پیرهایی با دل جوون

 

 

 

روزهای فرد بعد از ظهر ها که میرم کلاس ، همیشه اتفاق های نمیدونم بگم جالب یا

هر چیز دیگه ای که فک کنید برای من میفته

همیشه ماشین را که پارک میکنم باید یک ۵ دقیقه پیاده برم تا برسم به آموزشگاه ...

سر راهم یک پارک هست که اغلب کسایی که میان پیرمردها و پیر زنهایی هستن که

پاک ترن از آب روان ... کسایی که انقد خوشگلن که همیشه حواسم بهشون پرت میشه

من همیشه از وسط پارک رد میشم ، اونها هم کنار واسادن . همیشه در حال لبخند

و گفتن خاطره چنان میخندن که ١٠٠ متر اونور تر هم باشی متوجه میشی ...

همیشه منو طوری نگاه میکنن که خجالت میکشم ، نمیدونم واقعا چه حسی نسبت

بهم دارن ! به چی من زل میزنن و نگاه میکنن ، اصلا من چه چیز دیدنی دارم که اینا منو

نگاه میکنن ! خودم یجورایی احساس میکنم که شاید یجورایی یاد جوونی های

خودشون میفتن ! شاید از نگاهشون بشه چیزهایی را حدس زد ...

آدمهایی که پیر میشن ، آدمهایی که دیگه اون قدرت و توان را ندارن ، آدمهایی که با بالا

رفتن سنشون توقعی میشن و از همه انتظار دارن ، آدمهایی که حساسیتشون زیادتر

از همیشه میشه و ... نیاز به توجه و کمک دارن ، نیاز به حمایت دارن

من تو فامیل دور و نزدیک دیدم ،‌بابا بزرگ ها و مامان بزرگهایی را که دیگه انقد ناتوان

شدن که حتی نمیتونن برای خودشون یک آب بریزن و بخورن ، اما بچه هاشون ، بچه

هایی که یک روز قدرت راه رفتن نداشتن ، بچه هایی که با کمک همین آدمها بزرگ

شدن و به این مرحله رسیدن ، چنان برخوردهایی با بابا و مامان هاشون دارن که شاید

از برخورد یک ناظم با دانش آموز بدتر باشه !

تا حالا سرای سالمندان نرفتم اما دوس دارم یکبار برم

برم بابا بزرگ ها و مامان بزرگها را ببینم ، برم برا کسایی که یک روز مثه من جوون بودن

و اکتیو بودن اما الان اینطور شدن گل ببرم و تقدیمشون کنم و دستشون را ببوسم

برم باهاشون درد و دل کنم ، برم و تو دلم ۴ تا بد و بیراه نثار بچه هاشون بکنم

دوستم پارسال تعریف میکرد میگفت دیگه نمیشه بابا بزرگم را جمع و جور کرد

بچه ها به توافق رسیدن که اون را ببرن سرای سالمندان اما دختر کوچیکش مخالفت

کرده و گفته خودم نگهش میدارم و نگهش داشت تا اینکه اون ٢ ماه بعد به رحمت خدا

رفت ... شاید اگر سرای سالمندان میرفت ، باید موقع مقرر از این دنیا میرفت ، اونجوری

شاید همه ی بچه هاشون دلشون برای اون میسوخت اما اینجوری به نظر من ، دختر

کوچیکش سربلند شد و اون بچه ها اگر یکذره احساس داشته باشن ، اگر یکذره به

خودشون بیان نباید خودشون را تا آخر دنیا ببخشن ...

اگر حالش را داشتین ، اگر همتش را داشتین ، اگر وقتش را داشتین حتما یک سر به

سرای سالمندان بزنین ، اونها چشم انتظار بچه هاشون هستن ، لا اقل با کمک ماها

میشه کمی از غم و غصه ی اونها را کم کرد ...

 

پی فیس بوک نوشت : دوستان عزیزم و مخاطبان گل وبلاگ ، اونهایی که عضو فیس

بوک هستن و تمایل دارن آن فردین زمانه ،‌ آن مجنون بی لیلا و ... ( یعنی خودم ) به

دوستاشون add بشن ، لطف کنن ایمیلشون را برام خصوصی بذارن تا ادشون کنم

مرسی ...

 

 

/ 76 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

محمد خودت یه پا چتی!!!دعوامون نکن دیگه[ناراحت]

نیما

ممد دعوام کرد آوا ! ولی نه زندون نیست !

آوا

پس کوجاست؟؟؟ ولش کن سنگدله.

نیما

رفته درس بخونه ! ممد جان من خودم ازت درخواست دارم که این کامنتو پاک کنی ![ماچ]

آوا

آخی نیما مظلوم! آهان کلاس داره؟اوکی.

آوا

موفق باشی داش محمد.

آوا

خوشم میاد وبلاگت از همه پرو پیمون تره کلی هم عکس داره ولی ار بقیه زودتر کامل میشه. آپ کن دیگه.این پیرزنه خسته‌م کرد.

نینا

سلام این روزا کمی بیش از اندازه گرفتارم مطلبتو نخوندم ولی خواستم بگم پنجره وبتو باز میکنم[گل]

آوا

حیف که امشب من نیستم یه چت توپ داشته باشیم.[افسوس]

نیما

کجایی ؟ این سوال برای سرکار گذاشتن شما و مشاهده ی کامنت های قبلی ست ![قهقهه]