بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

چرا نشسته اید ؟! به پا خیزید ! ما بلاگزیت را جهانی کردیم ! دیشب آن را با هزار زحمت

و امید و آرزو وارد فیس / بوک کردیم ، ما هدفی جز خدمت به مردم نداریم ! ما خودمان

خدمتگزار ملتیم ، ما دولتی به خدمتگزاری خودمان در عمرمان تا حالا ندیده ایم ! پس

به پا خیزید ، به صندوق های رای بیاید ، ببخشید ، اشتباه شد ، از اول ...

پس به پا خیزید ، به اینجا بیاید و بلاگزیت ما را در فیس / بوک لایک کنید ! انقد لایک

کنید تا چشه بدخواهان و حسودان از کاسه در بیاید ! به همه ثابت کنید ما جهانی

هستیم ! ساندیس ها و کلوچه هایتان آماده اس ، شما فقط لایک کنید بقیه ی کار با

ما ! پس همه با هم با شعار " ما میتوانیم " به فیس بوک رفته و با نیتی خاص و پر از

خیر خواهی بلاگزیت را لایک میکنیم ! باشد که رستگار شویم ...

توپ تانک فشفشه ... ( فکر بد نکن بچه ! ) بلاگزیتمون لایک میشه !

 

پی تشکر نوشت : دیشب خیلی خانوم مهندس دختر آبانو اذیت کردیم بابت فیس بوک

باید یک تشکر ویژه ازش کنم به خاطر اینکه گروه بلاگزیتو تو فیس بوک راه انداخت ...

پی توضیح نوشت : اگر خدا بخواد از این به بعد علاوه بر اینجا بلاگزیت را در فیس بوک

هم قرار میدیم ...

پی لینک نوشت : این لینکو بدون هیچ توضیحی ببینید ... فوق العاده بود ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

آدم چندان مذهبی نیستم ، نمازمو میخونم و روزه هم میگیرم اما نه قرآن میخونم ، نه

کتاب دعا میخونم و نه مسجد میرم ...

اما به یچی عادت کردم ، عادتی که همیشه بهم آرامش میده ، عادتی که همیشه

باعث میشه وقتی کاری را میخوام انجام بدم با اعتماد به نفس کامل انجام بدم ...

همیشه چه موقع شروع کلاس ، چه موقع امتحان ، چه موقع رانندگی ، چه موقع رفتن

به هرجایی و چه موقع نوشتن یک پست یا مطلبی ، اولش ، قبل از انجام اون کار تو

دلم میگم " بسم الله الرحمن الرحیم "

 اگر خواستین امتحان کنین ، نتایج خوبی میگیرین ..

 

پی دعا نوشت : دعا کنید ، برای بابا بزرگم که حالش هر روز داره بدتر میشه و برای

مامان بزرگم که تو مکه پاش شکسته و برای مامانم که این روزها به خاطر بابا و مامانش

اصلا حالش خوب نیست ...

پی بازی نوشت : این لینک از دختر حوا را بخونید ، یک بازی راه انداخته که انصافا باحاله

از طرف هم ولا هم دعوت شدم به یک بازی که به زودی انجام میدم ..

 پی جمله نوشت : این جمله را امروز خوندم ، تو وب سایت یکی از دوستانم :

من پرورده ی آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر ...

و پیشوایم مصدق ، مرد آزاد

دکتر شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

درسته که ما بیانیه دادیم روابط وبلاگیو کاهش خواهیم داد اما جدی نگیرین شما !

گویا هر دفعه که میام تهران باید برم این 2 تا باجناقو ببینم ، من نمیدونم چرا میگن

باجناق فامیل نمیشه ، والا اینا از فامیل نزدیک تر شدن به ما !

این بار تهران هم با بچه های وبلاگی کامل شد ، امروز صب با بچه ها رفتیم دارآباد ...

4 نفر بودیم ، من ، کچل ، محمد رضا پسر آبان و دختر داییش ( ببخشید پسرداییش )

جای همتون حسابی خالی ، قرار بود چند تا از دوستان دیگه هم بیان که قسمت نشد

ببینیمشون ... هرچند آدم 2 تا باجناق مثه اینا داشته باشه برا 7 پشتش بسه !!

کوه امروز هم والا کوه نبود ، شاه کوه بود ، مارو با این زانو درد کشوندن 6 هزار متر بالا !

محمدرضا در حین کوه رفتن میگفت میگم ساکتی بگو نه ، گفتم به جون خودم نفس بالا

نمیاد ، الان یک فوت کنم مُردم ! ولی خب خوش گذشت ، هرچند گرم بود اما خوب بود

اون بالا هم صبحونه میل فرمودیم ( همه املت خوردن جز من ... چقد کم خرجم من ها )

خلاصه که آقا جای همتون حسابی خالی بود ...

اینم چند تا عکس :

کچل وسایل لهو لعب با خودش آورده بود ، گشنیز و تره و ریحون و شاه و بابا شاه و لعبت

و بی خودی و بی بی و ننه بزرگ و ... ما که حالیمون نشد چی بود اما آخرش جون

خودم راه افتاده بودم ها .. هرچند خیلی وسط بازی سوتی دادم

به خدا ما انقد هم کج و کوله نیستیم ها ، کچل رفت دستشویی اومد تعادلشو از دست

داد ، همه را به چشم خودش کج و وجع دید !

از راست به چپ ، خودم ، احمد پسردایی محمد رضا ، محمد رضا

ای جان ، بمیرم برا خودم که انقد بین باجناق ها مظلوم افتادم ...

این هم 3 تا باجناق دوس داشتنی ... محمدرضا ، کچل ، خودم

بعد از کوه نوردی هم نهار مهمون یکی از عزیزان بودم ( قابل توجه همه ! دیدین بالاخره

نهار گرفتم ! ) ، عجب پیتزایی بود ها ، خب من با دوستام بیرون میریم همش پیتزا

میخوریم اما این یکی انصافا خیلی باحال بود ... چون من حساب نکردم !!

مرسی از کسی که نهار امروز ما رو دعوت کرد ، ایشالله جبران کنیم ...

باجناق ها و پسردایی باجناق کوچیه یاد بگیرین ... دفعه ی بعد نهار دعوت کنین ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

به جان خودم نمیخواستم بنویسم که دارم میام تهران ، چون نمیخوام به کسی زحمت

بدم بیاد استقبالم ... فقط الان بچه ها زنگ زدن که ورودی شهر تهران جمعیت میلیونی

جمع شده برای استقبالم ، خواستم تاکید خیلی جدی کنم که آقا یا خانوم محترم

نیاید ، اولا راضی به زحمت نیستیم ، دوما کلا تغییر قیافه دادیم مارو نمیشناسین ،

 سوما برادران فک میکنن خبریه و جمع شدین واسه تظاهرات میزنن همتونو منهدم

میکنن ! ... از ما گفتن بود

خلاصه که آقا هرکی خواست مارو ببینه قشنگ بزنگه و فردا نهار دعوت کنه ، ما افتخار

میدهیم و قدوم مبارک خودمون را به اون سالن مربوطه خواهیم گذاشت ...

حالا چرا من امروز انقده خودشیفته شدم خودم هم نمیدونم ...

سفر همایونیمان به سلامت باد ! تا فردا شب خداحافظ ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

رضا رییسی 20 آبان از وبلاگش هر چند به طور موقت خداحافظی کرد ...

انقد بی معرفت بودم و سر نمیزدم تا اینکه دیروز متوجه شدم ، چرا دروغ بگم ، دلم

گرفت و حالم گرفته شد ...

میخواستم سر بزنم به وبلاگ راضیه ( سرو ) فیل / تر بود و آدرس جدیدشو ندارم ...

رهی خداحافظی کرد از وبلاگش ، معلوم نیست کی برمیگرده ...

خبری از خاکستر ندارم ، خداحافظی کرد و فیل / تر شد و دیگه وبلاگ جدید نزد ...

آریاناز هم همینطور ، اون هم دیگه نمینویسه ...

دوست دارم باز برم وبلاگ رها خانوم عرب سرخی و به وضع موجود غر بزنم !

از عاطفه سادات و آتوسا بی خبرم ، دلم برای سعید و مجید تنگ شده و یاد

شبهایی افتادم که میرفتیم وبلاگ حاج رضا و به قول بچه ها اونجارو میترکوندیم ...

دلم برای تک تک این بچه ها تنگ شده ، بچه هایی که با هم خندیدیم و به مناسبتهای

مختلف با هم گریه کردیم ، کاش میشد باز دور هم جمع شیم ، کاش میشد باز مطلب

بنویسم و وقتی فیلی میشدیم به هم بگیم آدرسو اصلاح کن ...

اما شاید تو این روزا ، تو این ساعتها ، تو این دقیقه ها و تو این ثانیه ها " سکوت "

معنای خیلی قشنگتری داشته باشه ...

بچه ها نمینویسن ، نه برای همیشه ، برای مدتی ، نمیدونم چقد مدت میخواد طول

بکشه اما یچیو خوب میدونم ، اینکه ما باز دور هم جمع میشیم و سکوتو میشکنیم و

مینویسم ... بازم جمع میشیم و میگیم میخندیم ... باز جمع میشیم و مینویسیم ...

جوهر قلم های سبز ما به این زودیها خشک نخواهد شد ...

دوست دام پایان متنم یک بیت شعر بنویسم ... تقدیم به تمام دوستانم در وبلاگ سابق

سنگین نمیشد این همه خواب ستمگران  ... میشد گر ازشکستن دلها صدا بلند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

پی توضیح نوشت : نیما دیروز بهم زنگ زد و داشت نفسای آخرشو میکشید ...

با غزل بانو دست به کار شدیم و زودتر اعلامیه ی فوتو درست کردیم تا روز موعود

خودمونو برسونیم سانفرانسیسکو برای مجلس ختم ...

حالا چرا اونجا ؟! خب ما برای نوشتن بلاگزیت از سازمان های جاسوسی آمریکا حقوق

میگیریم دیگه ... یک مسجد مجانی هم در اختیارمون قرار دادن ، دستشون درست ...

پی تشکر نوشت : باید تشکر ویژه کنیم از جناب " فوزی بشیر " کاپیتان سابق تیم ملی

فوتبال قطر ! ایشون اولین و تنها ترین چهره ی بین المللی بودن که با ما همدردی کردن

اسمشون هم در اعلامیه قید شده ...

پی جنگ نوشت : از همین الان ، جنگ جهانی سوم بین ما و نیما و دار و دستش شروع

شد ( دار و دسته که چه عرض کنم ، 4 تا یره مشهدی مثه خودش جمع کرده ... )

پس شاعر میفرماید : ما بچه های جنگیم ... بجنگ تا بجنگیم ...

 پی لینک نوشت : تو این پست نیما جواب به اصطلاح قاطعانه ای داده ! اما کور خونده

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

فک کن ساعت 3 نصف شب میخوابی ، 6 با کلی غر و پر بلند میشی و نماز صبحتو

میخونی و 7 میری دانشگاه ، حالا کاری نداریم که تا 1 استاد نگهت میداره و سرتو

میخوره ، ساعت 1:30 میای ، نهارتو میخوری و با کله میری تو رخت خواب ...

بعد از نیم ساعت وول خوردن تازه خوابت میبره که میبینی صدای یک موتور گازی جلو

خونه داره کرت میکنه و طرف 100 بار زنگ میزنه ، میفهمی پستچیه ... با خودت فک

میکنی که راست میگفتن ناراحت نباش یا خودش میاد یا نامه اش ها !! نامه را میگیری

و میبینی از طرف کانون وکلا به وکیلها نامه دادن و مخصوص آقا داداش محترمه ...

میری بازم میخوابی ، بعد از نیم ساعت که خواب میبینی سر سفره ی عقد نشستی

و منتظر بعلهههههه ی عروس خانومی ! یهو تا میاد بعله بگه یکی در میزنه و داد میزنه

" مامور برق " ، میری درو وا میکنی ، نمره ی کنتورو میخونه و میره ... بازهم بعد از نیم

ساعت خواب تلفن کوفتی زنگ میزنه ، میری بر میداری و میبینی یک خانوم متشخصش

پشت تلفنه ، بعد از سلام علیک بهش میگی من که فقط شماره موبایلو دادم ، چطوری

شماره ی خونه را پیدا کردی ناکس ؟!! میبینی طرف سرت داد میزنه دیوانه منم زنعموت

برق از کلت میپره و میگی زنعمو جان شوخی کردم ! تهدیدت میکنه که آبروتو ببره !!

مامانتو کار داره که میگی نیست و رفته مهمونی ... باز میری میخوابی ، که اسمس

میاد ، میپری دکمه ی خوندن مسیجو میزنی وچه انتظار هایی داری که میبینی نوشته :

 " سلام خوبی ؟! تروخدا این 3 ، 4 روز بیرون نریا ، بدجور بکش بکشه ! این اسمسو

واسه گوسفند های دیگه هم بفرست ! " ، تو دلت 4 تا بد و بیراه به نیما میگی به خاطر

این اسمسش  و دیگه هرکاری میکنی خوابت نمیگیره ، فقط آخرش تو دلت میگی که

امروز ( ببخشید بابت این حرف ) ر.ی.د.ه شد به خواب ناز همایونی بعد از ظهریمان !

 

پی تبریک نوشت : عیدتون مبارک ، تو این روزهای عزیز بهترین ها را براتون از درگاه

احدیت میخوام ... و  اونایی که گوسفند میکشین کلشو نگه دارین جمعه

صبح زود بار کنید و ما را دعوت فرمایین بیایم میل بفرماییم ...

 پی شعر نوشت : این شعر از مهندس ققنوسو دریابین :

عید بر تو مبارک ای گلم ، محمدم ... نگو چرا ، اما من دگر باره باز آمدم

آمدیم تا بپرسیم ز حال و احوالت  ...  با مسیج و زنگ و صدا بگیریم حالت

خواب همایونی را ریده ایم ، هیهات ... چشم پف کرده ات را دیده ایم ، هیهات

تا تو باشی که گوشی خموش نکنی ... خود را لوس و ما را اسکل نکنی !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

دنیای مجازی شده بخشی از دنیایی واقعیت ، یک دنیای بزرگ ، دنیایی که داری بیشتر

از دنیای واقعیت بهش بها میدی ...

تمام دوستایی که پیدا کردی ، تمام کسایی که تو این دنیا پیدا کردیو اندازه ی خواهر و

برادرات دوست داری و برای همشون احترام قائلی ، اگر یک روزی یک نفرشون پیداش

نباشه و کلی نگرانش میشی که چه بلایی سرش اومده ...

اما پسر خوب ، اینجا ، با تمام خوبی هایی که داری ، با تمام زیبایی هاش ، برای تو

دنیای واقعیت نمیشه ، یک " دنیای مجازیه " ، دنیایی که نباید به هرکسی توش اعتماد

و اطمینان پیدا کنی ، دنیایی که نباید جای دنیای واقعیتو بگیره ، دنیایی که هرچقد یک

فرد از نظرت تو اون دنیای خوب بیاد هنوز نمیتونی بهش اعتماد کامل کنی چون اون

کیلومترها با تو راه داره و تو کامل نمیشناسیش ، پس نمیتونی نه به حرفهاش ، نه به

کارهایی که میکنه ، نه به هیچ چیز دیگش اعتماد داشته باشی ...

میدونی که ، همه زیر آب همو میزنن ، همه از هم بد میگن ، همه از هم سواستفاده

میکنن اما وقتی به هم میرسن دل و قلوه تحویل هم میدن ، شروع میکنن به خوب گفتن

از هم ، میشینن و از هم تعریف میکنن و گل میگن و گل میشنون ...

فقط آدمهای احمقی مثه تو موندن که صحبتهای همه را باور میکنن ، صحبتهایی که

معلوم نیست از کجا در میاد و به کجا میره ... آدمهایی مثه تو به صحبتهایی نزدیک ترین

افرادشون هم گوش نمیدن اما اگر دوست وبلاگیش بهش بگه این کارو کن انجام میده ...

نه ، این راهش نیست ، اگر میخوای تکرار کنی فاتحت خونده است ...

پس اگر میخوای وبلاگ نویسیو ادامه بدی ، ارتباطتو با دوستایی که پیدا کردی به حداقل

برسون ، بی خیال هر قرار وبلاگی شو ، به فکر خودت باش و نگران کسی دیگه نباش ،

آدم خودخواه و عصبی بشو که هیچکس ازت خوشش نیاد ...

اینجا ، دنیای واقعیت نیست ، باهاش به جایی نمیرسی پس بهش بها نده !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

١ . لبیک یا هم ولا ! ... الهام بانو ، هم ولایتی عزیزمان ما رو دعوت کرده به یک بازی که

باید عادت نوشتن همایونی خودمونو بگیم :

خب اول راجع به انتخاب سوژه ی نوشتنه که این روزها معذرت میخوام حتی در توالت

چه ایرانی چه فرنگی دنبال سوژه ی نوشتنیم ،دوم اینکه موقع نوشتن (همون آپ کردن)

حتما باید آهنگ گوش بدم ، سوم اینکه در حین نوشتن اگر چایی نخورم مغز

نداشتم کار نمیکنه ، چهارم اینکه وسط نوشتن حتما باید یک وبگردی اساسی بکنم ،

پنجم اینکه همیشه موقع آپ کردن اگر خدای نکرده اسمسی بیاد یا گوشی زنگ بخوره

با کمال شرمندگی نه برمیداریم نه جواب میدیم ! ( البته به جز بعضی ها ، یعنی به جز

همکلاسی های عزیز از تر از جانمان !! ) ، شیشم اینکه ساعت آپ کردنم معمولا نیم

ساعت طول میکشه ... دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیاد ... بازم مرسی از الهام

 

2 . سه چهار روزه که یاد آهنگ یکخورده قدیمی محسن چاوشی به نام " ابرای پاییزی

دلگیر من " افتادم که این روزها زندگیمان شده گوش دادن همین آهنگ ، انصافا خیلی

باحاله ...

 

3 . امروز سر کلاس ریاضیات ایمان صفحه ی اول جزوم نوشت :

بیستون کندن فرهاد نه کاریست شگفت ، شور شیرین به سر هرکه فتد کوهکن است ..

به قول کرگدن جان تو خود بخوان این حدیث مفصل را ...

 

4 . دلمان برای نشستن توی حرم اما رضا تنگ شده ... کاش الان اونجا بودم

 

5 . ما آخر هفته قدوم مبارک خودمان را به تهران میگذاریم ، اگر قرار مرار وبلاگی دارین

یا ندارین ، اگر جمع میشین یا نمیشین ، اگر نهار میدین یا نمیدین ، خلاصه هرکاری

میکنین یا نمیکنین ما را در جریان بذارین که با کله بیایم یا نیایم !

 

6 . سر دردمان کم بود ، زانو دردمان که اضافه شده بود هیچ ، این روزها کلا زده تو کار

حالگیری اساسی از ما ، کمپوت نمیارین هیچ ، لااقل دعا کنین ما خوب شیم ...

 

7 . میگن خانوم " گوگوش " تو ماهواره کانال زده ، دختر همسایه به ما سپرد اگر کسی

فرکانسشو داشت بده به من که به دختر همسایه بدم .. اسمش هست فک کنم :

من و تو

 

8 . غزل بانو این کامنت گذار فعال ما گفت چون وبلاگ بیشه جهانیه یک اطلاع رسانی

باحال انجام بدیم و آدرس جدیدشو که اینجاست معرفی کنیم .. اون قبلی حذف شد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

پنج شنبه مهندس میهمان من بود ، لطف کرد و کلی راه کوبید اومد اراک تا یکی دو

ساعت کنار هم باشیم ... پنج شنبه صبح هم از ساعت 9 تا 11 کلاس داشتم ، زبان

تخصصی که استادش معمولا 9 میاد و 9:30 میره اما اینبار ساعت 9 اومد و قرار شد

برای اولین بار تا 10:١۵ نگهمون داره ! ساعت 10 بود که مهندس رسید و اسمس داد

من رسیدم اراک ، پا شدم از کلاس بیرون بیام که استاد گفت " بشین بچه ، درس امروز

مهمه ! " ، گفتم استاد قرار دارم گفت بشین الان تموم میشه ! از ما اجازه و از

استاد یک دنده و لجباز ولی دوست داشتنیمون اجازه بی اجازه ! ساعت 10:10 بود که

بالاخره استاد تعطیلش کرد ، با سرعت 150 رانندگی کردم تا اینکه 5 دقیقه ای

خودمو رسوندم به مهندس ( کسایی که با من قرار میذارین همیشه یک ربع با تاخیر

بیاین ، کلا عادت دارم طرف مقابلو یک ربع بکارم ! ) بالاخره چشمان به جمال مهندس

روشن شد ، هرچند قبلا تو قرار وبلاگی یک عکس ازش دیده بودم ... اما خب خوشتیپتر

و جنتلمنتر از این حرفها بود ...  مهندسو بردم مثلا بهترین جای شهر ...  هتل

به اصطلاح 5 ستاره ی امیرکبیر ، من نمیدونم کی این ستاره ها را به اینا داده ، طرف

گفت آقا کافی شاپمون صبحها بسته است !! ( یک زمانی امام جمعه ی شهرمون

میگفت امیرکبیر و محوطش و اینا بخشی از بهشت است ! بهشتشون هم دیدیم !! )

مجبور شدیم کلی راه بکوبیم و بریم سرای مهر ، سفره خانه ی سنتی که کافی شاپ

داره و خدا را شکر باز بود و آبروی ما بیشتر از این نرفت ... هرچند تو راه پارکینگ روبه رو

شو گم کردم و بالاتر پارک کردم و مجبور شدیم با مهندس ۵ دقیقه پیاده بریم ...

تقریبا یکی دو ساعت با مهندس بودم ، خیلی خوش گذشت ، کلی با هم صحبت

کردیم ... شاید نتونستم میزبان خوبی براش باشم اما خیلی خوشحال شدم دیدمش و

کلی هم ازش یاد گرفتم ...

مهندس خیلی دوست داشتم خونه دعوتت کنم و اتاقمو ببینی اما ببخشید که اون روز از

صبحش خونه ی ما به تسخیر امت همیشه در صحنه در اومده بود !

ایشالله که اراک بهت خوش گذشته باشه و دفعه ی بعد که اومدی کامل بیای ، نه اینکه

نیامده گفتی عجله دارم میخوام برم ... عزیز دل همه ی مایی و کلی هم دوستت داریم

راستی قرار بود عکس بندازیم ، چرا ننداختیم ؟! ای بابا ، الان یادم افتاد

 خیلی هم دوست دارم مهندس تو کامنتهایی که میذاره تصوراتشو از من بگه ...

یعنی چقد با نوشته هام و چقد با کامنت گذاشتن هام فرق دارم ...

 

پی لینک نوشت : شیخنا جدید چند قسمتی را هم از دست ندین ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

یک فلش بک بزنیم به این پست ... نمیخوام بیام بگم این " گوسفند روانی " بعد از

اون جریان چقد مشکل درست کرده و چه تهمت ها که نزده اما میخوام راجع به بخشی

از جامعه ی بزرگ کشورمون صحبت کنم که نمونش همین خانوم روانی است ...

این روزها تعدادشون کم نیست ، روز به روز دارن بیشتر میشن ، روز به روز داره کارهایی

که میکنن کثیف تر و سیاه تر میشه ... نمیدونم باید چیکار کرد اما این روزها ذهنم با

چند تا جمله ی ساده بدجور درگیر شده ...

چقدر آدم باید کوچیک و کثیف باشه که برای به اثبات رسوندن حرفش دست به هرکاری

بزنه ؟! چقدر آدم باید بی آبرو و بی شرف باشه که هر تمهتی که دلش خواست بزنه ؟!

چقد آدم باید حیوون صفت ( حیف حیوون مظلوم ) باشه که بیاد و هر چی از دهنش در

میاد بگه ؟!

شاید فحش دادن و بحث کردن راجع به اینجور افراد ارزششو نداشته باشه و بهتره آدم

بگرده دنبال یک راه حل برای این بیماران روانی که از نبود تیمارستان راهی خیابون های

شهر شدن ... اما بعضی موقع ها نمیشه حرفهاییو نگفت ... باید گفت

مشکل کجاست ؟! مشکل از کیه ؟! چرا باید تعداد اینها روز به روز بیشتر بشه ؟!

خیلی ها میگن مشل از دولته ، خیلی ها میگن مشکل از جامعه اس ، خیلی ها میگن

مشکل از زمان های قدیم و استبداد 6000 ساله است ... اما من میگم :

گور بابای ایران باستان ، گور بابای دولت های قبلی و فعلی ، گور بابای مملکت ...

مشکل از خود ماست ، مشکل از فرهنگ ماست ، مشکل از مغرور بودن خود ماست

میخواستم بگم خدا تو خلقت ما مردم ایران سهل انگاری کرده ، اما نیما منو قانع کرد که

ممکنه 99 درصد اینطوری باشن اما هنوز یک درصد شاید کمتر خوب هم داشته باشیم

پس بهتره بگم خدا تو خلقت بخشی از جامعه ی ما سهل انگاری کرده ...

بخش بزرگی که شعور و ادب و شرف و صداقت حتی اندازه ی سرسوزن هم ندارن ...

نفرین اینجور افراد کار درستی نیست ، چون نفرین شده ان ، بیاید براشون دعا کنیم تا

شاید خدا تو خلقت این معلوم الحالها کمی تجدید نظر کنه ...

 

پی پست بعدی نوشت : امشب میخواستم از دیدارم با مهندس ققنوس بنویسم که

انقد اعصابم خورد بود اینو نوشتم ، فردا شب پست بعدیو به دیدار با مهندس اختصاص

میدم ...

 بعدا نوشت : وبلاگ سابقم ، با کلی خاطره از فهرست وبلاگ های پرشین پاک شد ...

دلم برای آپ کردن تو اون وبلاگ تنگ شده اما ... اما ... اما ... اما ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

لینکها در کدام بلاگ و در دست چه کسی است ؟! کی من ؟! کی این ؟!

در بلاگزیت این هفته :

خوبها بدها زشتها معرفی میشوند ... نازگل کاغذکاهی چهره ی خوب میشود

 دختر حوا از اختشاش و دعوا در خوابگاه میگوید ، یک زن ذلیل از آبگوشت و ضررهایش

میگوید !!! و حوری خانوم دیگرهیچ مهمان صندلی داغ بلاگزیتی میشود ...

این بلاگزیت است ، برنامه ای از سوی آمریکای جهانخوار و متحدان فتنه گرش در ایران

برای از بین بردن علوم های دینی میان جوانان این مرز و بوم و به انحراف کشاندن آنها

و برای بسط و توسعه ی استبداد میان بلاگستان های این کشور اسلامی ...

بلاگزیت برنامه است برای شما که حوصله خواندن ندارید ، برای شما که لینکها را گشته

اید و پیدا نکرده اید و برای شما که اصلا خبرندارید اینترنت چی هست ...

بلاگزیت برای شاد کردن دل شماست ، نه شاد کردن دل رییس روسای ما ...

بلاگزیت تا فردا شب بنیان های استکبار را سست و پای مسئولان مملکتی را قلقلک

میدهد !

 

چهره ی های هفته :

1 . چهره ی خوب هفته : نازگل کاغذکاهی

 دوست دارم تا چند روز دیگه و برای اولین بار برم سر بزنم به یکی از مراکز بهزیستی ...

این کارو نازگل خانوم کاغذکاهی انجام داده و زحمتشو کشیده تا چند تا از بچه های

وبلاگی برن و به بچه های عزیز و دوست داشتنی سر بزنن پس به دلیل آنچه نزد ما بچه

های بلاگستان به ترویج کار خوب و خیر و پسندیده معروف است ، نازگل خانوم کاغذ

کاهی افتخار میابد به عنوان چهره ی خوب این هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود ...

 نهار ما چی پس ؟!!!

 

2 . چهره ی بد هفته : خودم ! ( چون کسی نبود چهره ی بد بشه ! )

حالا میای عکس از خودت و همکلاسی های دانشگات میذاری و از کارهاشون میگی که

چی شه ها ؟! خب ایمان دوس داره نقاشی کنه ، مهرداد دوست داره با موهاش ور بره

فرشید دوست داره با موبایلش بازی کنه و ... به تو چه ، ها ؟!

پس خودم ! اینجانب آقا محمد گل به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به زیر آب

زنی و افشای کارهای خلاف عرف در دانشگاه معروف است ، خودم افتخار میابم

به عنوان چهره ی بد این هفته انتخاب شوم ...

 

3 . چهره ی زشت هفته : کامنتدونی پرشین بلاگ ...

 ماه رمضون بود میگفتیم گشنشه کامنتارو میخوره ، یک هفته گذشت به جای خوردن

کامنت بالا میاورد و ١٠ تا ١٠ تا ثبت میکرد ، حالا هم باز معدش خالی شده و شروع کرده

به خوردن کامنت پس به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به مسخره بازی و در

آوردن حرص یک ملت معروف است ، کامنتدونی پرشین بلاگ افتخار میابد به عنوان

چهره ی زشت هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود ...

 

 

گفت یا نگفت :

 1 . دختر حوا گفت با هم اتاقی دانشگاه دعوا شده و بزن بزن اما نگفت یره تو رفتی

اونجا درس بخونی یا رفتی اختشاش کنی ؟! ها ؟!

2 . یک زن ذلیل گفت جاتون خالی نهار یک آبگوشت ردیف زدموهرچی زور میزنم با عرض

شرمندگی ، هی باد میامد بیرون اما نگفت خب مرد حسابی چه خبرته آخه ؟! خب رژیم

بگیر تا وقتی رفتی فوتبال آمدی خاطره گفتی مثه دفعه های قبل انقد کم نیاری ... والا !

3 . فاطمه خانوم شمیم یار گفت برای اینکه بازم با انرژی برگردم یک چند روزی نیستم

اما نگفت این از اثرات همون قرار وبلاگیه با نازگل خانوم و نیما بستنی خوردین اما به یاد

من نبودین !

4 . ماهی گفت که خانوما با پاشنه ی خدا سانتی تویه خیابون راه نرند  اما نگفت اگه

اینارو هم نپوشن که مردی بهشون نگاه نمیکنه خب یره ...

 

عکست در قاب نگاهم :

از این هفته یک بخش جدید به بلاگزیت اضافه کردیم که اسمش هست اون بالایی ...

این بخشو نیما به عهده داره و هر هفته یکی از دوستانو به طنز تشبیه میکنه

دختر حوا :

 فسیلی که پس از مرگش دوباره توسط دنیای مجازی روح در کالبدش دمیده گشته

است  و دارد دنیایی را که مادر و پدرش به وجود آوردند از ورای نگاه خسیسانه ی خویش

نگاه میکند ، به راستی که او زاده ی اصفهان است و حرفی توش نیست !!

 ( دوستان اصفهانی گلمون ، من محمد اصالتا واسه اصفهانم ، این حرف یره مشهدیو

به شدت تکذیب میکنم ، اگر خواستین برای این حرفش اختشاش کنین برین وبلاگ

خودش من هم به شدت حمایت میکنم ازتون ! )

 

صندلی داغ بلاگزیتی :

این هفته آقا ما تصمیم گرفتیم گرفتنی ! میخوایم یک پته ای از این قرار گذاشتگان مونث

بریزیم رو ی آب که دفعه ی بعد خواستن قرار بذارن بی اجازه ی ما یک لیوان آب هم جابه

جا نکنند !! این هفته حوری خانوم وبلاگ و دیگر هیچ میهمان ماست ...

ازش میخوام اول احساسشو از اینکه داره با عالم فرزانه ای همچو من مصحابه میکنه

بگه تا سوالارو شروع کنیم :

احساس اینو دارم ( آیکون سبز تو پرشین بلاگ !! ) بعدشم ما یک فرزانه بیشتر نداریم

اونم خواهرمه که اونم دادم به حسن کچل و الان هم دنبال طلاقشم ( پس از ۵ دقیقه

جواب ندادن من ! ) احساسم اینه که خیلی کارت زشته که از من سوال میپرسی و

بعد به جای اینکه به حرفام گوش بدی میری مستراح !! ملت هم فک میکنن که تو داری

چه زحمتی میکشی ، نمیدونن که همش پی کارای شخصیت هستی !!

( من رفتم قفل فرمون زدم به ماشین ، عیال فقط فرافکنی کرد ... )

 

1 .فیلسوف و نظریه پرداز اجتماعی معاصر آلمان، پورگن هابر ماس، ماست مورد نیاز

خانواده خود را از کدام بقالی شهر دوسلدرف تهیه می کند؟ ذکر نوع ماست مصرفی و

میزان تاثیر این ماست در آن ماس و آن ماس در این ماست و هر دو آنها در فتنه اخیر

ضروری است.

 از قدیم گفتن از ماست که بر ماست ، منم ماست که میخورم خوابم میگیره ، نمیدونم

چه مرضیه ، مرضیه دختر بقال سر کوچه را نمیگما ، منظورم مرضه ، چون تو مخت

اشکالات فنی داره باید توضیح بدم یک وقت اشتباهی ور نداری !!

( من خودم کلی دور و برم از این چیزها ریخته ، دختر بقال سر کوچه ی شما را میخوام

چیکار آخه ؟!!)

 

2 . جوراب تیم ملی شنای جمهوری اسلامی ایران در مسابقات المپیک 1966لندن که

در مسکو برگزار شد، چه رنگی بود؟

 والا اون سال مد شده بود رنگ پا میپوشیدن ، لامصبا نمیدونی چه پای پر مویی داشتن

آدم یک حالی میشد وقتی پاشونو میدید ، از همون سال اپیلاسیون باب شد تو مملکت

ما ...

 

3 . با توجه به بیت "ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی/سود و سرمایه بسوزی و محابا

نکنی" مقدار دقیق سرمایه اولیه شاعر و سود و زیان او را در این معالمه بیان کنید. ذکر

روش محاسباتی بکار رفته الزامی است.

 اولا من با این پول دیه غلط بکنم تو رو بکشم ، بعدشم از وقتی یارانه ها رو به حساب

هامون ریختن ، دیگه هیچ ضرری متحمل نمیشیم به حول قوه ی الهی ... بهترین روش

محاسبه هم بند تنبونیه ، دقیقه همین روشی که مموتی واسه یارانه ها در نظر گرفته !

 

4 .  پولپوت کی بود؟ دقیقا چه کار کرد؟ و دقیقا در چه سالی این کار را کرد؟

 این کیه که میگی ؟! ( من باید بگم ؟!! ) نه پس من بگم ؟! بابا لااقل یک هماهنگی بکن

قبلش در مورد این شخصیت ها سوال میپرسی ، همه که مثه رییس . جمهور ما نیستن

که تا اسمشو میاری بلد باشه ...

( عمو فیل / تری اگر خواستی فیلی کنی به من هیچ ربطی نداره ها ، برو وبلاگ کسی

که داره به سوالها جواب میده !! )

 

5 . برای تهیه 100 گرم کباب بلدر چین چند کیلو گرم گوشت شتر مرغ لازم است؟ خلاصه

روش تهیه را تشریح کنید

 والا ما فقیر فقرا شبی یک کفت دست نون میخوریم ، اصلا اینایی هم که هم میگی

نمیدونم چی هست ، من فقط گوشت قرمزو میشناسم اونم از نوع برزیلی !

البته یک وقتایی پای مرغ هم آب پز میکنم میخورم ، اونم فک و فامیله همین شترمرغو

بلدرچینه دیگه ، فقط ابعادشون یک مقدار ناچیز با هم فرق داره که اونم قابل ندیدنه ...

 

6 . نظر شما درباره ی بلاگزیت و تهیه کنندگان آن :

 دو تا آدم بی جنبه ، که من یکی به شخصه چشم ندارم ببینمشون ، مخصوصا اون

نیما رو که هی آتیش بیاره زندگی 2 کفتر عاشق شده !! حسود هی تو رو پر میکنه

که به من خرجی ندی !! ولی کور خونده ، من که میدونم از کجا میسوزه ، از این که

من هیچ کدوم از خواهر هامو بهش ندادم ! البته تو هم یک وقتایی چشم ندارم ببینم

اونم وقتیه که هی اسم هوو میاری جلوم !!

 

7 . صحبت پایانی ، هرچه دل تنگت میخواهد بگو :

 والا دل تنگ ما یک سیفون مشتی میخوام که وا شه ... من یک صحبتی داره با آقایی

که سوالارو طرح میکنه ، مطمئنی وبلاگ منو خوندی و این سوالها را طرح کردی ؟!!

من تو وبلاگ راجع به ماست و این چیز ها نوشتم ؟! بعدشم این سوالها باعث میشه

خواننده ها به ابعاد پنهان زندگی ما بلاگرا پی ببرن !!

( بعد از مصاحبه عیال همچنان جوگیر شده بود و فک میکرد مصاحبه است و هی واسه

از خودش سوال میکرد و جواب میداد به خودش و ... که به دلیل کمبود وقت از گفتن اون

حرفها به شدت معذوریم ! )

ممنون از حوری بانو بابت وقت گذاشتن برای مصاحبه و

تشکر ویژه از آقا مهندس مجید حمید بابت طرح سوالات ...

و این بود بلاگزیت 10

به خاطر دعوا شدن سر خداحافظی سری قبل این هفته تصمیم گرفتیم خداحافظی

نکنیم و برای اینکه بگیم مثلا امید داریم سلام بدیم !!

پس سلام ! ( همون والسلام )

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

تقریبا 7 ماه وبلاگ " بیشه " را مینویسم ، زحمت 2 ماهشو که آقای شیرازی بر باد داد

و وبلاگمو حذف کرد و اومدم پرشین بلاگ ! 5 ماهه که دارم اینجا مینویسم ...

تو این 5 ماه تا دلتون بخواد خاطرات شیرین و بعضا تلخ داشتم ،خدا رو شکر ، روزهای

خوبیو با دوستای عزیزی که پیداشون کردم گذروندم ، روزهایی که هر کدومش یک خاطره

خیلی قشنگو برام رقم زده ... حالا رسیدم به پست 100 ، این پستو میخوام تقدیم کنم

به شما مخاطبان عزیزم ، شمایی که از ته ته ته ته قلبم دوستتون دارم و براتون احترام

قائلم ... میخوام از همتون تشکر کنم

از خانوم معلم خوبم ، کسی که اگر لطفش نبود ، الان این وبلاگ نبود ، این نوشته ها

نبود و من این همه دوست پیدا نمیکردم و شاید الان پیش شما نبودم ..

از حاج سعید عزیزم ، داداش گلی که انقد بهش اطمینان و اعتماد پیدا کردم که همیشه

تو شخصی ترین مسائل هم ازش کمک میگیریم و همیشه برام وقت میذاره ...

از نیمای عزیزم ، رفیق گلی که دارم لحظه شماری میکنم برای دیدنش و نهار گرفتن

ازش ... رفیقی که واسم همیشه " رفیق " بوده و همیشه هم قدم با هم جلو رفتیم ...

از دکتر سوفی مهربون ، یک خواهر بزرگ با کلی احساس و مهربونی ، روزی که رفتم

وبلاگش فکر نمیکردم روزی بیاد که یک خواهر بزرگتر داشته باشم ...

از خواهر مهربونم ، زهرایی که اولین مخاطب وبلاگ های قبلیم بود و از اون موقع تا

حالا بهم لطف داشته و موقع سختی ها با دعاهای قشنگو پاکش به دادم رسیده ...

از کرگدن عزیزم ، شهریاری که روزهای اولی که وبلاگش میرفتم احساس میکردم اصلا

تحویلم نمیگیره اما وقتی مرام و معرفتشو دیدم شدم یکی از هوادارای پر شمارش ...

از بابا بزرگ کیامهر مهربون ، کسی که همیشه احساس میکنم با بودنش یک تکیه گاه

محکم دارم و میتونم همیشه تو کلی از مسائل ازش کمک بگیرم ...

از دکتر الین ، خانومی که معلوم نیست کجاس ! چند وقته که پیداش نیست اما خب

انقد برای هممون ارزش داره که هر روز به وبلاگش میریم و حالشو میپرسیم ...

از خانوم دکتر نازگل ، اگر خوبی و مهربونیش نبود ، اون موقع که پست خداحافظیو

گذاشتم شاید دیگه بر نمیگشتم ، اما لطف نازگل خانوم نذاشت این کارو بکنم ...

از مهندس ققنوس خوبم ، کسی که با کامنت های سراسر محبت و لطفش همیشه

منو شرمنده میکنه و به همین  زودی ها مشتاقانه میرم به دیدنیش ...

از نینا خانوم ، که هر موقع یک صفحه درس میخونم و طبق معمول بی خیالش میشم

میرم وبلاگش و میگم آی چقد این سخت بود چقدر اون سخت بود !

از حوری خانوم و دیگر هیچ ، یادمه تولدم بود ، با اینکه زیاد هنوز باهاش آشنا نشده

بودم اما تولدمو با کلی لطف تبریک گفت و منو کلی شرمنده کرد ...

از حاج وحید عزیزم ، شاید نیاز به گفتنش نباشه ، اما خودش هم خوب میدونه که فوق

العاده دوستش دارم و همیشه براش احترام قائلم ...

از خاله نسرین ، خاله ای که معلوم نیست کجاست ، خاله ای که انقد مهربون بود که

خیلی ها فک میکردن واقعا خالمه ، هرچند اندازه ی خاله ی واقعیم دوسش دارم ...

از بابا محمود عزیزم ، کسی که شاید خیلی نشناسمش اما انقد ازش تعریف و خوبی

شنیدم که مثه یک پدر مهربون برام عزیزه و دوس دارم ببینمش ...

از آناهیتا ، این مخالف سرسخت " ضعیفه گویان " و طرفردار سر سخت حقوق زنان

که کلی در این مسیر منو مورد راهنمایی و البته دعوا و بزن بزن قرار داده ...

از خواهر دکتر الهه ، خانوم مهندسی که انقد بهش دکتر گفتیم دیگه عصبانی شده بود

داشت یواش یواش ما رو مورد ترور خود قرار میداد ...

از خانوم دکتر ، مادر مهربونی که کلی همیشه با سوالات تخصصی مزاحمشون میشم

و همیشه با مهربونی و لطف تمام جواب سوالاتمو  میدن ...

از زهرا خانوم ، کسی که موقع بازی آلمان اسپانیا بود که شرط بستیم و باختم اما

هنوز ادای دین نکردم ، به جون خودم در اولین فرصت قول میدم اون شرطمو ادا کنم ...

از دایی حبیب ، کسی که هی با فرستادن گل ما رو مورد لطفش قرار میده و با گفتن از

خوبی های طالقان برامون ، انگیزه ایجاد کرد پاشیم یک هفته بریم اونجا ...

از خانوم مهندس دختر آبان ، با اینکه هی میر فیس بوکو اونجا کچلمون کرده اما اینجاها

نیست و دلمون حسابی براش تنگ شده ...

از باجناق بزرگه حسن کچل ، کچلی که کلی دلم براش تنگ شده ، هرچند هیچ وقت

یادم نمیره اون روز منو تو میدون ولی عصر کلی علاف کرد !!

از باجناق کوچیکه محمدرضا ، کسی که دوس دارم بازم ببینمش و زیر بارون باهم بریم

آیس پک بخوریم و حسابم کنه و تو راه با هم کلی درد و دل کنیم ...

از خانوم مهندس آوا ، یجورایی هم ولایتی که تو فیس بوک آمار ما و " او " را داره افشا

میکنه و من نمیدونم چیکار کنم که افشا نشه !

از خانوم مهندس غزل ، کسی که معلوم نیست کجا غیبش زده و نیست و هی با

کامنت بیاد مارو مورد عنایتو لطف خودش قرار بده !

از دختر حوا ، شاید از لحاظ هایی ما تفاوت عقاید داریم اما این دلیل نمیشه که به

هم سر نزنیم و مطالب همو نخونیم ...

از امیر آقای گلم ، آقا مهندسی که کلی داره با کوه های کرمانشاه و رفتن به طبیعت

حال میکنه و جای ما را هم خالی نمیکنه ...

از ووری جیغ جیغو ، که تو این چند وقته آشنایی انقد این جیغ جیغ کرد سر مارو خورد

هرچند مارو که تحویل نمیگیره ، از ما بهترون هم هستن بالاخره !

از عمه زری ، که هی با گذاشتن عکس از استکهلم دل ما رو آب میندازه بشینیم مثه

بچه ی آدم درس بخونیم و بریم اونور آب ...

از فرزند آدم عزیز ، کسی که حس میکنم کم میاد اینترنت اما همیشه بهم لطف داشته

منو با کامنتایی که میذاره همیشه شرمنده میکنه ...

از زهرا خانوم فومنی ، شاید وقتی تعریف های فومنو تو وبلاگش میخوندم فک نمیکردم

انقد شهر زیبایی داشته باشن اما رفتم و دیدم و کلی کیف کردم ...

از جناب سرهنگ هادی بی تقصیر که برای دفاع از وطنش رفته خدمت ! تازه با هم آشنا

شده بودیم اما چه فایده گذاشت رفت ..

از رهی مهربون ، مخاطب وبلاگ سابقم که کلی با کامنتایی که میذاره یاد وبلاگ قبلیم

و خاطره های قشنگی که داشتم میفتم ...

از استاد خوبم مهدی پژوم که افتخاری است برای هممون و استاد خوبم همیشه با

مهربونی هاش منو شرمنده میکنه ...

از پوریا پژوم عزیزم ، آقا پسری که شاید زیاد باهاش آشنا نباشم اما از پست هایی که

میذاره و میخونم میشه احساسات پاک را سراسر تو نوشته هاش حس کرد ..

از خانوم دکتر مامان پارسا که کلی تو این چند وقت برای ادامه تحصیل تو خارج از کشور

مزاحمش شدم و همیشه با مهربونی جوابمو میداده ...

از دکتر نبضگیر عزیزم ، که هر چهارشنبه شب میرم وبلاگش و خاطرات زیباشو از آلمان

زمانی که تحصیل میکرده را میخونم ...

از هیشکی بانو ، که امیدوارم یک زمان که میاد وبلاگشو و از مهمونی دوستای مجازی

میگه منم توش شرکت داشته باشم ...

از سیروس خان ، این یره ی مشهدی که فقط بلده به اراکی جماعت تیکه بندازه ، فقط

دعا کنه من پام نرسه مشهد وگرنه میدونم چیکارش کنم ...

از هستی بانو ، که بعد از باخت تیم محبوبش پرسپولیس با کمال اعتماد به نفس میاد

از تیم در پیتش دفاع میکنه ...

از حاج حسین ترابی ، آقا پسر گلی که همیشه میرم وبلاگشو زحمت هایی که کشیده

میشه را میبینم و دوست دارم یبار برم مزرعشون ..

از عاطفه بانو ، خانوم مهندسی که ما اون اوایل آشنایی  هی میرفتیم وبلاگش و

درباره ی " یره " کلی سوال میکردیم و کلی هم جواب میگرفتیم ...

از کودک فهیم عزیز ، که وقتی یک ایده ی جدید راه میندازه وبلاگش حسودیم میشه

چرا زودتر به فکر خودم نرسید !!

 از بانو ملکه ی نیمه شرقی ، که قرار زنونه طراحی میکنه و میرن و بستنی میخورن و

میان میگن آی بدون ذکور حال داد ! ( دارم واستون حالا ! )

 

و از تمام شما خواننده های عزیزم ، عزیزانی که همیشه بهم لطف داشتین و بعضی

موقعا میمونم چطوری جواب محبت هاتونو بدم ...

اسمهاییو که گفتم بر اساس کسایی بود که تو لینکهای وبلاگم جا داشتن ، پس اگر

کسیو جا انداختم خیلی معذرت میخوام و بذارن به حساب کم سعادتی ما ..

همتونو خیلی دوست دارم ، خیلی زیاد

( بلاگزیت فردا راس ساعت 10 شب )

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

اگر دست من بود ، مثال برای کسی که مکه میره ، نه مهمونی میدادم ، نه سوغاتی

میاوردم ، نه آش پشت پایی و این رسمهایی که بین همه جا افتاده !

خب مکه رفتن دیگه انقد عادی شده که نه بخوای براش پارچه بزنی ، نه مهمونی بدی

نه آش درست کنی ، نه ازش انتظار داشته باشی که واست سوغاتی بیاره ...

حالا اینها به کنار ، لااقل آش درست میکنین مردهای فامیل هم دور هم جمع کنین ...

خب بابا مگه چه گناهی کردن ؟! فقط خودتون باید از این چیزها بخورینو حالشو ببرین ؟!

آخه چقد تبعیض ؟! پس کجان کسایی که مدعی تساوی حقوق زن و مرد هستن ؟!

الان منه بدبخت پنج شنبه عصر وقتی همه به مناسبت آش پشت پایی مامان بزرگم

خونه ی ما هستن کجا برم ؟! جدا فک نکردن من آواره میشم ؟! بعد میگن چرا جوون ها

میرن معتاد میشن ! خب همین کارو را کردین دیگه ...

شاعر میفرماید : آوارگی کوه و بیابانم آرزوست ...

اگر بخوام با بچه های دبیرستان برم ولگردی باید شام بدم ! با بچه های دانشگاه بخوام

برم باید حتما بری خیابون ملک و به دخترها تیکه بندازی ! اگر بخوام برم یک پارک کوفتی

باید هزار جور معتاد در پیت ببینم ، اگر بخوام برم سینما وسطش خوابم میگیره ، اگر

بخوام برم خونه ی یکی از فامیل طاقت نمیارم و ده دقیقه پا میشم ...

الان شما بگین ، تکلیف من پنج شنبه از ساعت 4 بعد از ظهر الی 9 شب چیه ؟!!!

من در این مدت طویل چیکار کنم ؟! عجب رسم های عجیب غریبی داریم به خدا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

خوشبحالت مامان بزرگ خوبم ! خوشبحالت که داری میری اونجا !

کاش میشد منم بیام ، کاش میشد بیام اونجا را از نزدیک ببینم ...

کاش میشد اونجا باشم و بشینم تو حیاط و یک دل سیر با خدا حرف بزنم ...

میدونم اینجا هم هست ، خیلی نزدیک تر از چیزی که فکرشو بکنی اما اونجا یک صفایی

دیگه ای داره ! اونجا یک چیز دیگه است ، اونجا با اینجا کلی فرق داره ...

سلاممو به خدا برسون ! بگو اینجا یکی هست خیلی بده ، خیلی ، اما دوستت داره ...

بد بودنش دلیل نمیشه که خداشو دوست نداشته باشه ، بد بودنش دلیل نمیشه که با

خداش حرف نزنه ... بهش بگو دلش گرفته ، بهش بگو یک بغض سنگین داره ، بهش بگو

همش داره صدات میزنه ، بهش بگو جواب میخواد ..

 بهش بگو رو قولش واینساد اما انتظار داره تو رو قولت وایسی !

 

خداحافظ مامان بزرگم ، ایشالله بهت خوش بگذره ... التماس دعا

 

به کجا چنین شتابان ؟!

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته ز اینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟!

همه آرزویم

اما چه کنم که بسته پایم .

به کجا شنین شتابان ؟!

به هر آنجا که باشد

به جز این سرا ، سرایم

سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را ..

چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را ...

 

پی لینک نوشت : این لینک نیما فراموش نشود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

تا اطلاع ثانوی ، به دلیل خراب شدن مودم لعنتیمان و خاموش و روشن شدن چراغ

ای دی اس الش از گذاشتن هر گونه پست و جواب دادن به هرگونه کامنت و سر زدن

به هر وبلاگ معذوریم و اعصابمان بسی به هم ریخته و اگر الان کسی بیاید جلویمان

پایمان را تا زانو به حلقش فرو میبریم ( همانند قبله ی عالم جهانگیر شاه 2 لول ! )

باشد تا با قطع شدن اینترنتمان که گفته میشود کار " دشمن " و " عوامل غیر خودی "

است به پای درس و مشقمان نشسته تا فردا روزی استاد سوالی پرسید همانند

... به گل فرو نرویم ! تا روزی که اینترنتمان وصل شود شما را به خداوند بزرگ میسپاریم

 

دکتر محمد ، مدیر وبلاگ فوق جهانی بیشه ...

کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟! کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود ؟!

( این هم مزاح کردیَ م )

 

بعدا درست شد بعدا از یک ساعت این پست نوشت ! :

ای جان ، ای دی اس المان رسما و شرعا درست شد ، پس  پست خواهیم گذاشت

به وبلاگ هایتان سر خواهیم زد ، به کامنتها جواب خواهیم داد و از همه مهمتر بازهم

طبق معمول درس و مشق دانشگاه تعطیل ! ( سیروس ، حال کردی درست شد ؟! )

 پی یره نوشت : این نیما یره را تو اینجا شفاف سازی کرد بالاخره ...

ماشالله این لفظ جهانی شد ، برین بخونین لااقل بدونین یعنی چی همینطوری نگین !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

امروز نمیخوام مثه این استادها بیام درس شخصیت شناسی راه بندازم و این حرفها ،

فقط میخوام ببینم از دیدگاه شما یا حتی خودم شخصیت مجازیم چقد با شخصیتی

حقیقی که دارم فرق میکنه ...

خب خیلی هاتون منو با همین نوشته های وبلاگ و کامنتهایی که براتون میذارم

میشناسین ، نمیدونم این نوشته ها و این کامنت ها از من چه شخصیتی تو ذهن شما

درست کرده ، آروم ، پر سروصدا ، حاشیه ای ، دنبال بحث و استدلال یا ...

ولی میدونم هرچی هست شخصیت دنیای حقیقم با این شخصیتیم خیلی فرق داره ...

نمیخوام بیام تک تک مواردو بنویسم و تفاوت هاشو بگم ، فقط راجع به یک موضوع

میخوام بگم و آخرش هم از شما مخاطب عزیزم یک سوال بپرسم ...

تو دنیای حقیقیم ، شخصیت فوق العاده آرومی هستم ، گوشه نشین و ساکت نیستم

به هیچ وجه ( البته به جز موارد خاص ! ) اما از آروم بودن ، از دور از حاشیه بودن و از

داشتن اعتماد به نفس بالا نمیدونم چرا اما لذت میبرم ...

وقتی سر یک موضوع تو جایی که هستم ، مثه خونه ، دانشگاه ، پیش رفیق رفقا و ...

همه اعصابشون خورده و استرس داره میکشتشون ، مثه همیشه آرامش خومو دارم و

با همون رفتار سابقم با اون مسئله یا مشکل مواجه میشم( نمونش کنکور ٢ سال

پیش که اون شب بهترین خواب زندگیمو تجربه کردم !! ) اما خدا نکنه یک روز سر یک

موضوع ( مثه پست قبل ) داغ بکنم ، دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و میزنم همه چیو

منهدم میکنم ! اما فکر میکنم شخصیت دنیای مجازیم تو این لحاظ کمی شایدم زیاد با

شخصیت واقعیم فرق داشته باشم ! البته اینو نمیتونم خودم بگم و باید از اطرافیانم

بپرسم که منو با این نوشته ها و صحبتهایی که باهاشون کردم میشناسن ...

پس شما بگین ، حداقل تو این زمینه ، با این توصیفی که از شخصیت حقیقیم کردم

چقدر با اخلاقی که از من دیدین فرق داره ؟! اصلا تفاوت های قابل ملاحظه ای بین این

2 تا میشناسین ؟! و اگر بین اینها فرق هست از نظر شما کدوماش بهتره ؟!

 

پی کلیپ نوشت : این کلیپو دانلود کنید ، طرف انصافا خیلی قشنگ میخونه ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

تو این پست نه میخوام به قشر خاصی توهین کنم ، نه میخوام ازشون بد بگم ، نه

میخوام به کسی تهمت یا هرچیز دیگه ای بزنم ، نه میخوام اشتباه خودمونو توجیه کنم   

پنج شنبه غروب بود ، با بابام میخواستم برم میدون ولی عصر سر قرار

وقتی رسیدیم تهران یک راست میخواستیم بریم خونه ی یکی از آشناها ، تو کوچشون

جا نبود و مجبور شدیم برای فقط 5 دقیقه ماشینو پارک کنیم جلو ی پارکینگ فامیلمون

رفتیم بالا و من سریع آماده شدم وقتی برگشتیم دیدم یک خانوم که قبلا ها از همسایه

ها تعریفشو زیاد شنیده بودیم کوچه را گذاشته سرش که این ماشین کیه ! وقتی اومدیم

ازش معدزت خواستیم که برای 2 دقیقه علافش کردیم اما گویا تنش میخوارید و شروع

کرد به بد و بیراه گفتن و اینکه زنگ زده تا پلیس بیاد ! به پلیس گفته اینها منو یک

ساعت و نیم علاف کردن و من 7 باید برم فرودگاه ! همون موقع همسایه ی پایینش آمد

و گفت خواهر من ، من شاهد بودم هنوز به 5 دقیقه نرسیده که اینها آمدن و دارن میرن !

و اینکه خودت امشب جلسه ی ساختمونو برگزار کردی ، حالا فرودگاه کجا میخوای

بری ؟!!!!! در هر حال با این اوصاف و خالی بندی هاش باز هم معذرت خواهی از جانب ما

و بازهم فحش دادن از جانب اون !  دیدیم نه اینطوری فایده نداره ، خیلی داره خودشو

خالی میکنه و هرچی از دهنش در میاد میگه ... بابام گفت باشه منتظر میمونیم تا

پلیس بیاد اما وقتی دیدم بعضی حرفها را که نباید بزنه داره میزنه شروع کردم به جواب

دادنش ! بهش گفتم اولا خانوم ، بابای من جای بابات سن داره ، پس از هر دهات کوره

ای که پا شدی اومدی و بهت معنی شما را نگفتن خوبه بدونی این موقع ها میگن شما

دوما ، با این نوع حرف زدن و عفت کلامت ما باید از شما بپرسیم تو چه خونه ای و با

چه نوع تربیتی بزرگ شدی نه اینکه شما از ما بپرسی ! سوما بابام جواب فحشاتو نداد

چون ارزشش خیلی بیشتره اما اگر یک کلام دیگه به خونواده ام بد و بیراه بدی ارزش

خودمو پایین میارم اندازه ی ارزش خودتو جوابتو چنان میدم تا منگ بزنی ...

چهارما ، پیشنهاد میکنم به جای زنگ زدن به پلیس به یک روانپزشک زنگ بزن و ...

بابام بهم اعتراض کرد که چرا این حرفارو زدم ... میگفت از من بعید بوده چنین حرف زدن

قبول دارم ، تو عمرم تا حالا با یک نفر دعوام نشده ، تا حالا سر یک نفر داد نزدم اما بدم

میاد از آدم هایی که میخوان با بد و بیراه گفتن و تحویل دادن یک سری شر و ور به بقیه

خودشونو سبک کنن ! جلوی این آدم ها وا میسم ، جلوی کسایی که از سر مریضی

تهمت میزنن وا میسم و جوابشونو میدم ! جلوی کسایی که عقده ای هست وامیسم

باید تاسف خورد به حال و روز این مردم ، باید تاسف خورد برای این فرهنگ پایین ...

خیلی از دوستانی که میگفتن ایران با 6000 سال تمدن باید بهش افتخار کرد باید گفت

نه ، پیشینه هیچ افتخاری نداره ، خوبه به زمان حال نگاه کنیم ، خوبه به سطح فرهنگ

مردم الان نگاه کنیم ، به ادب مردم ، به شعور مردم، به فهم مردم و به صداقتشون !

جمله ی آخر که میدونم باعث اعتراض خیلی ها خواهر شد اما من بهش اعتقاد دارم :

مردمی به بی شعوری ، بی فرهنگی ، بی ادبی ، نفهمی و دروغگویی برخی 

 مردم ایران ندیدم ! هر روز حالم از این کشور و حالم از مردم این کشور بیشتر

به هم میخوره !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

ساعت ۶:٣٠ با باجناق قرار داشتم میدون ولی عصر ... بنا به دلایلی که تو پست بعدی

خواهم گفت و به خاطر ترافیک زیاد بلوار کشاورز یک ربع باجناقو علاف کردم !

بالاخره بعد از سالها چشش به چهره ی اینجانب روشن شد و کلا فک کنم متحول شد !

اما من همون چهره و همون اخلاقیو که انتظار داشتم از باجناق دیدم ...

از اونجا با هم رفتیم میدون تجریش ، وسط راه هم صاحب مجلس هی زنگ میزد که

قرار تغییر کرد اونجا شد ، 2 دقیقه بعد زنگ میزد اینجا شد ! خلاصه با باجناق میرفتیم ...

تو راه از دانشگاه گفت ، از سرکار و از گشت ارشاد و دختربازی و این حرفها !

( من امشب میخوام تو این پست فقط خودمو ببرم بالا !! )

بالاخره قرار شد کافی شاپ داخل کاخ نیاوران ، فک کنم ساعت 8 بود که رسیدیم اونجا

و صاحب مجلس آقا مهندس پسر آبان با گل و گاو و شتر و این چیزا اومد استقبالمون !!

بعد از چند دقیقه که مثه جهانگیر شاه 2 لول تو کاخ راه میرفتیم ( البته من ها ، باجناق

که بی خودی الملک بود و پسر آبان هم بی دلیل الملک ! ) رسیدیم به قرار اصلی و

شاه شمشاد قدان به همراه 2 نفر دیگه که قرار شد معرفی نکنیم تا لو نرن با دیدن

اینجانب از خود بی خود شده و مشغول دست بریدن شدن!! بعد از معرفی هم و آشنا

شدن هم و سفارش همون چیزها ( اسمش خارجی بود یادم رفت ) و غیبت بچه های

وبلاگی و بزن برقص ! و مبادله ی کالا به کالا ( حاج وحید گفت باهات مصاحبه ی وبلاگی

میکنم تا 3 ماه چهره ی خوب بلاگزیتم کن ! ) اینها نوبت کادو دادن شد که من به پسر

آبان 3 تا کتاب ، انواع تکنولوژی های روز و یک ادکلن هدیه دادم که نوش جانش باشه ...

بقیه هم که هیچی !! ( تو اینجا کادوهای منو ببینید ! )

خلاصه جای همه خالی گفتیم و خندیدیم ...

بعد از تموم شدن این مراسم معنوی 2 تا از دوستان ( بازم تاکید میکنم ، بنده را تهدید

به قتل کردن در صورتی که معرفیشون کنم ، البته یکیشون ، خب اون یکی هم دوستش

بود مثه همن دیگه !!! ) از ما جدا شدن و حاج وحید گیر داد که

من آیس پک میخوام ! با پسر آبان و باجناق رفتیم شعبه ی اصلی آیس پک که فهمیدیم

بعله حاج وحید آیس پک نمیخواد ، امار دختر رییس آیس پکو میخواد که از اون کسی

که بستنی میداد داشت آمار دختر رییس آیس پکو در میاورد ! ( هه ، داشته باش وحید )

بعد از خوردن آیس پک محمدرضا پسرآبان از ما جدا شد و من و وحید و باجناق با تاکسی

رفتیم میدون تجریش ، تو راه کلی پاچه خواری حاج وحیدو کردیم که کرایمونو بده اما

وقتی پیاده شد به آقای راننده تاکسی گفت اینها منو حساب میکنن و جیم زد !

( آی با حسن کچل سوختیم ، آی سوختیم! ) بعد از اون رسیدن به تجریش و سوار

شدن سوار اتوبوس و رسیدن به زرتشت و جدا شدن از حسن کچل ...

خیلی شب خوبی بود ... خیلی خوش گذشت ، دوس داشتم خیلی ها را ببینم که

هروقت شام دادن میام مینیمشون ! و هیچی نشده دلم برا دوستای مجازی که اولین

بار بود میدیدمشون تنگ شده ... بچه ها میگفتن که خیلی آروم تر از چیزیم که فک

میکردن ، البته دیشب که خیلی خسته بودم و داشتم از سردرد میمردم اصلا حال حرف

زدن نداشتم اما کلا فک میکنم شخصیت واقعیم با شخصیت مجازیم خیلی فرق دارم و

آروم تر از چیزیم که همه فک میکنن ....

ایشالله بازم به یک مناسبتی دور هم جمع شیم ...

 محمد رضا بازم تولدت مبارک ... ایشالله به هوای شیرینی دانشگاه بازم دعوتمون کنی

از حاج وحید و با جناق و آن ٢ ناشناخته شده هم خیلییییییییییییییییییییی ممنونم ...

 پی عکس نوشت : محمد رضا ، ناشناخته خانوم ، دوست ناشناخته خانوم ، حاج وحید

خودم ( چون باجناق فامیل نمیشه انداختیمش پشت دوربین تا نباشه !! )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

هم الان از کلاس رسیده ایم به خانه و مشغول جمع آوری وسایلمان هستیم ...

تا ساعتی دیگر راهی دیار کفر !! شهر فتنه گران ، شهر آقا زاده ها و ... تهران خواهیم

شد ... باشد تا با سفر خودمان راه را برای پیشرفت این مملکت باز کنیم !

سفر عالی متعالی !

اگر اتفاق خاصی پیش نیاد فردا شب ایشالله در خدمتتون هستم ، فعلا خداحافظ ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

 

چقد بعضی ما آدمها خود خواهیم ! میگیم کاش بارون بیاد اما به فکر بعضی دیگه از

آدمها نیستیم !

 

پی بارون نوشت : اینجا داره بارون میاد ، دیشب از ساعت 3 تا 4:30 نصف شب که

یک غوغایی واسه خودش بود و داشت یواش یواش سیل میامد ...

پی آهنگ نوشت : آهنگ " چشمهات " از مهرنوشو دانلود کنین ، حال نداشتم لینکشو

بگردم بذارم ، آهنگ خیلی قشنگیه ، حتما گیرش بیارین !

پی تولد 1 نوشت : دکتر جونم ، تولدت مبارک ... ایشالله که سایه ی پر برکتتون روی سر

فرزندانتون و ماها باشه و با خوبی و خوشی سالهای سال کنار خونواده زندگی شادی

داشته باشین ...

پی تولد 2 نوشت : پسر آبان ، آقا مهندس آینده تولدت مبارک ... ایشالله به زودی میام

میبینمت ، امیدوارم سالهای سال کنار خونواده ی عزیزت زندگی کنی و امسال بزنی یک

رتبه ی باحال تو کنکور بیاری ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

نمیدونم شعر از کیه ، اما گویا کاندیده بهترین شعر سال 2005 شده ...

این شعرو امروز با ایمیل دریافت کردم گفتم برای شما هم بذارم

فک کنم بهترین عنوانش باشه تقدیم به ... ، خودتون حدس بزنید :

 

وقتی به دنیا میام ، سیاهم  ، وقتی بزرگ میشم ، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب ، سیاهم ، وقتی میترسم ، سیاهم

وقتی مریض میشم ، سیاهم و وقتی میمیرم هنوز سیاهم !

 

و تو آدم سفید :

وقتی به دنیا می آیی ، صورتی هستی ، وقتی بزرگ میشودی ، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب ، قرمزی ، وقتی سردت میشه ، آبی ای

وقتی میترسی ، زردی ، وقتی مریض میشی ، سبزی

و وقتی میمیری ، خاکستری میشوی !

 

و تو به من میگی رنگین پوست ؟!!

پی تولد نوشت : خانوم مهندس دختر آبان ، تولدت مبارک ...

ایشالله سالهای سال با خوبی و خوشی در کنار خونوادت زندگی کنی و بهترین ها را

داشته باشی و امسال یک رتبه ی باحال تو کنکور بیاری ...

با آرزوی بهترین ها ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

یادش بخیر ، ترم پیش بود که استاد مبانی روش گفت شما 6 تا خل و چل چرا به جای

دانشگاه نرفتین تیمارستان ؟! اگر کل دانشگاه هم بسیج بشه عمرا شما آدم بشین !

بنده خدا راس گفتا ، من آخرین کلاسمون پنج شنبه کشف کردم که کلا ماها پرتیم !

وقتی استاد داشت با دخترها درباره ی مکتب کلاسیک و کینز تو اقتصاد بحث میکرد

ایمان داشت نقاشی میکرد ! فرشید با موبایلش بازی میکرد ، علی به جی افش

اسمس میداد و من هم کلمو گذاشته بودم رو سر ایمانو خواب بودم !

مهرداد آیینه آورده بود موهاشو مرتب میکرد و امین هم داشت یک ساعت تو کیفش

دنبال مدارک ماشینش میگشت ! وقتی هم استاد پرسید آقایون نظری دارن یا نه فرشید

به رسم بابای اعتماد السلطنه تو قهوه ی تلخ برگشت عقب و داد زد ، کییییییییییییه ؟!

همون باعث شد که استاد بندازش بیرون و بگه دیگه سر کلاس من نیا و ماها هم تا آخر

ساعت کلمون پایین باشه و فقط بخندیم و استاد هم هی چپ چپ نیگامون کنه !

بعد از کلاس هم فقط من و امین ماشین آورده بودیم ، امین کار داشت تنهایی رفت بقیه

بچه ها با من اومدن ، طبق معمول گذاشتن اهنگ بندری و بزن و برقص و خل بازی و

تکون دادن فرمون به اینور اونور ... اما اینبار نزدیک بود بریم زیر کامیون 18 چرخ ! خدا

خیلی رحم کرد ، طرف اگر فرمونشو اونوری نکرده بود الان من پیش حوریان بهشی بودم

هنوز هم صدای بوقش تو گوشم هست ...

حالا با این اوضاع درس خوندن و سرکلاس رفتن و این حرف به نظرتون اون حرف از استاد

ترم پیش راست بود ؟! من که میگم گل گفته آی گل گفته ... مثله یک بلبل گفته !

 

پی عکس نوشت ایستاده از راست به چپ ! :

ایمان ، نخودی کلاس ...

فرشید ، بی خودی کلاس ... ( یک اعتراف بکنم ؟! با دوستانی که شبها چت میکنم و

2:30 میرم میخوابم در واقع نمیرم بخوابم ، هرشب با فرشید 2:30 مسنجر قرار داریم تا

جدید ترین راه های دوست یابی از ترم پایینی ها را بررسی کنیم ! )

علی ، غیر خودی کلاس ...

یوزارسیف زمان ، فردین بلاگ آباد ، شاخ شمشاد ، عرق بید مشک ، مجنون بی لیلا !

پشت دوربین : فک کنم امین بوده دیگه

تو دسشویی : مهرداد ( اینجا نیست ! )

 

پی ایمیل نوشت : امروز یره کابینت نیما یک ایمیل بهم داد ، گفت چون وبلاگت جهانیه

عکساشو آپلود کن بذار همه ببینند ، من وبلاگمو کسی نمیخونه فایده ای نداره ...

این عکساهو از جاده اسالم به خلخال برین گویا اونجاس ، فوق العاده اس

عکس اول ، عکس دوم ، عکس سوم

پی زانو درد نوشت : تردمیل کار خودشو کرد و بعد از یک سال و نیم زانوهای سمت

راست پام رسما و شرعا از کار افتاد ... بیاید عیادتم و برام کمپوت بیارین !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

لینکها در کدام بلاگ و در دست چه کسی است ؟! کی من ؟! کی این ؟!

در بلاگزیت این هفته :

خوبها ، بدها ، زشتها معرفی میشوند ... بابا بزرگ کیامهر خوب ترین این هفته میشود

دختر آبان ناامید از کنکور میشود ، شیخنا به حال روز و مردم اشک میریزد و شهریار

بلاگستان میزبان صندلی داغ بلاگزیتی میشود ...

این بلاگزیت است ، برنامه ای از سوی آمریکای جهانخوار و متحدان فتنه گرش در ایران

برای از بین بردن دیکتاتوری و رواج آزادی میان مردمان و حذف نام ایران در صحنه های

بین المللی و برای بسط و توسعه ی استبداد بین بلاگستان های این کشور اسلامی !

بلاگزیت برنامه است برای شما که حوصله خواندن ندارید ، برای شما که لینکها را گشته

اید و پیدا نکرده اید و برای شما که اصلا خبرندارید اینترنت چی هست ...

بلاگزیت برای شاد کردن دل شماست ، نه شاد کردن دل رییس روسای ما ...

بلاگزیت تا فردا شب بنیان های استکبار را سست و پای مسئولان مملکتی را قلقلک

میدهد !

 

چهره های هفته :

1 . چهره ی خوب هفته : کیامهر باستانی

ما کلا این هفته گیج شدیم آقا ... اومدیم مطالب بابا بزرگو دسته بندی کردیم ، دیدیم

ای وای ، بهترین طنز ، احساسی ترین مطلب ، زیباترین پست و الی آخر !

خب اگر اینطوریه یک کاری کنیم ، کلا بلاگزیتو تغییر نام بدیم به نام کیامهر ! دیدیم اینم

نمیشه که ، گفتیم خب یک کاری میکنیم ، میکنیمش چهره ی خوب تا خیال همه راحت

شه ، پس  به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به داشتن قلمی

تیز و خلاقانه و احساساتی و طنز معروف است ، کیامهر باستانی ، این مرد از تبار

نیکان افتخار میابد به عنوان چهره ی خوب این هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود ...

اومدم پست بدم بخونید دیدم فایده نداره ، برین از اول پستا را بخونین تا آخر !

 

2 . چهره ی بد هفته : حمید خان باقرلو

آخه من موندم ، حمید خان شما نمیگی خدای نکرده یک بچه ای یک پیرمرد با قلب

ضعیفی میاد وبلاگتو میخونه ؟! آخه چرا ؟! واقعا چرا ؟! جون من چرا ؟! اون عکسها

چی بود مرد حسابی ؟! نمیشد به جاش عکس طبیعت بذاری ؟! پس :

 به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به پخش تصاویر وحشتناک و ترساندن بچه

مردم ! معروف است ، حمید خان باقرلو ، مولف کتاب خاطرات مملی

افتخار میابد به عنوان چهره ی بد هفته بلاگزیت ما انتخاب شود ...

از این پست اگر طاقتشو دارین عکسها را ببینید !!!!

 

3 . چهره ی زشت : عمو فیل/تری !

حالا هی فیلی کن ، هی بیا و پر رو بازی در بیار واسه ما ، میدونی همین هفته چنتا

وبلاگ و سایتو فیلی کردی ؟! یعنی چی این کارها ؟! خب قربونت برم ، عزیز دلم وبلاگ

فیلی میکنی ، فکر کردنو را هم فیلی میکنی ؟! نه ، اونا دیگه نمیتونی فیلی کنی ، پس

 ، به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به پر رویی و نامردی و  وطن فروشی

معروف است ، عمو فیل/تری ، این نامرد روزگار افتخار میابد به عنوان

چهره ی زشت این هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود

 

گفت یا نگفت :

1 . کرگدن گفت دیدی شاید یک وقت رفتم میوه فروشی زدم و از این اوضاع ادارات راحت

شدم اما نگفت واقعا حالشو داری ساعت 4 صب پاشه بری میدون تره بار کرگدن ؟!

2 . حاج وحید گفت به سفر میرویَ م و سوغاتی نمیاوریَ م اما نگفت مرد حسابی پس

چرا هرکسی میره سفر اولین چیزی که بهش میگی اینه که سوغاتیت کو ؟! این هم شد

عدالت ؟! اصلا سوغاتیت کو ؟! فقط رفتی خوش گذرونی و ما ها هیچ ؟!

راستی شاه بابا ، نقاشی از اونجا کشیدی ؟!!

3. آلن گفت ای کسانی که ایمان آوردید ، پست های جدید خود را پاک نکنید ! همانا ما

اونها را در گودر خودمون میبنیم اما نگفت خب مرد حسابی ، کسی که یک پستو پاک

کرده که دیگه نباید خوندش .. آخه مگه کارآگاهی ؟! آخه مگه از اعضای مهر/ورزی ها

هستی که میخوای از همه چی سر در بیاری ؟!!! ( چون خودم تازگی ها استاد پاک

کردن پست شدم اینو مخصوص خودم نوشتم ! )

4 . دختر آبان گفت تراز اول قلم چیم شد 6000 و پاک نا امید شدم اما نگفت انتظار داری

با این فعالیت مستمر تو فیس بوک و اینها تراز بهتری بیاری خانوم مهندس ؟!!!

( نا امید نشو بابا ، من اصلا قلم چی ترازمو نمینداخت چون جای صفراش زیاد بود !!! )

5 . مهندس ققنوس گفت شینخا ققنوسنا ، از اوضاع پیش اومده کلی دلگیره و بعد از

جریان شیخنای 6  به حال روز و مردم  گریه کرده اما نگفت مهندس جان ، تو این

مملکت صدای ادم ، درد و دلش و گریه هایی که میشه به گوش کسی میرسه ؟! والا ...

 

 

صندلی داغ بلاگزیتی : این هفته پس از سالها شور و مشورت تصمیم گرفتیم صندلی

داغ بلاگزیتیو با شهریار بلاگستان ، محسن خان باقرلو انجام بدیم ... کلی هم تو این

مدت مزاحمش شدیم و چپ و راست اسمس میدادیم ، شهریار ببخشید دیگه ذوق زده

بودیم ! خب صحبتهای ابتداییو شروع کنید تا سوالاتمونا بپرسیم :

 خوشحالم که قلب مامان ام مشکل خاصی نداشت ، و ایضن خوشحالم که دارید باهام

مصاحبه می کنید ...

 

خب بریم سراغ سوالاتمون :

 

1 . ترکیب شیمیایی شامپو و ژل و نیز نوع  کیلیپس و گیره ای که برای بستن موهایتان و

نیز مشخصات دقیق سشوارتان را اعلام بفرمایید.

 الان که دیگه هیچچی ولی نو جوون بودم انواع شامپو ها را زدم ، حتی زرده ی تخم

مرغ و آرد نخود ، دمبلان گوسفند ، شاش بچه ی نابالغ که مشکل شرعی نداشته باشه

از شوخی گذشته با همون اندک پول تو جیبی م خیلی سعی کردم که جلوی ریزش

موهامو بگیرم ولی نشد حتی آمپول ۴٠ هزار تومنی زدم ، اون سال ۴٠ تومن خیلی بودا

میشد باهاش زن گرفت !! خلاصه که قسمت نبود دیگه

 

2 .  برای به جان هم انداختن خلق الله و گذران اوقات فراغت، دقیقا به چه نوع پستهایی

و چند کیلو تخمه آفتابگردان نیاز است؟

 پست هایی که قسمتهای فضولانه ی امت اسلامی را تحریک غیر جنسی بکنه !!

هرچی شخصی تر بهتر ، مللت می میرن که از ما تحت و فیها خالدون هم سر در بیارن

حتی اونایی هم که ادعای روشنفکری دارن عاشق مجلات زردن و وقتی به جای خلوت

میروند آن کار دیگر میکنند !! تخمه هم فقط آفتابگردون یونس ، تخمه فروش محلمونه ،

که آوازه اش در کل کائنات پیچیده نافرم ، ایشالله اومدی تهران واست میگیرم حالشو

ببری !

 

3 . دلیل باخت همیشگی استقلال و پرسپولیس تهران به فولاد خوزستان را واکاوی

بفرمایید. ( اینم از اون حرفها !!! )

فولاد عددی نیست کللن ، ما خوش داریم ولک های لاف زنای ریبن به چشم خوش

باشن ! از اونجایی که این جماعت فوق الذکر تو خیالبافی دست ژول ورن رو هم از پشت

بستن اینه که چن سال یبار یه باخت مصلحتی بهشون میدیم که چن سال سوژه

خیالبافی داشته باشن و صفا کنن !! وگرنه کیه که ندونه تیم پیشکسوت های استقلال

هم یک دستی یک پایی فولادو میکنه تو قوطی و درشم پلپمپ میکنه !!

 

4 . -"لوران دزیله کابیلا" رهبر کودتا چیان کنگو در 28 اوت 1966 در کینشازا و در کودتا

علیه "موبوتو سسه سوکو" هنگامی که در ساعت 13 آن روز وارد کاخ سلطنتی شد، چه

غذایی را دستور داد تا در آشپزخانه کاخ برایش طبخ کنند؟ ذکر مواد اولیه و طرز تهیه

ضروری است :

گوشت باسن اسب آبی کنگویی ! به همراه سالاد تخم زرافه و خردل !! منتها جهت حلال

کردن این اطعمه ی نجسسی بعدش ایستک استوایی هم سفارش داد !!

 

5 . خلاصه کتاب "تاریخ تمدن ویل دورانت" را حداکثر در یک سطر توضیح دهید.

 تاریخ جهان به دو دوره قبل و بعد از مموتی تقسیم می شود با رنگهای سبز و قهوه ای

 

6 . نظر شما درباره ی بلاگزیت و تهدیه کنندگان آن :

بلاگزیت که دیگه کاملن مشخصه که فتنه خودی هاست علیه غیر خودی ها ،

 که اگه بخوایم از زاویه مقابل نگاه کنیم ، میشه فتنه غیر خودی ها علیه خودی ها که از

زاویه اول غیر خودی محسوب میشن !!

 

7 . صحبت پایانی ، هرچه دل تنگت میخواهد بگو :

دل من تنگ نیست ، گشاده ،‌لذا حرف پایانی ندارم ! مرسی که وخت گذاشتید ، فقط

باید تو قسمت پایانی یک اعتراف بکنم که بلاگزیتو دوس دارم ، یعنی هرکار خلاقانه و نو

را در عالم بلاگستان دوس دارم ، و تحسین و حمایت میکنم ، قربون شما نیروهای تازه

نفس این دنیای مجازی ...

 

 ممنون از شهریار بابت وقت گذاشتن برای مصاحبه و

تشکر ویژه از آقا مهندس مجید حمید بابت طرح سوالات ...

 

و این بود بلاگزیت 9

من محمد و من نیما ( اوی یره قابلمه ، قرار شد این هفته خداحافظیو من انجام بدم )

با مُیی پدر سوخته ؟! ( آره با تو ام ، بزنم پدر پدر سوختتو در بیارم ؟! حالا سو قصد

میکنی به جان شهریار ، بزنم پدرتو در بیارم پدر سوخته ؟! ... ) این داستان ادامه دارد !

 ( نه واسا ادامه نداره ، دوستان منم نیما ، این مسنجر ما کلا بد قاطی کرده ،‌ اگر درس

نشد شمارمو میذارم رو وبلاگم هرکی کاری داشت بزنگه ... اگرم درس شد که هیچ )

آخه یره قند شکن من به تو چی بگم ؟!  سال تا سال یک دونه اسمس میاد واست اون

هم من میدم ! حالا شمارتو به رخ من میکشی ؟!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوشَت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشونی

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری

میخواهم بدانم :

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی ؟!

 

پی توضیح نوشت : مخاطب خاصی ندارد این پست !

پی اطلاع رسانی نوشت : بلاگزیت فردا راس ساعت 10 شب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

میخواستم بنا به دلایلی قهوه ی تلخو نخرم ... دلایلم هم قبلنا گفتم ...

اما خب انقد از اطرافیانم راجع به این سریال تعریف شنیدم که پشیمون شدم و رفتم

خریدم ... همیشه به کارهای مهران مدیری علاقه داشتم ، شبهایی برره فوق العاده بود

پاور چین و نقطه چین و یکی دو تا فیلم دیگه که یادم رفته ( تازگی ها آلزایمر گرفتم )

از همون قسمت اولی که سریال شروع شد و تو رادیو داشتن آمار غلط راجع به تاریخ

میدادن میشد حدس زد از اون فیلمهایی است که فقط تیکه میندازه به این و اون !

دست مهران مدیری درد نکنه ، همین هم شد ، قسمت های بعدیشو که دیدم واقعا

بعضی از جاهاش سکانس های فوق العاده ای اجرا میشه ...

از اونجا که آقای زر/غامی ( به خاطر فیلی شدن اسلش گذاشتم !! ) گفته آقا قهوه ی

تلخ بر خلاف دیدگاه ها و عقاید ماست و چند روز پیش هم تو یکی از ایمیل ها خوندم

این پسره هست ، کارگردان اخراجی ها ، یک فیلم درست کرده به نام چای شیرین !

بازیگراش هم خیلی باحالن ، اون یارو شریفی نیای ( بییییییییب ) و احمد نجفی و

پروانه معصومی ! خب معلومه وقتی کارگردانش این باشه و بازیگراش این چه خواهد شد

خلاصه آقا میخوایم بگیم برین بخرینش این قهوه ی تلخو ، از دستش ندین

خداییش خیلی باحاله ... من دیشب قسمت 15 را دیدم عالی بود ، هم رقصایی که

میکردن هم اونجا که قبله ی عالم فرمود : خشتک همایونی جر خورد !!

 

پی لینک نوشت : این لینک از بابا بزرگو از دست ندین ...

دیشب طاقت نیاوردم و ساعت 2:15 نصف شب اسمس دادم بهش :

به قلمت حسودیم شده بابا بزرگ ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

تا وقتی عده ای از مردم درس نشن ، تا وقتی سطح فرهنگ و شعور و عفت کلامشون

همین قدر باشه ... به خدا ، به پیر ، به پیغمبر هیچی درس بشو نخواهد بود ...

پس پدرم ، مادرم ، بابا بزرگم ، مامان بزرگم ، خواهرم ، برادرم ، دخترم ، پسرم ،

نوه ی گلم ! ، کلا دسته جمعی ، بی خیال گفتمان های سیاسی !

خوش بگذرونید و به فکر فرار از اینجا باشید تا رستگار شوید ...

 

پی ف.ی.ل.ت.ر نوشت : دلم واست تنگ شده بود عمو ف.ی.ل.ت.ری ! حالت که خوبه ؟!

میبینی چقد ماها پر روییم ؟! به این زودیها جا نمیزنیم قربونت برم ...

البته باید کارتو بکنی و ف.ی.ل.ت.ر بکنی ، بر منکرش لعنت !

ولی خوبه اینو بدونی ، زیر عکسم هم از اول نوشتم :

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم ، موجیم که آسودگی ما عدم ماست !

بچه ها لطف کنید لینکو اصلاح کنید ... ممنونم

 پی لینک نوشت : نیما را تو 10 سال دیگه ببینید ... یره منو کرده حسابدارش !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

 

تا حالا ازش نپرسیدم وبلاگمو از کجا پیدا کرد ، دقیقا یادم نیست اما فک میکنم پست

پنجم شیشم وبلاگ بیشه ی بلاگفا ( که آقای شیرازی لطف فرمودن حذفش کردن ! ) بود

که نیما واسم کامنت گذاشت ... اون روزها تعداد مخاطبام خیلی نبودن ، به جز چند

نفری که میشناختم میان ( خانوم معلم ، حاج سعید ، دکتر سوفی و الین غیب زده )

دیگه مخاطب خاصی نداشتم ...

وقتی نیما برام کامنت گذاشت رفتم وبلاگش ، گوشه ی وبلاگش عکس بچگیشو گذاشته

بود و یک توضیحاتی از خودش داده بود .. اون موقع ها قالب مشکی قشنگی هم داشت

کامنت گذاشتن برای هم از همون موقه ها شروع شد ، اول همو لینک کردیم و بعدش

2 تامون سرعت آپمون بالا بود و هر روز بهم سر میزدیم ... بازی عادات بود که نیما را به

بازی دعوت کردم ، فک کنم از اونجا بود که رفاقتمون شکل گرفت ...

نیما اون زمان که اوایل تابستون بود گفت برا تابستونش برنامه داره و میخواد وبلاگو ترک

کنه ، اومد خصوصی آی دیشو داد و گفت کاری داشتی من مسنجر میام ...

ادش کردم اما تا یک هفته هروقت میامدم باهاش حرف بزنم یک برنامه ای میشد که باید

زود میرفتم ، همیشه به خودم میگفتم نیما میگه این چقد خودشو میگیره ...

بعد از چند وقت دیگه هرشب با هم چت میکردیم ، اول از خودمون میگفتیم ، از دانشگاه

نیما از ضربت و دوستاش میگفت ، از تدریس کلاس زبان میگفت و ...

اول ایده ی بلاگزیتو به نیما گفتم ، بهش گفتم میخوام هرجمعه چهره ی خوب و بد و

زشتو معرفی کنم ، کمکم میکنی ؟! هدفم فقط همین ها بود اما نیما گفت حالا که داریم

وقت میذاریم بیایم علاوه بر اون مطالب قشنگ هم با عنوانهای مختلفو بگیم تو بلاگزیت .

اسم بلاگزیت هم نیما انتخاب کرد ...

حالا تقریبا 4 ، 5 ماه از دوستیمون میگذره ، شاید تو این چند وقت هرشب با هم چت

کردیم... شبهایی که حالمون خوبه و میگیم میخندیم ، شبهایی که حالمون گرفته اس

و برای هم درد و دل میکنیم ، شبهایی که به نیما پی ام میدم و نیم ساعت بعد جواب

میده ، بهش میگم یره گوشکوب کجایی ، میگه ممد واسا آهنگ بندری گذاشتم دارم

میرقصم الان میام ! شبهایی که میگه حالم خوب نیست و زود میره ، شبهایی که میریم

وبگردی و لینکهای قشنگو برای بلاگزیت در میاریم ، شبهایی که راجع به موضوع های

عجیب غریب بحث میشه و کار به جاهای باریک کشیده میشه و ... !

خیلی ها فک میکنن به خاطر رفاقتمون من تا حالا نیما را چند بار دیدم ، اما هنوز

قسمت نشده که ببینمش  اگر مشکلی پیش نیاد یکی دو ماه دیگه میخوام برم مشهد ،

شاید یک روز قشنگو با نیما و سیروس که همکلاسیشه بگذرونم ... خدا کنه زودتر بیاد

نیمای خوبم ، رفیق دوس داشتنیم ، خیلی دوستت دارم ، با گذاشتن یک پست نمیشه

محبت های بی شمارتو جبران کرد اما فعلا تنها کاری که از دستم بر میاد همینه ....

عزیز دلمی و امیدوارم رفاقتمون تا آخر عمرمون ادامه داشته باشه ...

برات بهترین ها را تو زندگی آرزو میکنم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody