بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

از اونجا که پستهای مربوط به بابا بزرگ به نام آرزو بر جوانان چیز نیست ورژن های 1 و 2

بسی مایه ی خرسندی همه شدو برای اینکه بگم بنده هیچ نسبتی با آرزو خانوم ندارم!

تصمیم گرفتم طبق ایده ی بابا بزرگ 10 سال دیگه را اما در واقعیت پیش بینی کنم !

باشد با این کارمان دغ و دلیمان را بر سر مسئولان مملکت خالی کنیم !!

1 . فک کنید 10 سال دیگه یک آقا پسر با کله ی کچل و پیشونی بلند تازه سربازیش

تموم شده و از جنوبی ترین مناطق ایران با پوستی بس برنزه و زیبا برگشته شهرش !

خونوادش که یک روز نذر کرده بودن اگر کارشناسیشو گرفت و رفت سربازی و برگشت تا

یک سال کل شهرو شیرینی بدن مشغول پزدادن و شیرینی دادن به این و اونن و دارن

میگن آره پسرما بالاخره تو سن 26 سالگی بعد از 8 سال کارشناسیشو با رو انداختن و

اسمس دادن به استادها گرفت و سربازیش هم به علت گفتمان های سیاسی و سرباز

زدن از دستورات جناب سرهنگ از 2 سال به 4 سال افزایش یافت ! ولی بالاخره تموم

توسنت تو سن 30 سالگی هم لیسانس داشته باشه هم هم کارت پایان خدمت !

( بزن برقص بچه های محل به مناسبت بازگشت من ! )

 

2 . برای پیدا کردن کار به دفتر ریاست جمهوری میرم و از دکتر رحیم مشایی رییس

جمهور وقت که سال اخر ریاست جمهوریشه و از اینکه قانون ریاست جمهوری مادام

العمر مجلس اون زمان تصویب کرده و قرار شده با عمو محمود یک سال در میون مملکتو

اداره کنن میرم و تقاصای کار میدم  به خاطر هیکلم پیشنهاد بازجو شدن در کهریزک

شعبه ی 100 را میده و میگه ماهی بهم 100 میلیون تومن میده اعتراف بگیرم اما

وجدانم اجازه ی چنین کاریو بهم نمیده و بی خیالش میشم ! به فکر کار آزاد میفتم

میبینم تو هر رشته ای که بگی 100000000000 تا مغازه وا شده و هیچی به هیچی !

( ببینید ، اون زمان دیگه رییس جمهورها کت میپوشن ، جالبه نه ؟! )

 

3 . وقتی دیدم کار گیرم نمیاد میام میشینم خونه و باز میرم سراغ اینترنت ! اون زمان

دیگه سرعت مثه الان نیست ، سرعت به 20 کیلو بایت نزول یافته و تا بخواد مسنجر را

باز کنه ساعت ها طول میکشه ... خلاصه بعد از 2 ساعت مسنجر باز میشه و در کمال

تعجب میبینم بابا بزرگ کیامهر که به عنوان مشاور عالی مدیر مایکروسافت تو

سانفرانسیسکو زندگی میکنه آن شده و حالت خودشو بیزی کرده ! در کمال پررویی

و برای یافتن کار و پارتی بازی این حرفها که دیگه اون زمان کلا همه پارتی باز شدن

میرم و بهش سلام میدم اما با جمله ی " ایگنور یوزر " مواجه میشم و میفهمم بعله

بابابزرگی که یک زمان لینک بلاگزیت ما را میداد برای همیشه ما را از روزگار ایگنور کرد !

( ایستاده از راست به چپ : بابا بزرگ کیامهر ، مدیر مایکروسافت ! )

 

4 . وقتی از بابا بزرگ خیری به ما نرسید یادم میلاد میفتم ! رفیقی که از 15 سالگی

باهاش دوس بودم و چند بار دیدمش ، فنلاند به دنیا اومده و الان هم اونجا زندگی میکنه

میرم بهش میل میدم میلاد جان قربونت برم ، من اینجا بیکار موندم ، میشه لطف کنی

اونجا یک کار ردیف کنی و یکخورده کمکم کنی ؟!

میبینم بعله جوابمو به فنلاندی داده میرم تو گوگل ترانسلیت میزنم و میبینم نوشته :

محمد جان ، قربونت برم ، سربازی بودی خبر نداری ، الان کشور شما فقط با عراق و

ونزوئلا در ارتباطه و به هیچ جای دنیا تا آخر عمرت نمیتونی سفر کنی ... !

میبینم بعله ، اوضاع داغون تر از این حرفهاست  ، بازم بی خیال

 

( این عکس میلادو 25 سال پیش ازش گرفتم و دیگه ندیدمش ! )

 

5 . وقتی میبینم صدام به جایی نمیرسه و هیچکس نمیخواد حرفمو گوش بده سرمایه

باقی ماندمو که به پول این زمان چیزی نزدیک 100 هزار تومنه میذارم تو کار خوانندگی

و میشم یک خواننده با قلبی شکسته !

( گروه کُر من ! )

پی تشکر نوشت : باید بگم ایده ی اصلی این پست درواقع همون پستهای بابا بزرگ

بود که جا داره ازش تشکر کنم

پی دعوت نوشت : چون قلم نیما تو اینطور نوشته ها خیلی طنزه دوس دارم اون هم

10 سال بعد را به واقعیت پیش بینی کنه

 پی پرشین نوشت : اگر اوضاع پرشین ادامه داشته باشه پست بعدیمو تو بلاگ اسکای

مینویسم !

پی حذف نوشت : پست بعد از اینو فقط برای آروم شدن دلم نوشتم و هیچ مطلب به درد

بخوری توش نبود ، پس حذفش کردم !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody