بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

فک کن وبلاگی که توش راحت تر از وبلاگ خودتی ، فک کن وبلاگ مورد علاقه ات ،

وبلاگی که تمام درد و دل ها و مشورت هات را میری به مدیر اون وبلاگ میزنی ، حرف

هایی که حتی به نزدیک ترین افراد زندگیت هم اون ها را نمیگی ، وبلاگی که هر روز

که صب از خواب پا میشی ، یک راست میری اونجا و اولین جایی که باز میکنی اونجاس

وبلاگی که هر سلیقه ای داشته باشی بری توش موندگار میشی ...

حالا صب برای سلام و صب بخیری میری تو اون وبلاگ و میبینی که کامنتدونیش

بسته شده ، دیگه نمیتونی حرفهایی که تو دلته را بری بگی ، دیگه نمیتونی بری اونجا

و حرفهای ناگفته ات را بگی ... خیلی سخته ، خیلی ... سخته که آدم حس کنه باید

حرفهاشو بریزه تو خودش و هیچ جا نداشته باشه بگه ، خیلی سخته که آدم تو اوج

ناراحتی که با حرف زدن راحت میشه دیگه نتونه حرف بزنه ... خیلی سخته

تنها امید برای شنیدن و نصیحت کردنهات از بین بره ... آدم چه حسی پیدا میکنه ؟!

نه خانوم معلم ، این رسمش نیست ، شنیدن درد و دل های یک آدم شاید تکراری

باشه اما مطمئن باش ، اون آدمو خیلی سبک میکنه ... بد موقعی این کارو کردی خانوم

معلم ، کاش میذاشتی این روزها بگذره ، این روزها حالم خوب نیست ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody