بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

 

خوشبحالت مامان بزرگ خوبم ! خوشبحالت که داری میری اونجا !

کاش میشد منم بیام ، کاش میشد بیام اونجا را از نزدیک ببینم ...

کاش میشد اونجا باشم و بشینم تو حیاط و یک دل سیر با خدا حرف بزنم ...

میدونم اینجا هم هست ، خیلی نزدیک تر از چیزی که فکرشو بکنی اما اونجا یک صفایی

دیگه ای داره ! اونجا یک چیز دیگه است ، اونجا با اینجا کلی فرق داره ...

سلاممو به خدا برسون ! بگو اینجا یکی هست خیلی بده ، خیلی ، اما دوستت داره ...

بد بودنش دلیل نمیشه که خداشو دوست نداشته باشه ، بد بودنش دلیل نمیشه که با

خداش حرف نزنه ... بهش بگو دلش گرفته ، بهش بگو یک بغض سنگین داره ، بهش بگو

همش داره صدات میزنه ، بهش بگو جواب میخواد ..

 بهش بگو رو قولش واینساد اما انتظار داره تو رو قولت وایسی !

 

خداحافظ مامان بزرگم ، ایشالله بهت خوش بگذره ... التماس دعا

 

به کجا چنین شتابان ؟!

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته ز اینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟!

همه آرزویم

اما چه کنم که بسته پایم .

به کجا شنین شتابان ؟!

به هر آنجا که باشد

به جز این سرا ، سرایم

سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را ..

چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را ...

 

پی لینک نوشت : این لینک نیما فراموش نشود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody