بیشه
دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...
دیشب ناراحت بودم و یجورایی مجبور شدم اون پست کذاییو بنویسم !
میدونم ، خیلی هاتون از دست من ناراحتین و خیلی هاتون دیدگاهتون نسبت به من
عوض شده ... میدونم طبق معمول عجله کردم و دارم به اشتباه خودم اعتراف میکنم ...
اما خوبیش اینه که آدما هرچی بزرگتر میشن تجربشون بیشتر میشه ...
نمیدونم چطوری باید از دلتون در بیارم ، اما قول میدم جبران کنم ...
میخوام خاطره های بد اینجا را فراموش کنم و با کلی خاطره ی خوب برم وبلاگ جدیدم
نمیخوام بیام بگم چرا دارم از اینجا میرم اما یکی از مهمترین دلیل هایی که دارم
اسم وبلاگ جدیدمو میگم ، وجود خیلی از شماهاست که آدم نمیدونه محبتهاتونو
چطوری جبران کنه ... نمونش این پست نیما و خیلی از کامنتهای خصوصی که واسم
گذاشتین و زنگ زدین و اسمس دادین ...
خرابی پرشین هم از طرفی انگیزه ی رفتن را بیشتر کرد
پس این پست آخر اینجاست ، از اینجا خداحافظی میکنم و خاطره ها را شروع میکنم ...
خداحافظی سخت ترین کار دنیاست اما وبلاگ خوبم ، خداحافظ ...
این هم وبلاگ جدیدم ، خاطره ها ...
پی نوشت : هرکی حال و حوصلشو داشت لینکمو عوض کنه ، اگرم حالشو نداشتین
بی خیال ...
کوله بارمو جمع کردم ! دارم میرم از اینجا ، ولی اینبار برای همیشه ...
رفتنم به خاطر خرابی پرشین بلاگ نیست ، رفتنم به خاطر اینکه که من آدم اینجا
نیستم ! چرا بودم یک زمانی ، اما الان دیگه نه ...
روحیات و اخلاق من به آدمهای اینجا نمیخوره ، من دوست دارم صافو ساده باشم اما ...
پس اجازه بده راحت باشم و راحت زندگی کنم و ذهنمو مشغول اینجا نکنم
یک وبلاگ جدید ساختم ، تو اونجا کسیو لینک نمیکنم و خودمو وابسته هیچکس نمیکنم
و به جز چند نفر آدرس اونجا را به کسی نمیدم ...
شماره های همتونو از گوشیم پاک کردم ، پس اگر زنگ بزنید یا اس ام اس بدین جواب
نمیدم ، پس ناراحت نشین ...
من آدم بزرگی نیستم ، پس توقعات بزرگ هم از من نداشته باشین
بیشه با 123 پست و 7813 کامنت ، به کار خودش داره پایان میده ...
لحظه لحظه کنارتون بودم و لحظات خوبیو با هم داشتیم ، سخته دل کندن از اینجا اما
برای اینکه خودم از بین نرم مجبورم از اینجا برم ...
دلم برای اینجا و آدمای اینجا تنگ میشه ...
دوستتون دارم ، خاک زیر پای همتونم و به خدای بزرگ میسپارمتون ...
یا علی مدد ... 12/9/1389 خورشیدی ...
اونایی که " قهوه ی تلخو " میبینن خوب با جناب بی خودی الملک دیلمی آشنا هستن
ایشون رییس اداره ی مستعمرات همایونی تشریف داره ! خودتون دیگه حساب کارو
بکنید یعنی چی ، یعنی کلا بی خودیه دیگه ، یعنی وجودش از نخودی هم گذشته !
حالا بعضی بچه ها هم که منو میشناسنن میدونن که با فامیل زیاد رابطه ی خوبی
ندارم ...
چرا هستن کسایی که واقعا دوستشون دارم اما کلا دارم با 90 درصدشون قطع ارتباط
میکنم ... دلیل خاصی هم نداره ، از فامیل بازی و این چیزها کلا حالم به هم میخوره
به خاطر همین حرفمو خیلی رک و راست میزنم به فامیل ! این روزا که پدر بزرگ جان
تهران بستری شده اکثرا رفتن تهران ، به جز چند نفر که موندن ، خب تو این چند وقت
من هیچ اعتراضی نکردم که چرا مامان خانوم یک ماه رفته تهران و یکی از فامیل های
نزدیک که اینجا هیچ کاری نداره مونده اراک ! حالا جالبیش چیه ، جالبیش اینه که اینجا
هم یک سری کار هست ، مثلا یکی دیگه از فامیلهای نزدیک به خاطر کارش باید بمونه
اینجا و تنهاست و ماها تقسیم کردیم و میریم پیشش تا تنها نباشه اما اون یکی فامیل
نزدیک نه تهران رفته ، نه اینجا میاد کمک و همش هم ادعا داره که چرا اوضاع اینطوری
شده و من دارم غصه میخورم ! به نظرتون بهترین لقبی که میشه روش گذاشت چی
میتونه باشه ؟!
راستش من بهش گفتم " بی خودی الملک " ... کاری هم ندارم بهش برخورده یا نه
هرچند که بهش برخورده اساسی و داره زیر آب ما را میزنه اما هنوز فک میکنم از بی
خودی الملک خیلی بی خودی تر هم هست ...
بالاخره باید متوجه باشه که یا ادعا نداشته باشین یا اگرم دارین یک کار مفیدی چیزی
انجام بدین ...
پی رفتن نوشت : یواش یواش دارم بار و بندیلمو جمع میکنم و از پرشین بلاگ میرم ...
پی جام جهانی نوشت : میزبان جام جهانی 2022 شد " قطر " ...
جالبه ، نه ؟! آقایون تحویل بگیرین ...
نمیخوام بیام الان از " شهلا جاهد " همسر دوم ناصر محمد خانی حرف بزنم ...
امروز فک میکنم همه ازش شنیدیم و هرکس بر اساس استدلالش مقصر اصلیو یکی
معرفی میکنه ، اما امروز میخوام از اعدام بگم ...
شاید بحثو از حادثه ی کاج تهران یا همون پنج شنبه ی سیاه شروع کنم بهتر باشه ...
همین روزا قاتل اون جوون هم اعدام شد ... خیلی ها میگفتن چرا اعدام شده ؟! خیلی
ها کلیت میدن و میگن اصلا چرا باید یکیو اعدام کنیم ؟! نمونش شهلا جاهد امروز ،
شروع کردن به گفتن اینکه چرا اعدام کردین و این حرفها ...
استدلال من اینه که همه ی این حرفها جز مقولات " چرندیات " باید جا بگیره ...
( به خدا نمیخوام به کسی توهین کنم ، فقط حرفمه ، همین و بس )
شده کسایی که دم از حقوق بشر میزنن و میگن اعدام بی اعدام خودشونو جای پدر یا
مادر اون جوون پنج شنبه ی سیاه قرار بدن ؟! شده به دختران همسر اول همین یارو
ناصر محمد خانی فک کنن ؟! شده یک لحظه بگن بی مادر شدن اون بچه ها یعنی چی ؟!
چرا باید فقط گوش ما عادت کنه به شنیدن حرفهای کلیشه ای ؟! چرا یکی نیست بگه
آقا یا خانوم ، تویی که رفتی اونور آب عشق و صفا ، اگر میگی اعدام نشه پس چی شه ؟!
طرف بیاد ول ول بگرده خیابون و 2 روز دیگه یکی دیگه را بکشه ؟! یا بره زندان ، فک
میکنی یکی که انقد نامرده که آدم میکشه ، با 4 تا شلاق و فحش دادن درست میشه ؟!
من تو این مملکت کاره ای نیستم و دوست هم ندارم کاره ای بشم ، اما به عنوان یک
جوون معتقدم اعدام باید باشه ، برای کسی که آدم میکشه ...
معتقدم کسی که میاد و با وقاحت تمام دزدی میکنه باید بزنن پدرشو در بیارن و کاری
بکنن که دیگه از این غلطا نکنه ...
معتقدم کسی که آسایشو از مردم میگیره باید دهنشو آسفالت کنن ...
و معتقدم کسی که میشینه و ادعای روشنفکری داره و میگه اعدام نکنید ، بهتره بره فک
کنه و خودشو جای همون افرادی که گفتم بذاره و انقد شر و ور تحویل مردم نده ...
والسلام
پی تابناک نوشت : امروز با این کامنت که تو تابناک ثبت شده خیلی حال کردم :
" دو زن فدای یک مرد هوسباز و معتاد !! چه عدالتی !!!!!!! "
کاش مقصر اصلی ، ناصر محمد خانی هم مجازات میشد ...
پی لینک نوشت : جشنواره ی عکسلاگ با موضوع فقر اینجاست ...
3 تا عکس برترو انتخاب کنید ، یکیش هم من فرستادم ...
امروز علی یکی از همکلاسی هام واسم یک سی دی از آهنگ های جدیدو آورد ...
تو ماشین داشتم تک تک آهنگ ها را گوش میدادم که رسیدم به اسم " رضا عنایتی " !
خب قبلا از یکی شنیده بودم که رضا عنایتی شده خواننده اما راستش باورم نشد ...
براش به خاطربازی هایی که واسه استقلال انجام داده و اون همه گلی که زده احترام
زیادی قائلم اما راستش این کارش واسم توجیه پذیر نیست ... نمیخوام خدای نکرده
مسخره کنم اما رضا عنایتی نه قیافه ی آنچنانی داره نه صدای آنچنانی ... ازدواج کرده
و 4 تا پسر داره ... حالا شما فک کنید با این شرایط میاد از یک شکست عشقی بزرگ
میخونه ! خب تابلو نیست یکخورده ؟! کسی که یک خونواده داره بیاد و از شکست
عشقی و این چیزها بخونه ؟! راستش یاد یک جمله ای میفتم که تازگی ها زیادی
پرکاربرد شده : هرکی از مامانش قهر میکنه میره خواننده میشه ..
انصافا راست گفتن ، شما یک نگاه بکنید ببینید تازگی ها چقد خواننده داریم ما
خلاصه که آقا تصمیم گرفتم برم خواننده شم ... خواهش میکنم کپی نکنید !
پی حذف نوشت : اونایی که از گوگل ریدر میخونید ، من همین چند دقیقه پیش یک
پست حذف کردم ! نخونید دیگه !
پی تعطیل نوشت : حالا بگین وبلاگ ما جهانی نیست ! همین دیشب پست گذاشتم
اعتراض کردم فردا مدارس اراکو تعطیل کردن ... من دارم به خودم امیدوار میشم .. اصلا
بی خیال خوانندگی ، میخوام رییس جمهور بشم .. خواهشا رای بدهید !
بعدا نوشت : خوبه که آدم همیشه یک بهونه برای گریه داشته باشه ؟!
پی آهنگ نوشت : آهنگ چند روز از مرتضی پاشاییو از اینجا دانلود کنید ...

این هفته باز آخر هفته ، تهرانو تعطیل کردن ... هرچند جریان مشکوکه و اینا اما خب من
کاری به این حرفها ندارم ، فقط میخوام بدونم اینها حرف خودشونو تو صدا و سیمای
خودشون هم تکذیب میکنن ؟! همین دیروز یکی از اخبارها گفت اراک این روزها از همه
شهرهای ایران آلوده تره ... اما خب یک فرقی داره اینجا با تهران دیگه ، این که اینجا
کسی مردمشو آدم حساب نمیکنه اما تهران چرا ، مردمش تاج سرن !
شهر ما یک شهر کاملا صنعتیه ، پر از کارخونه های عجیب غریب ، فرق آلوگی ما با
تهران اینه که آلودگی ما صنعتیه و خیلی مضرتر از تهران ... دوستانی که با من تلفنی
صحبت کردن این روزا شاهدن که چقد این روزا دارم سرفه میکنم ، یک دقیقه میرم بیرون
و میام چشام میسوزه و پر از اشک میشه ، اما کی میخواد جواب بده من نمیدونم ...
متاسفانه این روزها شهر ما پر شده از بیماری به اسم " بَهجت " که عمده ترینش واسه
آلودگی های صنعتیه ..
امیدوارم روزی بیاد که تولید مثلا ملی از جون مردم مهمتر نباشه ...
پی رکورد نوشت : امشب رکورد زدم ! یک مسیر که همیشه 20 دقیقه ای میرسیدم
خونه را 13 دقیقه ای رسیدم ... میدونم تو رانندگی دیوونه ام ، پس دعا کنید خوب شم !
این روزا همه ی فامیل های مامان خانوم به خاطر بستری شدن بابا بزرگم رفتن تهران
فامیل های بابام هم که همینطوریش تهران هستن ... من اینجا و این روزها موندم تنها
قبلنا از تنهایی بدم میومد اما تازگی ها دارم باهاش حال میکنم ! هرکاری دلم میخواد
میکنم ، هر جایی دلم میخواد میرم ، هروقت دلم میخواد میخوابم و بلند میشم و ...
اما خب میدونم بالاخره از این روزهای تنهایی هم خسته میشم اما دوست دارم یک چند
روز دیگه تنهاییو با تمام وجودم حس کنم ..
پی غذا نوشت : مامان خانوم کلی واسم غذا گذاشته تو یخچال که گرم کنم و بخورم اما
نه حال و حوصله ی گرم کردن دارم نه اینکه درست حسابی بلدم گرم کنم ! یعنی
میترسم زیادی واسه رو گاز و بسوزه ، پس بی خیال شدم و این روزها همش پیتزا و
سوسیس و این چیزا میخورم ...
پی ظرف نوشت : فک کنم دیگه ظرفی چیزی نمونده که باهاش غذا بخورم ! همه
نشسته ان ، یعنی برا فردا نهار باید یکی بشورم ؟!
پی تعطیل نوشت : این هفته باز چهارشنبه و پنج شنبه تهران تعطیل شد ! به نظرتون
جریان یکخورده مشکوک نیست که هرهفته تعطیل داره میشه ؟!
پی لینک نوشت : اینجا هم عکسهای مراسم روز جمعه ...
( هه ، رمزیه ! رمز خواستین بگین ، البته همون رمز قبلیه که برای بعضی هاتون
گذاشتم ... هرکسی نداشت بگه )
پی آهنگ نوشت : آهنگ شکستیم از رضا صادقیو فرهادو گیر بیارین ...
خیلی باحاله ...
من اول بگم ، این تیتری که گذاشتم هیچ ربطی به یانگوم و کره ای ها و اینها نداره ..
یک تشبیه خیلی ساده اس ، جواهر منم ، قصر هم سالن فرهنگ پارک قیطریه !!
جمعه صبح برای برگزاری جشن زودتر رفتم ، همون موقع ها بود که خاله نازگل و چند
نفر دیگه هم اومدن ... خب من هیچکسو نمیشناختم چون تا حالا ندیده بودم بچه ها را
وقتی معرفی شدن یواش یواش شناختم ، مارکوپولوی دم کشیده ی عزیز ، آقا فرهاد
وبلاگ یک دبیر ، مترومن ، کیارش ، هدا خانوم و ... اینها زودتر از همه آمده بودن ، یواش
یواش بقیه بچه ها هم اومدن ، بانو ملکه ی نیمه شرقی که زوتر اومد ، حوری بانو عیال
مربوطه ، کوشالشاهی و در آخر هم شهریار بلاگستان کرگدن عزیزم به همراه آقا
محسن گل ... خب راجع به برنامه ی دیروز که تو پست قبل یک سری اشارات داشتم ..
اما خب دیدار با بچه های بلاگستان هم یک صورت دیگه است ( چقد فلسفی گفتم ها )
از اول که رفتیم مشغول کار شدیم ، خاله نازگل که شده بود پیمانکارمون و هی میگفت
چرا کار نمیکنید ؟! ( البته منظورش فقط من بودم ، چون همه کار میکردن ! )
وسایلو جابه جا کردیم ، بادکنک ها را باد کردیم و اون سالنو آماده کردیم برای مراسم ..
حوری بانو که از اول به خاطر چهره ی بد شدن دنبال قهر بود که خدا را شکر با یک حرف
ما به تحقق پیوست و تیریپ قهر تا دقایق پایانی ادامه داشت ... ما هم هرکاری کردیم و
ملکه ی نیمه شرقیو وساطت قرار میدادیم تا آشتی کنه نشد که نشد ، البته چون بلد
نبودن با مترو برن خونه مجبور شدن آشتی کنن تا آدرس بهشون بدم!! ( تلافی اون همه
تیکه که تو مترو به شهر ما انداختین و من از ترسم هیچی نگفتم ! )
مترومن که نگهبان در شده بود و وقتی صدای آهنگو میشنید بی خیال همه چی میشد
و میامد آهنگ گوش میکرد !
مارکوپلو و بقیه بچه ها هم تو سالن به بچه ها میرسیدن و با اونها بودن
منو کوشالشهاهی و آقا فرهاد و یک سری بچه های دیگه هم جلو در بودیم ...
( یک آقای دیگه هم بود که انصافا خیلی کار کردن من اسم وبلاگشونو یادم رفت ... )
آخر مراسم هم که تونستم یک دل سیر کرگدن عزیزو آقا محسن منو خودمو ببینم ...
( جای بابا بزرگ کیامهر و نیما خیلی خالی بود )
خلاصه که من از همین تریبون وبلاگ جهانی به تمام دوستانی که این بنده را با چشه
مسلح و غیر مسلح دیدن تبریک عرض نموده و برایشان توفیقات الهی را خواستارم !
زیارتشان قبول درگاه الهی !
پس عکس نوشت :

بفرمایید این هم یک عکس ، نشسته از راست به چپ :
آقا محسن گل و گلاب ، جواهری در قصر ! ، شهریار بلاگستان ، کرگدن عزیزم ...
بقیه عکسا وقتی خاله نازگل گذاشت وبلاگش لینک میدم برین ببینین ..
حس خوبیه که دل 60 ، 70 تا بچه های خدا رو شاد کنی ، نه ؟!
حس خوبیه که براشون جشن بگیری ، بهشون محبت کنی ، براشون تئاتر اجرا کنی ،
براشون بخونی ، بیاریشون بازی کنن و کلی کارهای دیگه ...
چقد اون لحظه قشنگه که برای شاد کردن دلشون حاضر باشی هرکاری بکنی ...
چقد اون لحظه قشنگه که یک نفر حاضره با تمام گرمایی که هست به خودش لباس
خرگوش بپوشه و بره پیش بچه ها ...
چقد اون لحظه قشنگه که یک آقا همسن پدرت میاد و مثه یک جوون کلی بار میبره و
میاره و آخرش هم کلی برای بچه ها دست میزنه ...
چقد اون لحظه قشنگه که با تمام وجودت و برای مراقبت از بچه ها فقط حواستو به این
موضوع بدی ...
چقد اون لحظه قشنگه که بچه ها " خاله نازگلو " صدا میکنن و میگن ما هم میخوایم
بازی کنیم ...
چقد اون لحظه قشنگه که بچه ها میان روی سن و شروع میکنن با آهنگ به خوندن ...
چقد اون لحظه قشنگه که یکی تو بازی میبره و با کلی ذوق و شوق جایزه میگیره ...
چقد اون لحظه قشنگه که یک پسر کوچولو بهت بگه " عمو ، در نوشابه را برام باز
میکنی ؟! " و تو براش باز کنی
چقد اون لحظه قشنگه که سرود ای ایرانو پخش میکنن و تمام بچه ها دستاشونو به هم
میدن و میربن بالا و این آهنگو میخونن ...
و چقد امروز قشنگ بود ، روزی که لحظه لحظه اش کنار بچه های بهزیستی واست یک
خاطره ی خوب را رقم میزنه ... لحظه لحظه ای که هیچ وقت یادت نمیره و همیشه ازش
به خوبی یاد میکنی ... و چقد قشنگ بود لحظه هایی که بچه های وبلاگی و غیر وبلاگی
فقط برای کمک آمده بودن و این لحظه ها را رقم زدن ... تمام لحظه هایی که ثبت کردمو
دوستانم به خوبی به نمایش گذاشتند ...
میخوام حرف آخرمو مثه بچه های امروز بگم و این پستو تموم کنم :
" خاله نازگل ، حرف نداری ، خیلی مردی ، خیلی ... "
پی نوشت : فردا از دیدار با بچه های وبلاگی مینویسم که امروز برای کمک آمده بودن ...

بسم رب الشهدا و الصدیقین
لینکها در کدام بلاگ و در دست چه کسی است ؟! کی من ؟! کی این ؟!
در بلاگزیت این هفته :
خوبها ، بدها ، زشتها معرفی میشوند ، خیرین محترم عنوان خوبها را از آن خود میکنند
ملکه ی نیمه شرقی از فیلم های کشورهای اجنبی میگوید ، ناشناس دوست داشتنی
از چهره ی ماندگار موسیقی انتقاد میکند و صندلی داغ بلاگزیتی بی مهمان میشود !
این بلاگزیت است ، برنامه ای از سوی وبلاگ های زرد و سبز و فتنه گر برای از بین بردن
اتحاد میان مردمان و برهم زدن صلح و آرامش و برای ایجاد فتنه در وبلاگهای ایران !
بلاگزیت برنامه است برای شما که حوصله خواندن ندارید ، برای شما که لینکها را گشته
اید و پیدا نکرده اید و برای شما که اصلا خبرندارید اینترنت چی هست ...
بلاگزیت برای شاد کردن دل شماست ، نه شاد کردن دل رییس روسای ما ...
بلاگزیت تا فردا شب بنیان های استکبار را سست و پای مسئولان مملکتی را قلقلک
میدهد !
چهره های هفته :
1 . چهره ی خوب هفته :
این هفته برای چهره ی خوب تا دلتون بخواد سوژه داشتیم ، نئو برای ایجاد رادیو بلاگ ،
آقای صفر و نیم برای برگزاری هفت سنگ و کرگدن و دختر حوا برای راه انداختن بازی اما
تصمیم گرفتیم چهره ی خوب هفته را کسانی معرفی کنیم که باید گفت به خاطر کارهای
که میکنن باید خیلی خوبتر از این حرفها معرفی شوند پس تمامی کسانی که هفته ی
پیش برای برگزاری جشن بهزیستی و شاد کردن دل بچه های عزیز و دوست داشتنی
تلاش کردند ، به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " معنی کردن بیت بنی آدم
اعضای یکدیگرند و ... " معروف است ، این عزیزان به عنوان چهره های خوب هفته ی
بلاگزیت ما انتخاب میشوند ...
از این پست بخشی از تلاش های دوستانمون رابخونید ...( رمزیه ، رمز خواستین بگین )
2 . چهره ی بد هفته : حوری بانو وبلاگ و دیگر هیچ ...
حالا جمعیت ذکور را مسخره می کنین ؟! حالا میاین حرف دانشمندان عزیز انگلیسی را
که یچی ازتون بد گفته را به مسخره بودن میگیرین ؟! آخه من چی بگم ؟! والا چهره ی
بد کمه برای جماعت شما امت مونث ! یعنی چی میگین ذکور از برگزاری قرار های ما
حرصشون در میاد ! جدا چی پیش خودتون فک کردین ؟! مُ موندُم ( ای تو روحت با این
لهجت نیما ! ) اینا فک کردن تلپی از آسمون افتادن زمین اما گویا نمیخوان قبول کنن
آقا شماها هرچی باشین ض.ع.ی.ف.ه. این ! فرررررررررررررررررررااااااااااااااااررررررررررررر
( این فرار دقیقا از دست بابا محمود بود ! )
پس به دلیل آنچه نزد ما بچه های بلاگستان به " قبول نکردن حرف راست و تهمت
افترا به جماعت ذکور ! " معروف است ، حوری بانو و کامنت گذاران محترمش افتخار
میابند به عنوان چهره ی بد این هفته ی بلاگزیت ما انتخاب شود ...
از این پست بخونید ...
3 . چهره ی زشت هفته : تمامی کسانی که جمعه ی هفته ی پیش در کوه دارآباد و
جلوی یکی از تهیه کنندگان آن بلاگزیت ما را به پارتی بازی نسبت دادند به دلیل آنچه نزد
ما بچه های بلاگستان به " دروغ گفتن و زدن حرف ناحق " معروف است ، اینها به
خصوص اون 2 تا باجناق نامرد افتخار میابند به عنوان چهره ی زشت این هفته ی بلاگزیت
ما انتخاب شوند ...
گفت یا نگفت ؟!
1 . ملکه ی نیمه شرقی گفت این هفته میخوام براتون از فیلم های خارجی تحلیل داشته
باشم اما نگفت تا فیلم های داخلی و معذرت میخوام چرند مثه همین خوش نشین ها
هست ، کی فیلم های خارجی میبینه آخه ؟!!!
2 . ناشناس دوست داشتنی گفت چرا علیرضا افتخاری شد چهره ی ماندگار موسیقی
اما نگفت خب مرد حسابی تو بپر بغل این و اون چهره ی ماندگار که چه عرض شود حتی
مشاور عالی دربار قبله ی عالم جهانگیر شاه 2 لول هم میکننت !
3 . هم ولا گفت آقا حرف نباشه ، از هیچی سوال نپرسید اما نگفت خب یره ، اگر میگی
سوال نپرسیم پس واسه چی پست میذاری فضولی مردمو تحریک میکنی ها ؟!
4 . مهندس ققنوس گفت که شیخنا را جلوی آسانسور سرکار گذاشتن اما نگفت اینجا
کلا همه به خصوص تاکسی ها به شیخها محلی نمیذارن !
( نیما ، یره ، بپا سنگ نشیم یهو ! )
عکست در قاب نگاهم ! ( کاری از استاد عزیزم و ارباب دوست داشتنیم نیما )
پسرکی تخس که لباس های همسایه را از روی بند به زمین می اندازد تا دخترک
همسایه دوباره لباس ها را بشوید شاید دوباره چهره ی مهربان دخترک را ببیند !
البته حواسش به داداش سبیل کلفت دخترک نیست ! ( کیامهر باستانی )
صندلی داغ بلاگزیتی :
این هفته قرار بود با آقای صفر و نیم مصاحبه کنیم،اما ایشون زنگ زدن و گفتن اکانت
اینترنتشون تموم شده و نمیتونن بیان ... خلاصه که آقا موندیم بی مهمون ! تصمیم
گرفتیم مصاحبه را با خودمون انجام بدیم ، به پیشنهاد حاج سعید تصمیم گرفتیم بریم
سریای قبل بلاگزیتو ببینیم و تو هر سری قشنگترین سوالو درباریم و جواب بدیم ، فک
کنم جالب بشه ...
خب نیما ، بیا صحبتهای ابتداییو بکنیم :
ممد بیا همو معرفی کنیم ، موافقی ؟! اول تو شروع کن
خب تو یک یره ای هستی که فقط آفریده شدی واسه اینکه با من لج کنی ! کلا تو خلقت
تو سهل انگاری شده ، بعدشم متاسفانه لب مرز به دنیا اومدی از همه چیز عقبی !
حالا تو ، یک اراکی خیکی بی جنبه ی زود قضاوت کن ، که فقط شب و روز خواب دختر
میبینه ، که هنوز توی مهد کودک مونده و میگه میرم دانشگاه ! ( بچه هوس کردی باز
بیان دعوامون کنن ؟! ) در ضمن توی شهرشون الاغ سوار میشن ولی میگه رانندگی
بلدم ، در ضمن همیشه از مشهدی ها دستبوسی به عمل میاری
خب بریم سراغ سوالات
1 . محل دقیق اختفای "اسامه بن لادن" کجاست؟ با ذکر طول و عرض دقیق جغرافیایی :
محمد : والا چون اکثر خلاف کارها از لب مرز میان من فک کنم طرف الان مشهده حالا
عرضو طولو بگم باید دقیقا محل خونه ی نیما اینا را بپرسم تا بعد بگم ...
نیما : خب بنده خد اسامها از مرز رد شد بعد سراغ یه کوره دهات و میگرفته که مخفی
بشه ، بچه ها امار اراکو بهش میدن الانم دقیقا تویه تخت ممد خوابیده داره سنتور
میزنه یه دودی هم میزنه گاهی اوقات
2 . شیخنا به توجه به مصرع " سلسله موی دوست حلقه دام بلا است " نوع شامپو و
سشوار جناب دوست که باعث شده موهای ایشان به صورت حلقه دام بلا در بیاید را
بیان کنید :
محمد : والا من منظور از جناب دوست نمیدونم کیه ، ولی فک کنم دوست دختره ، حالا
این طرف مورد نظر ما چی میزنه که انقده جیگر شده نمیدونم والا ... اما خب نیما امشب
بهش اسمس دادم و تبریک گفتم اما جوابمو نداد ( آیکون قلب شکسته ! )
نیما :خب کدوم گرازی به تو پا میده ؟! ببین جناب حضرت دوست موهاشو اکستنشن
کرده ( ممد تو نمیفهمی من چی میگم ) بعدشم رفته پیش هنری زادور پدر سوخته
واسش یه سری تافت و مافت و از این چیز بادا خالی کرده رویه کلش موهاش پرپشت
شده لامصب مثل گوریل مو داره ! مارکشم خارجیه شما دنبالش نگرد
3 . فیلسوف و نظریه پرداز اجتماعی معاصر آلمان، پورگن هابر ماس، ماست مورد نیاز
خانواده خود را از کدام بقالی شهر دوسلدرف تهیه می کند؟ ذکر نوع ماست مصرفی و
میزان تاثیر این ماست در آن ماس و آن ماس در این ماست و هر دو آنها در فتنه اخیر
ضروری است :
محمد : خب من یک زمان اونجا بودم ، اون یره ها که اصلا ماست و دوغ نمیخورن ، اصلا
اونها اجنبی ان ، اصلا پدر سوخته ان ، پدر سوخته از اجنبی ها سوال میپرسی ؟!
میخوای نظامو زیر سوال ببری پدر سوخته ؟! بدم پدر پدر پدر سوختتو در بیارن ؟!
ماست ملیو ول کردی ماست اونو را میپرسی پدر سوخته ؟! حالا به تهیه کننده ی
بلاگزیت توهین میکنی پدر سوخته ؟!
نیما : بچه قشنگ مو خودوم یک پا اوجوم، یعدشم ما همی یورگن از بچگی مشناختم
بچه باحالی بود همی کاسه ماست از دهنش نمی افتاد ننش مگفت اصلا شیر
نخورده همش ماست کوفتش کرده بود جونم مرگ شده بعدشم ماست این بنده خدا
هم خارجی بود که تو مملکت ما پیدا نمره یعنی هست ها ولی قیمت خون باباشان دره
4 . پولپوت کی بود؟ دقیقا چه کار کرد؟ و دقیقا در چه سالی این کار را کرد؟
محمد : والا من رفتم زدم تو گوگل دیم پدر سوخته ای واسه خودش بوده پدر سوخته
بعله ، بعله ، خلاصه اینکه طرف زده کلی آدم کشته تا تو قدرت بمونه پدر سوخته ...
اما خب یک تحقیق دیگه کردم گفتن گویا اصالتا برمیگرده به مشهد پدر سوخته !
نیما : بچه ی خون آشامی بود الکی تویه کامبوج بهش مقام دادن الکی الکی گنده شد
یه چند سری در رابطش تحقیق کردم دیدم از خون آشام های اراک بوده از اون عشق
قدرتا بود ولی هم با یه باد می ترسید کلا ازش خوشم نمیاد هیچوقتم تاریخ تولدشو یاد
نگرفتم ..
5 . توجه به بیت "ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی/سود و سرمایه بسوزی و محابا
نکنی" مقدار دقیق سرمایه اولیه شاعر و سود و زیان او را در این معالمه بیان کنید. ذکر
روش محاسباتی بکار رفته الزامی است :
محمد : خب میزان دقیق سرمایه چقد بوده من نمیدونم ، اما چون این پول مستقیما
وارد حساب صندوق ما میشه ، ما صندوقو بدهکار میکنیم و چون به عنوان سرمایه ی
اولیه به کار میره ، بستانکارش میکنیم ، بعد از اون باید تو دفتر کل حساب تی واسش
بکشیم و برای مانده گیری تو ترازنامه ثبتش کنیم ( ای جان ، این مبحث تو درسهای
تخصصی من میگنجید ! ) نیما جان کلا شما فک نکن من چی گفتم ، شما برو با بچه ها
کلاس بخون : a b c d ( همون شعره هست که میخوندیم ، اونو )
نیما : ببین وقتی حافظ داشت این غزل و میگفت به من تلپاتی برقرار کرد گفت یا حضرت
دوست و بعد هم داستان عشقیشو گفت کلا از اونجا بود که همچین از حافظ خوشم
نیومد کلا مرد اقتصاد دانی بود مثل اراکیا خساست داشت میگفت اولش یه گاو داشته
گاوشو واسه ی عشقش قربونی کرده و از این حرفا بعد دیگه چه درد سرت بدم که کلا
ازش بهش گفتم وضع اقتصادی خرابه تو هم زیاد نگران نباش اوضاع درست میشه
ایشالله یه روز اراک هم میشه دهستان ..
6 . نظرمون درباره ی خودمون ! :
محمد : خب راستش من بلاگزیتو خیلی دوس دارم ، اما رسما پنج شنبه ها به ... میرم
در مورد نویسنده هاشم خب همه که منو میشناسن و میدونن چه فرهیخته ای هستم
اما در مورد تو ، اون هم همه تو را میشناسن و میدونن چه پدر سوخته ای هستی
واسه خودت ، پس الان هرچی بگیم تکراریه یره ...
نیما : نظرم در مورد بلاگزیت کلا مثبته اصلا ببین همه چیزش مثبته ها فقط یه نکته ی
منفی داره اینکه این بچه های اراک همه جا فکر میکنند گنده لاتن عمو واسه هرکی لات
واسه ما شکلاتی
7 . صحبتهای پایانی :
محمد : همینطوریش این یره مشهدی نخودی برنامه ی ما هست اما با توجه به
استقبال بی نظیر شما هموطنان و از کامنت های خصوصی که میذارین قول میدم به
زودی این یره مشهدیو از بلاگزیت اخراج کنم و بلاگزیتو خودم ببرم رو صحنه ...
میدونم الان خیلی خوشحالین ، دمتون گرم
نیما : ببینید فرزندان من جون مادراتون لبخند بزنیداز همین جا اعلام میکنم اگه این
اراکی ها از صحنه ی بلاگستان منهدم بشوند ما مشهدیا بین شما ساندیس پخش
میکنیم به شما بلاگ مجانی میدهیم کارت سوخت پر به زن هایتان النگونننننننننن
میدیم به مردهایتان جنیفر میدیم ( اوی یره ، منم میخوام ) کلا ما دست دادنمون خوبه
شما هم به ما رای بدین خلاص و والسلام و علیکم و رحمته الله و برکاته و مختلفاته !
با عشق تقدیم به ووری !
کاش ... کاش ... کاش ... کاش
از اسم علی ( ع ) سو استفاده نمیکردیم و از مرام علی ( ع ) حسن استفاده میکردیم
علی خون ناحق نریخت ، علی به اسرای دربند ظلم نکرد ، علی دروغ نگفت ، علی
دست روی خواهر و برادر دینیش بلند نکرد ، علی به مخالفانش حق صحبت میداد
علی خوب بود و خوب از دنیا رفت و علی هیچ وقت شیفته ی قدرت نشد ...
پی تبریک نوشت : عیدتون مبارک ، امیدوارم روزهای خوبیو داشته باشین ...
باید یک تبریک ویژه بگم به 3 تا از عزیز ترین های زندگیم ، به 3 سید بزرگوار ...
خانوم معلم خوبم ، حاج سعید عزیزم و نیمای گلم ...
و یکی از همکلاسی های عزیز جان ، که کاش اینجا را میخوند ...
( من نمیدونم کیا سید هستن ، اگر کسی هست تبریک ویژه ی ما رو بپذیره )
پی بلاگزیت نوشت : چون فردا دارم میام تهران ، نمیدونم دقیقا بلاگزیت کی میره رو آنتن
سعی میکنم وقت همیشگی باشه اما اگر کمی دیرتر شد به برزگواری خودتون ببخشید
داشتم از خونه ی مامان بزرگم برمیگشتم .. همین چند دقیقه پیش
تو یکی از خیابون های نزدیک خونمون بود ، با سرعت 140 تا رانندگی میکردم ...
ایمان خسروی داشت آهنگ بی تو را میخوند ، از سمت چپ یک پراید سبقت گرفتم و
بلافاصله رفتم لاین سبقت اما جلوم یک 206 بود که کنار یک نیسان وایساده بود !
راننده هاشون داشتن با هم جر و بحث میکردن ، چند متر بیشتر نداشتم ، نمیدونم چی
شد ، نمیدونم چطوری ترمز کردم ، نمیدونم چرا بهش نخوردم اما میدونم صدای ترمزم
گوشمو کر کرد ... اگر میزدم خودمو و طرف منهدم میشدن ، اما خدا کمک کرد ...
برای چند دهمین باره که اینطوری شده ، چرا من لجبازم ، چرا انقد تند میرم ، چرا باید
صدای آهنگمو انقد بلند کنم که فقط حواسم به اون باشه نمیدونم ! فک کنم تا تصادف
نکنم آدم نمیشم ...
پی تولد نوشت : آناهیتا بانو تولدت مبارک ، امروز که متن بابا محمودو خوندم میخواستم
یک پست از رابطه ی بین بچه ها و باباها بنویسم اما نشد ! هنوز هم دست و پام داره
میلرزه از جریان امشب ...
پی لینک نوشت : بازی امضاها ... از دستش ندین
پی عکس نوشت : اینو امروز خونه ی مامان بزرگ جان دیدیم ، برای یکی از فامیلها
بوده ، خوشمان آمد گفتیم بذاریم ، اگر میپسندین دسته جمعی آستیناتونو بزنین بالا
و کل بچه های بلاگستانو جمع کنیم بریم خواستگاری طرف !

من امروز فهمیدم این ترم خیلی کم درس خوندم ، امروز اومدم تک تک حساب کردم
که از کتابا چیا را خوندم و چقد خوندم و چقد دیگه باید بخونم !
1 . از اصول حسابداری 2 که دقیقا 420 صفحه است ، 30 صفحه خوندم ، اونم چی ،
20 صفحه ی اولش حذف بود میشه فقط 10 صفحه خوندم !
2 . از توسعه ی اقتصادی که 300 صفحه است 12 صفحه خوندم ...
3 . مالیه ی عمومی که 200 صفحه است 40 صفحه خوندم
4 . اخلاق اسلامیو اصلا شروع نکردم !
5 . زبان تخصصی اقتصاد و مدیریت که 160 صفحه داره ، 2 صفحه خوندم ...
6 . فرهنگ و تمدن اسلامی که ترم تابستونی پاس نشد ! را اصلا کتابشو گم کردم و
هنوز نرفتم بخرم ...
7 . ریاضی 2 که چیزی نزدیک 360 صفحه است را 4 صفحه خوندم ( اون هم هیچی
حالیم نشد و گذاشتمش کنار ! )
حالا امتحان های میان ترم که از یک هفته دیگه شروع میشه هیچ ، با مخ زنی و
اسمس های تبریک به استاد و این چیزها نمرشو میگیرم ، فقط موندم امتحان های
پایان ترم که 14 دی شروع میشه من دقیقا چه غلطی بکنم ؟!
از شما دوستان 2 تا خواهش دارم ، اول اینکه اگر مغازه ای چیزی آشنا داشتین بگین من
برم شاگرد مغازه شم ، فقط بیممو بریزن که سابقه واسم حساب شه ، اگرم که آشنا
نداشتین به جد خواستاریم این پست هرچی تو دلتون دارین رو سر من خالی کنین تا
بشینم درسمو مثه بچه ی آدم بخونم ، اگر فحشاتون چیز داره خصوصی بفرستین ..
پیشاپیش از همکاری شما تشکرات فراوان میشود ...
پی فری گیت نوشت : حالا که ما بلاگزیتو بردیم تو فیس بوک ، فری گیت لعنتیمان خراب
شد رفت پی کارش ...
| Design By : Night Melody |


