بیشه

دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشهء عشق قهرمانان را بیدار کند...

درسته که ما بیانیه دادیم روابط وبلاگیو کاهش خواهیم داد اما جدی نگیرین شما !

گویا هر دفعه که میام تهران باید برم این 2 تا باجناقو ببینم ، من نمیدونم چرا میگن

باجناق فامیل نمیشه ، والا اینا از فامیل نزدیک تر شدن به ما !

این بار تهران هم با بچه های وبلاگی کامل شد ، امروز صب با بچه ها رفتیم دارآباد ...

4 نفر بودیم ، من ، کچل ، محمد رضا پسر آبان و دختر داییش ( ببخشید پسرداییش )

جای همتون حسابی خالی ، قرار بود چند تا از دوستان دیگه هم بیان که قسمت نشد

ببینیمشون ... هرچند آدم 2 تا باجناق مثه اینا داشته باشه برا 7 پشتش بسه !!

کوه امروز هم والا کوه نبود ، شاه کوه بود ، مارو با این زانو درد کشوندن 6 هزار متر بالا !

محمدرضا در حین کوه رفتن میگفت میگم ساکتی بگو نه ، گفتم به جون خودم نفس بالا

نمیاد ، الان یک فوت کنم مُردم ! ولی خب خوش گذشت ، هرچند گرم بود اما خوب بود

اون بالا هم صبحونه میل فرمودیم ( همه املت خوردن جز من ... چقد کم خرجم من ها )

خلاصه که آقا جای همتون حسابی خالی بود ...

اینم چند تا عکس :

کچل وسایل لهو لعب با خودش آورده بود ، گشنیز و تره و ریحون و شاه و بابا شاه و لعبت

و بی خودی و بی بی و ننه بزرگ و ... ما که حالیمون نشد چی بود اما آخرش جون

خودم راه افتاده بودم ها .. هرچند خیلی وسط بازی سوتی دادم

به خدا ما انقد هم کج و کوله نیستیم ها ، کچل رفت دستشویی اومد تعادلشو از دست

داد ، همه را به چشم خودش کج و وجع دید !

از راست به چپ ، خودم ، احمد پسردایی محمد رضا ، محمد رضا

ای جان ، بمیرم برا خودم که انقد بین باجناق ها مظلوم افتادم ...

این هم 3 تا باجناق دوس داشتنی ... محمدرضا ، کچل ، خودم

بعد از کوه نوردی هم نهار مهمون یکی از عزیزان بودم ( قابل توجه همه ! دیدین بالاخره

نهار گرفتم ! ) ، عجب پیتزایی بود ها ، خب من با دوستام بیرون میریم همش پیتزا

میخوریم اما این یکی انصافا خیلی باحال بود ... چون من حساب نکردم !!

مرسی از کسی که نهار امروز ما رو دعوت کرد ، ایشالله جبران کنیم ...

باجناق ها و پسردایی باجناق کوچیه یاد بگیرین ... دفعه ی بعد نهار دعوت کنین ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط م . ح . م . د نظرات () |

Design By : Night Melody