بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

وقتی همه خوابیم ( البته اینجا همه اشاره داره به خودم ! )

سکانس اول :

ساعت ١٢ شب ، خیابان های شلوغ و پر رفت و آمد تهران ، دلشوره ی بابا و مامان

برای آمدن آقا داداش و بی خیالی من ... گوش دادن آهنگهای علی زارعی ...و بعد از

۴ ساعت تو راه رسیدن به خانه

 

سکانس دوم :

ساعت ٢ نصف شب ، تو خونه ،  ولگردی در اینترنت ، با سرعت افتضاح دیال آپ تهران ،

یواش یواش اماده شدن برای رفتن به استقبال آقا داداش

 

سکانس سوم :

ساعت ٣:٣٠ بامداد ، با صدای مامان جان از خواب ناز که تنها نیم ساعت به تحقق

پیوسته بود بیدار میشم و با همون موهای فشن بعد از خواب میرم تو ماشین ...

سکانس چهارم :

ساعت ۴:٣٠ فرودگاه مهر آباد ، ترمینال شماره ی ۵ ، از پیر و جوون گرفته تا چادری و

مانتویی ، همه منتظر بچه هاشون هستن ، با شوق و ذوق گلهای رنگارنگ و خوشگل

دستشونه اما ... اما همه بیدار جز من ... یک صندلی خالی گیر آوردم و رو همون

خوابیدم ...

سکانس پنجم :

ساعت ۵ صبح ، با صدای آقا داداش که * داداش ما را ببین ... * از خواب بیدار میشم

و خلاصه با همان حالت خوابالو به استقبالش میرم

سکانس ششم :

ساعت ۶ صبح دم در خونه ، با شعار * صل علی محمد ، ممد ما خوش امد *

از خواب غفلتی که در ماشین انجام شده بود بیدار میشم ! ( چرا دروغ میگی بچه ؟!

خدایی تو اون جمع ۵٠ نفره جز عمه جان کی آدم حسابت کرد ؟! )

سکانس هفتم و آخر :

ساعت ۶:١۵ صبح ، در حالیکه همه در حال تعریف کردن برای هم هستن به گوشه ای

از خانه پناه برده و تا ساعت ١١ کپه ی مرگمان را گذاشتیم ...

 

پی کمر شکسته نوشت : امشب مهره های ٢ و ١٧ کمرم به خاطر چرخاندن مکرر چایی

بین فامیل از کار افتاد ! از جامعه ی کامنت گذاران وبلاگ دعوت میشود برای اینجانب 

کمپوت اناناس و گیلاس بیارن

پی خواب نوشت : هم اکنون بنده یک جنازه ی متحرک هستم ، شب بخیر ...

 پی سوغاتی نوشت : راضی به زحمت نبودیم ...

پی لینک نوشت : این لینک را حتما حتما حتما ببینید

http://www.asriran.com/fa/news/127822

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody