بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

 

١۶ مهرماه ، ساعت 6 غروب ، موقع اذون مغرب ، کنار دریا ، یکی صدات زد

یکی گریه کرد و حرفاشو برات زد ، یکی درد و دل های چند سالشو اومدو گفت ...

داد زد چرا صدامو نمیشنوی ... موج هایی که تا نیم متریش بیشتر نمیامد ، خیس

خیسش کرد ...

خدای خوبم ، وجودتو با تمام وجودم احساس کردم ، صدامو شنیدی ، مطمئنم ...

من رو قولم هستم ، اون قولی را که بهت دادم عملی میکنم اما ... اما کمترین انتظارم

اینه که تو هم رو قولت باشی ...

خدا ، منتظرتم ... انتظار خیلی سخته ، پس زیاد منتظرم نذار ...

 

پی نوشت : سلام ، دلم برا همتون خیلی تنگ شده بود ... اگر امشب بهتون سرنزدم

ببخشیدم ، چون سرماخوردم اساسی ... ایشالله که فردا هم به همتون سر میزنم

هم اینکه یک سفرنامه ی تصویری از این سفر 5 روزه براتون میذارم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody