش صمیمی نبودم ، شاید چند روز یبار یک اس ام اس کوتاه بهم میدادیم

اما بعدش قضیه فرق کرد ... میگفت زمان بچگیش اراک زیاد اومده ، میگفت یکی از

فامیلاشون " مهاجران " زندگی میکنه ... یادمه چند ماه پیش سر کلاس ریاضی وقتی

استاد به خاطر تقلب منو ایمانو انداخت بیرون یکی از همکلاسیهامون که سنش بیشتر

از ما بود از امتحان آمده بود بیرون ... صحبت از امتحان شد و ازم جزوه خواست من بهش

دادم ، شمارشو و اسمشو پرسیدم و گفت هروقت اومدم اراک زنگ میزنم که برات بیارم

ازش پرسیدم مگه کجا زندگی میکنین که گفت مهاجران ... ازش پرسیدم "محمد سعید "

فامیلتون نیست که دیدم بعله آقای امام فامیل حاج سعید ما در اومد !

( شانسو میبینین خدایی ؟! یبار از کلاس افتادیم بیرون قضیه اینطوری شد ها ... )

از اون روز به بعد احساس صمیمیت بیشتری با حاج سعید کردم ، روزی شونصد تا

اسمس بهم میدادیم ، روزی حداقل یبار با هم صحبت میکردیم ، هرشب میامد چت و

با هم بحث میکردیم و بعد از یک دعوای حسابی میشستیم و میخندیدیم ...

تا حالا ندیدمش ، قسمت نشده ، اما یک چیزهایی از کرگدن و خانوم معلم که حاجی ما

را دیدن شنیدم ...

حالا حاج سعید ما مسافرته ، امروز باهاش صحبت کردم که کوهرنگ بود ... دلم براش

تنگ شده ، وبلاگش از اون روز تا حالا نرفتم ، دلم میگیره ، چون کسی نیست که بیاد

کامنتا را جواب بده ... کسی نیست که به خصوصی هام جواب بده ، کسی نیست به

شعرهای شبانه جواب بده و کسی نیست که وقتی صدای مسنجر بیاد منتظر باشم

حاج سعید آن شده ... خدا کنه زودتر بیاد ، بدجور دلمان هواشو کرده

حاج سعید ، داداش گلم ، برادر مهربونم ، الان بعد از این متن میخوام بهت اسمس بدم

که نوشتم برو بخون ، ازت اجازه هم گرفتم که یکی از عکساتو بذارم ... اون شب که برات

نامه نوشتم و فرداش پستش کردم حالم گرفته بود ، نمیدونم چرا ، اما با تمام وجودم

اون نامه را برات نوشتم ، تک تک متنهاش هم یادمه ... خیلی دوستت دارم ، خیلی

برام عزیزی ، میدونم خیلی اذیتت کردم و خواهم کرد ! اما میدونم که انقد بزرگواری که

همیشه میبخشیم ...

 

پی معرفی نوشت : این بخشو یعنی معرفی عزیزانمو هر چند وقت یبار انجام میدم ...

به رسم ادب و احترام از صاحبخونه ی این وبلاگ ، خانوم معلمم شرو کردم که تو این

پست نوشتم و و این پست هم برای حاج سعید .. اگر عمری باشه ایشالله از همه

خواهم نوشت ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٩ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

چشتان روز بد نبیند .... البته ببیند هم بد نیست به خصوص تیکه ی امروز !!

فک کنید تو کلاس 6 تا پسریم که 3 تامون ماشین میاریم ! بعد برا اینکه قاعده رعایت

شه تو هر ماشین 2 نفر میره تا روابط فی ما بین به هم نخوره !!

معمولا چون مسیر هم یکیه 3 تا ماشین پشت سر هم میرن و اون ماشین اولی که

میره عروس فرض میشه و بقیه دنبالش بوق بوق میکنن !! ( دیوونه ایم به خدا )

امروز طبق روال همیشه میرفتیم و بوق بوق میکردیم که دیدیم به به ، ای جان ، یکی از

همکلاسی های عزیز دل برادر دو دل مانده که سوار یک 206 نقره ای رنگ که یک پسر

توش نشسته بشه یا نه !! ماشین اول چند قدمی این اتفاق جهانی واساد و ما هم

پشت سرش واسادیم ... اولش متوجه نبودیم چی شده اما بعدش فهمیدیم به به عجب

سوژه ای ، از اون سوژه هاییست که تا 2 ماه میشه تو کلاس روش بحث کرد !!

خلاصه همکلاسی ما سوار شد و ما هم طبق وظیفه ی اسلامی شرعی و اینکه

همکلاسی هایمان مثه خواهرمان میماند غیرتی شدیم و با 3 تا ماشین افتادیم دنبالش

از ساعت 1:30 تا ساعت 2:15 با این ها خیابون گردی کردیم که در آخر سر نفهمیدیم

چی شد که طرف مورد نظر چنان در یک فرعی به سمت چپش پیچید که همه ی مان

جا ماندیم اساسی ! نفهمیدیم این همکلاس ما آخر چه شد ! اما هرچی شد به ما

ربطی نداره اما فک کنم لااقل تا یک هفته اساس خنده بازار کلاس ریدیف شد ....

خلاصه این حرکت جهانی که به گفته ی یکی از دوستان هر 100 سال یبار اتفاق میفته

بدجور امروز ما را مشغول خودش کرد ! عجب چیزی بود ، کاش هر روز اتفاق میفتاد !

این هم از جریان امروز ما ! میدونم کار خوبی نکردیم که گذاشتیم دنبالش اما ببخشید

دیگه سوژه ی خندیدن کم آوردیم مجبوریم دست به هرکاری حتی " کارآگاه " بودن

بزنیم .

 

پی اطلاع رسانی نوشت : قرار شد ایشالله بلاگزیت هر 2 هفته یبار اکران بشه ...

این هفته که هیچ ، هفته ی دیگه هم که هیچ ، از هفته ی بعدش ایشالله بلاگزیت هر

2 هفته یبار میفرستیم رو آنتن ... باشد که با این کارمان مشت محکمی بر دهن آمریکا

و استکبار معلون بزنیم !

پی سوال نوشت : آقا یکی مارو راهنمایی کنه ، زرقامی گفته قهوه ی تلخ نخرید ! از اون

ور مهران مدیری اونجوری دی وی دیو تقدیم رییس جمهور کرد ! ما 2 دل ماندیم ، بخریم

یا نخریم ؟! یکی بیاد بگه ، نبود ؟!

پی لینک نوشت : از آنجا که ما خودفروخته ی ایادی استکبار هستیم و آقایون وبلاگ ما

را به شدت تحت کنترل دارن ! خواهشمندیم لینک این مطلب از خانوم معلم ما را به

گوش شهردار تهران برسانند !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

دور هم جمع بودیم ... همین چند وقت پیش ... شبهای خوبی بود ، همه بودن ، همه

برا هم کامنت میذاشتن ، همه دنبال بگو بخند و کل کل کردن بودند اما همه چی عوض

شد ، خیلی سریع ...

 

خانوم معلم پست میذاره ، آپدیت میکنه ، اما دیگه مثه سابق نیست ، اصلا ...

به کامنتها جواب نمیده ، دیگه کامنت نمیذاره ، دیگه دعوا نمیکنه ، دیگه نصیحت نمیکنه

دلم برا خانوم معلم سابق تنگ شده ... خیلی زیاد ، سعی میکنم تا وقتی حالش خوب

نشده سمت وبلاگش نرم ...

 

دیگه نمیتونم با حاج سعید چت کنم ، تا یک هفته ، شایدم بیشتر .. داره میره مسافرت

دلم براش از همین الان تنگ شده ، دلم برا جوابهایی که به کامنتام میداد تنگ شده

از امشب نمیدونم دیگه برم برا کی شعر بذارمو جوابشو بگیرم ، نمیدونم دیگه کی باید

باید مسنجر و با هم بگیم بخندیم ... دیگه کی بیاد و راجع به سیاست بحث کنیم !

نمیدونم ...

 

از سیب کال 2 هفته است بی خبرم ، یهو گذاشت و رفت ... دیگه به رفتنهاش عادت

کردم ... اما دلم براش تنگ شده ، دلم برا پی نوشتهای پستهای جدیدش تنگ شده

اما خبری ازش نیست ، نه کامنت میذاره ، نه کامنت تایید میکنه ، نه پست میذاره ...

 

الین هفته ای یبار میاد سر میزنه و میره ... یک کامنت کوچولو میذاره و میره ، دیگه مثه

قبل به کامنتا جواب نمیده ... دیگه تو وبلاگش عکس نمیذاره ، دیگه عکسو به کسی

تقدیم نمیکنه ... نمیدونم کجاست ، اما دلم براش تنگ شده ...

 

نیما که هم بدتر از من این روزها رفته تو لاک خودش ، کاملا میشه حس کرد نیمای الان

نیمای قبل نیست ... معلومه که مثه من این روزها حالش گرفته است ...معلومه دیگه

تیکه نمیندازه ، معلومه دیگه از آیکون های خندش خبری نیست ...

 

نمیدونم چی شد که یکدفعه اینطوری شد ... پاییز همینطوریش حال آدمو میگیره اما

دوری از کسایی که مثه خواهر و برادرت هستن هم بدجور حال آدمو میگیره ...

منتظرم تا باز دور هم جمع شیم ... منتظرم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

گر میخواهی نشوی رسوا .... همرنگ جماعت باش !

میشه یکی بگه ایجا چه خبره ؟! میشه یکی بیاد فداکاری کنه واسه ما نوشته های

دوستان را واکاوی کنه ؟! تو این چند روز دیدین چه پستهایی اومده و اکران شده ؟!

دیدین همه دارن خداحافظی میکنن ؟! دیدین پستهای اخرو : فعلا بروز نخواهد شد ،

تا سلامی دیگر خداحافظ ، حکایت همچنان باقیست ، فعلا ، چند روز استراحت ....

چه خبره آقا ؟! چی شده ؟! برای خداحافظی کردن ها شیرینی پخش میکنن ؟!

اگر این کارو میکنن که ما هم بیایم و خداحافظی کنیم ؟! آخه من نمیدونم هر چند روز

یبار آپ کردن یعنی انقد باید وقت آدمو بگیره که وبلاگشو تعطیل کنه ؟! یعنی جواب دادن

یا ندادن به چند تا کامنت ساده آدمو از کار و زندگی میندازه ؟! نه والا ...

خلاصه من نمیدونم چه خبر شده که همه رفتنی شدن ، یک روز هم ما رفتنی میشیم

اما اگر ساندیسی چیزی پخش میکنن ، ما امت همیشه در صحنه هم بای بای

میکنیم !

 

پی لینک نوشت : نامه ی استاد !!! افتخاری که برای تابناک فرستاده شده را بخونین

بنده خدا شیرفروش محله هم بهش شیر نمیده ! آی ٢۴ میلیون پس کجایین ؟!!!!

از اینجا لینکو ببینید ، اگر وقت داشتین کامنتاشم بخونین !

پی اطلاع رسانی نوشت : آی کسی که میای و فله ای فیلتر میکنی ! آی بیییییییییب

آی بووووووووووب ، فک کردی رفیق ما زود جا میزنه ؟! نه حاجی ، 100 بارهم فیلی کنی

شاعر میفرماید : ما زنده از آنیم که آرام نگیریم ... موجیم که آسودگی ما عدم ماست ..

حالا بیا وبلاگ جدیدو رفیق منو ببین ... البته همون وبلاگ قدیمیشه ، مهم اینه که

میخواد ادامه بده .. حاجی تا آخر خط یعنی کهریزک هم بری باهاتیم ، دیوونتم روانی !

دوستان لطف بفرمایید آدرس نیما را اطلاح کنید ...

وبلاگ جدید یکی از آستین های استکبار ، قیصر آمریکایی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

١ . عام و علیکم ! بالاخره این کلاسهای دانشگاه ما از فردا اگر خدا بخواد شرو میشه !

الان با اجازتون یک شادی زائد الوصفی در وجود من نهفته است که بالاخره از این بیکاری

در میام و میرم بچه های کلاس ( پسرها را تو تابستون ۶٠ بار دیدم ، منظور بقیه است )

 میبینم ! پس شاعر در اینجا میفرماید : همه چی آرومه ، تو به من دلبستی !

٣ تیر بود که امتحانات پایان ترم ما تموم شد ، عادت دارم بیشتر شبها میرم وبلاگ

روحانی بلند پایه ! داداش گلم حج سعید و شعر میذارم ، اون روز هم رفتم و این شعرو

گذاشتم :

 وقت وداعه من آروم ندارم ! تموم هستیمو پیشت میذارم !‌

میرم اما دلم نمیره ، به تو و عشق تو اسیره ، هرجا باشم یادت سنگ صبوره !

بی تو عمرم خاک تباهه ، همه روزام شب سیاهه ، دل تنهام بی تو یه بی قراره !!‌

یادش بخیر ، خلاصه وقت وداع و این حرفها تموم شد ! الان وقت وصال شرو شده !

در پایان نکته ی اول شاعر خطاب به ما میفرماید :

آغاز سال تحصیلی جدید ، بر علم دوستان پیرو امامت و ولایت ، دانشجویان خط امام و

بسیجی مبارک باد !!!

دعا کنید ایشالله این ترم هم مثه ٢ ترم پیش خوب باشه ...

 

٢ . بازم عام و علیکم ! آقا ما میخوایم یک کاری کنیم نظر شما بسی برامون اهمیت داره

به نظر خودم بلاگزیت اگر بخواد هر هفته انجام بشه خیلی زود برا همه خسته اور میشه

من و نیما هم که دانشگامون شرو شده خلاصه اساسی دهنمون آسفالت میشه !

به پیشنهاد آوا خانوم ، میخوایم بلاگزیتو یک ماه یکبار بذاریم رو وبلاگ ... به نظر خودم

پیشنهاد خیلی خوبیه ، هم شماها ازش خسته نمیشین هم اینکه ما به درسمون

میرسیم ... نظرتون را در این مورد بگین بسی ممنونتون خواهیم شد ...

شاعر در این باره نیز میفرماید :

بگو بد کردی بگو ، میخوای که برگردی بگو ، با من شکسته دل تو چیکار کردی ؟! بگو

بگو دلت سنگه بگو ، این آجه آهنگه بگو ، بگو دل سیاه تو اثیر نیرنگه بگو !!

 

 پی آهنگ نوشت : آهنگ قلب یخی از مازیار فلاحی را از اینجا دانلود کنید ...

فوق العاده است ، از صب که پیداش کردم تا حالا 100 بار گوشش دادم !

پی فیلتر نوشت : نیما خان هم به سلامتی فیلی شد ! چقد بهش گفتم بچه جان اونو

ننویس ، لااقل مینویسی آتیشیش نکن ، گوش نکرد ... منتظرم شب درست کنه آدرس

بده تا اطلاع رسانی کنیم ... نیما جان دقیقا ١١ بار دیگه فیلی بشی تازه به حاجیت

میرسی !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

شب بهت بگن آقا پسر برنامتو ( کدوم برنامه ؟! ) ردیف کن فردا میریم اصفهان !

میپرسی چرا ؟! میگن آقا پسر تو چیکار داری ، میخوایم بریم استراحت !

انتظار دارن مثه همیشه غر و پر بشنون که آقا نمیاد ! اما میبینی محمد یهو میگه با پا

نمیایم ، با کله میام به شرطی که کله پاچه مهمون کنین !

یک سفر کوتاه ، سفری که ساعت 9 صب پنج شنبه شرو شد و 10 شب جمعه تموم

شد ! سفر به شهر آبا و اجدادیم " اصفهان "

سفر به 33 پل ، پل خواجو ، باغ پرندگان و باغ گلها ، میدن نقش جهان ، 40 ستون و ...

اصفهان زیاد رفتم ، تا دلتون بخواد ، اما هیچ وقت برام قدیمی نمیشه ، هیچ وقت ازش

خسته نمیشم ... از شهر های تاریخی جسارتا حالم به هم میخوره اما اصفهان برام

فرق داره ، یک شهر تاریخی در عین حال مدرن و با مردم دوس داشتنی و لهجه ی

شیرین ... شهری که هیچ وقت توش احساس غربت نمیکنم و مردمش مثه همشهری

های من میمونن ... اگر ازم بپرسن کجا دوس داری زندگی کنی مسلما بعد از تهران

اصفهانو انتخاب میکنم ! چون اصفهان شهر خودمه ...

قرار بود حرف نزنم و رو عکسهایی که میذارم توضیح بدم  نشد که ، اصلا به حرافی عادت

کردم ! بریم سراغ عکسها :

عالی قاپو ، میدون نقش جهان ، از اون اولی که ما یادمونه داشتن این عالی قاپو را

تعمیر میکردن ، من نمیدونم کی میخوا تموم شه ! اینجا بود که دلمان هوای صدای

برترین طنز نویس وبلاگ نویس بابا بزرگ کیامهرو کرد اما زنگیدیم پشت فرمون بود و

مهربان بانو فرمودن هروقت بابا بزرگ وقت کنه زنگ میزنه اما دیدیم ای بابا فرداش زنگ زد

اونورش هم مسجد امام بود که به حاج وحید اس ام اس دادیم اما هرکای کردیم نرفت ..

آخ آخ ، یادم رفت ، خواهشا چاقویی چیزی دارین بذارین کنار یهو دستتون بریده نشه !

این هم میدون نقش جهان ، جمعه صب ساعت حدودا 10 ، 11 بود فک کنم !

این هم اگر خدا بخواد منم ، چقد شبیه کاکا شدم ، نه ؟!

 

اینجا توی 40 ستونه ، پر بود از نقاشی ، به نظرم این از همه باحالتر بود

این نقاشی برا جشن هاشونه ، جشنهایی که برای شاه برگذار میکردن ..

از خود 40 ستون هم عکس داریم اما اهل بیت جمعن ، از آنجا که احتمال میدم بچه های

اطلاعات اینجاها زیاد باشن اگر خواستن دستگیر کنن ما در کمال فداکاری حاضریم به

تنهایی دستگیر شده و مورد مهرورزی قرار گیریم !

 

ای جان ، اینجا بود که گفتم " صحنه را دیدم بلکه پسندیدم ! "

کنار 33 پل ، قبل از اینکه بریم سر اصل مطلب وقتی رو پل راه میرفتم یک سری مسائل

اتفاق افتاد که با یک اس ام اس تاریخی نازگل خانوم کاغذ کاهی را در جریان گذاشتم

حالا جریان چی بود ؟! ما چند تا " او " دیدیم ، اسمس دادیم که آقا من اصفهان موندگار

میشم ، آرزو و مینا و این چیزها را نمیخوام ... ! میام اینجا خیلی هم خوبه

وقتی رسیدیم اونور پل و نشستیم و این حرفها یادم افتاد مهدی پژوم از اصفهان برام

کامنت گذاشته بود ، بهش اس ام اس دادم آقا مهدی بد جور به یادتونم اینجا ...

رفتیم جلو دیدیم ای وای ! یک پسر همسن و سال خودم داره جی افشو ماچ میکنه !

بازم ای وای ! کار از ماچ و بوس و این حرفها گذاشت و کار به جای باریک کشید !

اوه اوه ، پس این گشت ارشاد کو ؟! تو روز روشن داره ... لا اله الی الله !

آمدیم فیلم بگیریمو بذاریم رو یوتیوب وجدانمان گفت : دکتر محمد ، بذار خوش باشن

مگه مریضی میخوای فیلم بگیری ؟! به جای فیلم اسمس بده به این یره مشهدی

نیما بگو به با دیدن این صحنه یاد تو افتادم !! ما هم همینکارو کردیم !

 

 

اینجا هم " باغ گلها " ، از آنجا که خودمان گلیم و رفقایمان گلتر ، با دیدن گلهای قرمز

و به یاد شهیدان 8 سال دفاع مقدس یاد آقا سعید افتادیم و ساعت 12 بهش زنگیدیم

که تازه از خواب بیدار شده بود ( ایول به خودم که سحر خیزم )

2 تا باجناق هم دیدم ، خواستم به این حسن کچل اس ام اس بدم اما دیدم قبضم

پولش زیاد شده و از اونجا که باجناق فامیل نمیشه بی خیالش شدم !

خلاصه آقا به یاد همتون بودم ، جای همتون خیلی خالی بود ، ایشالله که یبار دسته

جمعی بریم اصفهان ... اگرم دستتونو بریدین دیگه به من هیچ ربطی نداره ، من اون اول

گفتم که آقا چاقو دارین بذارین کنار !

شاعر میفرماید : اصفهان شهر وفا ، اصفهان شهر صفا ... بقیشو یادم رفت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

لینکها در کدام وبلاگ و در دست چه کسی است ؟! کی من ؟! کی این ؟!

در بلاگزیت این هفته :

خوب ها ، بدها و زشتها معرفی میشوند ، کرگدن از معابد اهالی بلاگستان رونمایی

میکند و احسان پرسا و حمیدباقرلو به تحلیل آن میپردازند ...

ققنوس از خوب بودن بچه ها میگوید و در طرفی دیگر خاطره ای عجیب میگوید !!

علیرضا میرحسین خداحافظی میکند و دختر حوا از بلاگفا کوچ میکند ...

این بلاگزیت است ، برنامه ای از سوی آمریکای جهانخوار و متحدان فتنه گرش در ایران

برای ترویج افکار سوسیالیستی و مستعمره کردن ایران در مقابل استعمار آمریکا و برای

توسعه ی دیکتاتوری بین بلاگستانهای این کشور اسلامی !

بلاگزیت برنامه ای است برای شما که که حوصله خواندن ندارید ، برای شما که لینکها

را ندارید و برای شما که اصلا نمیدونید اینترنت چی هست !

بلاگزیت برای شاد کردن دل شماست ، نه شاد کردن دل رییس روسای ما

بلاگزیت تا یک شنبه شب بنیانهای استکبار را سست و پای رجال سیاسی را قلقلک

میدهد !

 

چهره ها و ترین های هفته :

١. چهره ی خوب هفته : محسن باقرلو ( کرگدن )

چهره ی خوب هفته به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " افشاگری از حقایق "

معروف است ، شهریار بلاگستان با گذاشتن پستی که در آن معابد اهالی بلاگستان

افشا شد و یک بازی خاطره انگیز برای همه ی ما رقم زد ، افتخار میابد به عنوان چهره ی

خوب این هفته ی بلاگزیت انتخاب شود ... کرگدن کرگدن حمایتت میکنیم

از این پست عکسها و تحلیل ها را بخونید ...

 

٢ . چهره ی بد هفته : خانوم مهندس دختر آبان

و اما چهره ی بد هفته ، به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " غر غر " کردن

معرف است ، دخترآبان که چهرش شنبه صب بسیار دیدنی خواهد بود با غر غر کردن

آخر تابستانی که عادت دختران میباشد ، افتخار میابد به عنوان چهره ی بد هفته ی ما

انتخاب شود ... حالا برو مدرسه دل ما خنک شه !

از این پست این غرغر ها را بخوانید

 

٣ . تمامی کسانی که همچنان از سر لجبازی در بلاگفای ملعون و مدیر در پیتش واسادن

و با خرابی های دائمی نمیخوان وبلاگشونو عوض کنن و برن یجا دیگه افتخار میابند به

عنوان چهره های زشت هفته ی ما انتخاب شوند

آقا به خدا این هفته روزهای اولش بلاگفا با صد بار رفرش کردن باز میشد ، جون هرکی

دوس دارین برین از این بلاگفای ملعون ، اعصاب معصاب برا ما نذاشته والا ...

 

4 . خنده دار ترین پست هفته : آقا مهندس ققنوس

 مرد کبیر بلاگستان ، مهندس ققنوس که یکی از ارکان ستاد جنبش راه وبلاگی بود

با گذاشتن پستی از خاطرات گذشته و نحوه ی توضیح دادن آمدن شلوار لی و جر خوردن

های ساده ی آن ! خنده دار ترین پست هفته ی ما را رقم زد ... آقا مهندس یکی از اون

شاعرهایی است که شعر میگه اساسی و باحااااااااااااااااال

از این پست میتونید این نوشته ی خنده دار را بخونید ...

 

۵ . ای جان ، شماره ی ۵ نداریم ، چرا ؟! چون هم الان رسیدم و حال وبگردی ندارم

و سرم هم داره میترکه ، بذارین هفته ی بعد به جای ۵ تا ۵٠ تا میذارم

( نیما ، بغل ٣٣ پل یک حرکتی از ٢ معشوقه ی جوان دیدم یاد تو افتادم پسر .. !

همون موقع که بهت اسمس دادم ، حاجی پاشو بریم اصفهان ، به جان خودم توپه ..

فردا مینویسم که چی شده ، چرا من هرچی نیاز به گشت ارشاد داشته باشه باید

یاد تو بیفتم ؟! )

 

گفت یا نگفت ؟!

١ . علیرضا میرحسین گفت وبلاگش دیگر بروز نخواهد شد اما نگفت پس اون رای

هایی که به عنوان پدیده ی وبلاگی بهش دادیم چی میشه ، ها ؟!

٢ . خانوم معلم گفت آقا برین قهوه ی تلخ بخرین ، اما نگفت پس اون کار مهران مدیری

که در تاریخ ١۵ شهریور رفت دیدن برخی آقایون و این حرفها ، پس چی میشه ؟!

٣ . کودک فهیم گفت پستی که چند سال پیش نوشته شده رفتن کپی کردن تو یکی

از مجلات و اسمشو ذکر نکردن اما نگفت اینجا ایرانه و این حرکتهای خیلی عادیه !

۴ . پسر یک مزرعه دار گفت همراه پسر عموم رفتم خواستگاری اما نگفت کی واسه

خودت دست بالا میزنی آقا مهندس ؟! اگر برا خودت بالا نمیزنی برا ما بالا بزن !

۵ . دایی حبیب گفت تولدم مبارک اما نگفت شیرینیش چی میشه پس ؟! بابا یک

شامی ، یک نهاری ، یک چیزی دایی حبیب ...

 

صندلی داغ بلاگزیتی :

 این هفته پس از شور و مشورت های زیادی که صورت گرفت ، تصمیم گرفتیم مصاحبه

را با یکی از خیرین محترم وبلاگ نویس ، نازگل خانوم کاغذ کاهی انجام بدیم ...

اول از ایشون میخوام احساسشو از اینکه داره با یکی از علمای فرهخیته یعنی اینجانب

مصاحبه انجام میده بیان کنه :

بنده اصلا احساس خوبی نسبت به یک آدم پاچه خوار ندارم !! اصولا انسان های پاچه

خوار بی مصرف را میفرستیم تو بلک لیست ( لیست سیاه ) ، توصیه میکنم خودتو زودتر

نجات بدی از این ورطه ...

( آقا من وقت میخوام برا دفاعیاتم ، الان که وقت نیست ، اما امت همیشه در صحنه

بدونید که من تا آخرش از حاج وحید هماتاش حمایت خواهم کرد : دکتر محمد )

 

خب بپردازیم به سوالات :

١ . در بیت دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت ، در اینجا منظور چه نوع دامنی است ؟

دامن چین دار ازونایی که آرزو خانوم روز خواستگاری شما پوشیده بود

( خدا بخیر کنه مصاحبه ی امروز را ! )

 

٢ . رابطه ی ریاضی بین قطر شکم کرگدن و محیط کره ی زمین را بیان کنید :

آقا ما رو با سلطان وبلاگستان در ننداز ، بنده خدا این همه زحمت کشیده عکس آپ لود

کرده

 

٣ . مسیر دقیق حد فاصل جزایز لانگرهواس تا آبادان را با رسم شکل شرح دهید :

از اونجا که پیش بینی میشه هواس همون معنی خونه را بده و چون این کلمه از زبانهای

غیر مادری و استکباری اومده پس من هیچ نظر خاصی راجع بهش ندارم !

 

۴ . تاثیر طرح هدفمند سازی یارانه بر جنس کاغذِ کاهی چیست ؟

فعلن که هدفمند نشده ما رو به فنا داده ... مجبوریم از اونجایی که گوجه فرنگی ارزونه

روزنامه های سبزیشو بگیریم تا حس کاغذ کاهی رو به ما بده

 

۵ . از نظر شما بین زنبور و ضعیفه چه فرمول فیزیکی حاکم است ؟

فقط اینو فهمیدم که اگر تا الان مردها از پس ضعیفه ها بر نیومدن ، زنبورها خیلی خوب

بر اومدن

 

۶ . نظر شما درباره ی بلاگزیت و تهیه کنندگان آن :

بلاگزیت طفل نامشروع ایادی استکبار و تهیه کنندگان پاچه خوار و بی مصرف یعنی نیما و

محمد و احتمالن عناصر معلوم الحال دیگری است که بزودی با همان انبر دست

دستشان را رو خواهیم کرد ( همون انبر دسته که رو میز من بود ! )

 

٧ . کلام آخر دست شما ، هرچی دلتون میخواد بگین ، به ما هیچ ربطی نداره ! :

دو نصیحت کنمت پند گیر به نفعته : بین مینا و آرزو و ... سریع یکی رو انتخاب کن !

وفاداری بهترین خصلت مردان است

دومیش پاچه خواری و ستون پنجمی رو واگذار کن بچسب به درس و زندگی

 

و این بود بلاگزیت ۶

من ممد و من نیما هفته ی خوب و خوشی را برای شما آرزو میکنیم و فکر میکنیم :

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ... هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

تشکر ویژه از آقا مهندس مجید حمید بابت طرح سوالات و یک معذرت خواهی به خاطر

دیر شدن بلاگزیت . ببخشید یک سفر سریع السیر به اصفهان شد که ایشالله فردا شب

با یک سفرنامه ی تصویری خدمت شما خواهم بود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody