یادگاری های دیروز و فردا ...

 

تا حالا ازش نپرسیدم وبلاگمو از کجا پیدا کرد ، دقیقا یادم نیست اما فک میکنم پست

پنجم شیشم وبلاگ بیشه ی بلاگفا ( که آقای شیرازی لطف فرمودن حذفش کردن ! ) بود

که نیماواسم کامنت گذاشت ... اون روزها تعداد مخاطبام خیلی نبودن ، به جز چند

نفری که میشناختم میان ( خانوم معلم ، حاج سعید ، دکتر سوفی و الین غیب زده )

دیگه مخاطب خاصی نداشتم ...

وقتی نیما برام کامنت گذاشت رفتم وبلاگش ، گوشه ی وبلاگش عکس بچگیشو گذاشته

بود و یک توضیحاتی از خودش داده بود .. اون موقع ها قالب مشکی قشنگی هم داشت

کامنت گذاشتن برای هم از همون موقه ها شروع شد ، اول همو لینک کردیم و بعدش

2 تامون سرعت آپمون بالا بود و هر روز بهم سر میزدیم ... بازی عادات بود که نیما را به

بازی دعوت کردم ، فک کنم از اونجا بود که رفاقتمون شکل گرفت ...

نیما اون زمان که اوایل تابستون بود گفت برا تابستونش برنامه داره و میخواد وبلاگو ترک

کنه ، اومد خصوصی آی دیشو داد و گفت کاری داشتی من مسنجر میام ...

ادش کردم اما تا یک هفته هروقت میامدم باهاش حرف بزنم یک برنامه ای میشد که باید

زود میرفتم ، همیشه به خودم میگفتم نیما میگه این چقد خودشو میگیره ...

بعد از چند وقت دیگه هرشب با هم چت میکردیم ، اول از خودمون میگفتیم ، از دانشگاه

نیما از ضربت و دوستاش میگفت ، از تدریس کلاس زبان میگفت و ...

اول ایده ی بلاگزیتو به نیما گفتم ، بهش گفتم میخوام هرجمعه چهره ی خوب و بد و

زشتو معرفی کنم ، کمکم میکنی ؟! هدفم فقط همین ها بود اما نیما گفت حالا که داریم

وقت میذاریم بیایم علاوه بر اون مطالب قشنگ هم با عنوانهای مختلفو بگیم تو بلاگزیت .

اسم بلاگزیت هم نیما انتخاب کرد ...

حالا تقریبا 4 ، 5 ماه از دوستیمون میگذره ، شاید تو این چند وقت هرشب با هم چت

کردیم... شبهایی که حالمون خوبه و میگیم میخندیم ، شبهایی که حالمون گرفته اس

و برای هم درد و دل میکنیم ، شبهایی که به نیما پی ام میدم و نیم ساعت بعد جواب

میده ، بهش میگم یره گوشکوب کجایی ، میگه ممد واسا آهنگ بندری گذاشتم دارم

میرقصم الان میام ! شبهایی که میگه حالم خوب نیست و زود میره ، شبهایی که میریم

وبگردی و لینکهای قشنگو برای بلاگزیت در میاریم ، شبهایی که راجع به موضوع های

عجیب غریب بحث میشه و کار به جاهای باریک کشیده میشه و ... !

خیلی ها فک میکنن به خاطر رفاقتمون من تا حالا نیما را چند بار دیدم ، اما هنوز

قسمت نشده که ببینمش  اگر مشکلی پیش نیاد یکی دو ماه دیگه میخوام برم مشهد ،

شاید یک روز قشنگو با نیما و سیروس که همکلاسیشه بگذرونم ... خدا کنه زودتر بیاد

نیمای خوبم ، رفیق دوس داشتنیم ، خیلی دوستت دارم ، با گذاشتن یک پست نمیشه

محبت های بی شمارتو جبران کرد اما فعلا تنها کاری که از دستم بر میاد همینه ....

عزیز دلمی و امیدوارم رفاقتمون تا آخر عمرمون ادامه داشته باشه ...

برات بهترین ها را تو زندگی آرزو میکنم ...

 

 

/ 68 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب کال

جوابم به جوابت در پست قبل : دخترهای کوچه همه میگن محمد کی بر میگرده ؟ میخوان همزمان با ورودت، تهران رو ترک کنن و همزمان با خروجت، برگردن سر خونه و زندگیشون... حالشون هم الان که تو نیستی خوبه ! [شیطان]

سیب کال

محض اینکه رند نکرده نرفته باشیم... شصت !!! [نیشخند]

مجیدحمید

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام هميشه دوستيتون پايدار عاقبت هردوتون خير باشه.

مجیدحمید

پس بجز من با بقيه هم چت ميكنيييييييييييييييييييييييييييييييي! [گریه][گریه][گریه]

مجیدحمید

تو درك من را دست كم گرفتي؟؟؟؟؟؟؟؟ [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه]

مجیدحمید

تیپ نیما منو کشته‘‌ترکیب خاص کت و پیرهنش [نیشخند]

غزل

چوطوری؟سلام.

نسكافه

سلام دكي آقا ما آپيم ها سر بزن افتخار بده!!!!![گل]

دخترحوا

می گم من هی میام سر می زنم تو آپ نمی کنی دقیقاَ وقتی آپ می کنی که من نم شه سر بزنم خیلی وقت نیست می شناسم اولین بارم خودت ای دی شو دادی بهم اما دوستی خوبی شکل گرفت توی ارایم خیلی کمک گرفتم ازش رفتی مشهد سلام من رو بهش برسون[نیشخند] اول به اما رضا برسون

نیما

ممد جان دادا سلام ! دادا سفارشتو نوشتم ! بیا بخون ! من میرم کار دارم ! بعد میام دادا ! امیدوارم بد نشده باشه حداقل !