بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

 

اون موقع ها که صب زود پا میشدم برم مدرسه همیشه به بابام میگفتم خوشبحالت !

خوشبحالت که مدرسه نمیری ، بابام همیشه میگفت این جوابی را که بهت بدم نه الان

وقتی بزرگ شدی میفهمی ، بهم جواب میداد وقتی بزرگ شی دلت برا مدرسه تنگ

میشه ، دلت برا دوستات تنگ میشه و ... همیشه با خودم میگفتم عمرا اینجوری باشه

اما امشب بعد از 5 سال به اون حرف بابام رسیدم ...

امشب توی خیابون مدیر مدرسه راهنمایی را دیدم ، یادش بخیر

دوران راهنمایی برای من یک دوران ویژه بود ، دورانی که خیلی دوسش داشتم ...

همه با هم رفیق بودیم اما من از بچه ها خبری ندارم ، از کلاسمون خبری ندارم ...

از سیاوش ، سعید ، محسن ، محمد رضا ، مسعود ، بابک و ...

آرزوم اینه که بازهم دور هم جمع شیم ، یادش بخیر مسعود ، اول راهنمایی که بودیم

پدرشا تو تصادف از دست داد و دوم راهنمایی داداشش سرطان گرفت و به رحمت خدا

رفت ... چقد بهش دلداری میدادیم

یاد معلم ها بخیر ، آقای صدیقی و آقای وفائی و ...

داشتم از مدیرمون میگفتم

مدیرمون اون زمان خیلی شجاع بود ، با بچه ها فوق العاده رفیق بود ، به آموزش

پرورشی ها و بازرسها رو نمیداد

بازنشستش کردن ، بازنشستگی اجباری ، 2 سال مونده بود بازنشست بشه اما ...

بی خیال ، لال میشم

امشب که منو دید بغض کرد ، منو بغل کرد و یک ربع تو بغلش بودم ، داشت اشکش در

میامد ، پیر شده بود ، خیلی پیر ، بهم گفت بعد از سالها انرژی گرفته ، بهم گفت امشب

جوون شده ، بهم گفت که چقد بزرگ شدم ...

اون مدیر رو پا امشب با عصا بزور راه میرفت ، شنیده بودم حالش خوب نیست ، شنیده

بودم روحیه اش را خیلی وقته که از دست داده ، شنیده بودم پاهاش را عمل کرده اما

نمیدونستم اینجوری شده ...

امشب برام گفت دلم برا اون زمان ها تنگ شده

چرا دروغ بگم ، وقتی اومدم تو ماشین اشکم در اومد ، داشتم گریه میکردم ، یاد بچه ها

افتادم ، یاد فوتبال بازی ها ، یاد شیطونی ها و یاد دعواها ...

نمیدونم بگم شب خوبی بود یا شب بدی ، دوس دارم به اون زمان برگردم ، نمیخوام

تو این زمان باشم ...

حاضرم هر روز ساعت 7 صب پا شم برم مدرسه اما فقط یکبار بابک و مسعود و سعید

و ... را ببینم

از هیچ کدوم خبر ندارم ، نمیدونم کجان ، دارن چیکار میکنن و ...

نمیدونم اصلا منو یادشون میاد یا نه ، کاش بازهم دور هم جمع شیم ...

 

پی شعر نوشت :

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین .......... کاین اشارات ز جهان گذران ما را بس

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody