چی بودم ، چی شدم ...

 

خیلی وقت نیست که تغییر کردم ، شاید الانم با چند ماه پیشم خیلی فرق داشته باشم

_  یک آدم شاد ، یک آدمی که از ناراحتی و افسردگی و تو لاک خودش بودن بیزار بود ،

آدمی که همش میگفت و میخندید ، آدمی که به سرخوش بودن متهم میشد ...

شده یک آدم ناراحت ، یک آدم افسرده ، آدمی که این روزا بد تو خودش رفته

آدمی که دیگه به اس ام اس و تلفن های حتی صمیمی ترین دوستاش جواب نمیده

آدمی که از همه فرار میکنه ، آدمی که از مهمونی رفتن بیزار شده ، آدمی که شاید

اگر خودکشی براش آسون بود هم الان خودکشی میکرد ...

_  یک آدم سیاسی ٢ آتیشه ، آدمی که زود جوش میاورد ، آدمی که روزی ١٠٠ بار به

وبلاگ های سیاسی سر میزد ، آدمی که تو گوشیش پو بود از کلیپ های سیاسی ،

آدمی که تو هرجایی که بود بحث سیاسی راه مینداخت ، آدمی که با آپ کردن وبلاگ سابقش

آرامش به دست می آورد ...

شده یک آدم غیر سیاسی ، آدمی که ٢ ماهه که به وبلاگ های سیاسی سر نزده

آدمی که دیگه از زندانیان سیاسی خبر نداره ، آدمی که هرجا میبینه که داره بحث

سیاسی میشه سعی میکنه خودش را کنار بکشه ، هرچند هنوز از اون کسایی که

نفرت داشت ، نفرتش پا برجاست ...

_ یک آدم آینده نگر ، آدمی که بد فکر آیندش بود ، آدمی که همیشه به خوش میگفت آینده

آدم بزرگی میشه ، همیشه تو فکرش این بود که تو رشته ی خودش تبحر پیدا میکنه ،

آدمی که از زمان حال بیزار بود ...

شده یک آدمی که تو زمان حال داره زندگی میکنه ، به فکر آیندش نیست ، بی خیال

بی خیال شده ، دوس داره فقط خوش بگذرونه ، دیگه تو رویاش نیست آدم بزرگی بشه

فقط دوس داره یک کار الکی گیرش بیاد با یک حقوق ثابت ماهیانه ...

_ آدمی که به هر چیزی فک میکرد جز مرگ ، مرگ براش چیز غیر عادی بود ، از هرچی

حرف میزد جز همین ، براش مهم نبود که چجوری میخواد بمیره و کی بمیره ...

حالا شده آدمی که هر شب فکر مرگ میکنه ، آدمی که فکر میکنه اگر بمیره چی میشه

کیا خوشحال میشن و کیا ناراحت ، اصلا برای کسی مهم هست یا نه ...

_  آدمی که مثه یک بچه مثبت ساعت ١١ میخوابید ، آدمی که شبها به هیچ چیزی فک

نمیکرد ، آدمی که شبها به عشق صبح شدن بیدار میشد ...

شده آدمی که روز و شبش بد گم شده ، معلوم نیست شبها کی میخوابه و کی بیدار

میشه ، شبها به همه چیز فکر میکنه ، آدمی که شبها تا ۴ آهنگ گوش میده ...

_ آدمی که ترم های قبل کلی ذوق و شوق داشت برا دانشگاه رفتن ، آدمی که تو هفته

٣ ، ۴ روز براش فوق العاده بود و اون هم رفتن به دانشگاه بود ...

حالا مونده ترم جدید به چه امیدی میخواد بره دانشگاه ، چجوری میخواد بره ، با این

قیافه ی درهم ورهم ، با این قیافه ی قاطی پاطی و ... " نمیدونم "

 

پی توضیح نوشت : دیگه حوصله ی هیچی را ندارم ، رسیدم ته ته خط ، حال و حوصله

خودم را هم ندارم ، شاید برا چند روز وبلاگم را آپ نکنم ، شاید به کامنتها جواب ندم ،

شاید دیگه براتون کمتر کامنت بذارم ، بذارید حالم بهتر شه ، بذارید همون محمد سابق

شم ، کمکم کنید ، دعام کنید حالم خوب شه ، از خودم خیلی ترسیدم ، نمیدونم

میخواد چه بلایی سرم بیاد ، امیدوارم این روزهای بحرانی را پست سر بذارم

 پی سردرد نوشت : خیلی نامردی که اذیتم میکنی ... خیلی نامردی که اشکمو در

میاری ، خیلی نامردی که ولم نمیکنی . خسته شدم ازت ، به خدا دیگه نمیتونم

دردت را تحمل کنم ، تروخدا ولم کن ...

پی شعر نوشت :

کسی دیگر نمیکوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم !

و من شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمیماند

و من گریان و نالانم ، تنهای تنهایم !‌

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمیپرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم !

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمیپرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ از من نمیماند !

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیشکی!

نه تو رو خدا تو دیگه دپ نشوووووو . اگه لازمه یه استراحت بکن اما توووووووووووپ برگرد. موزیک شاد گوش کن [قهقهه]از این قر تو کمریای قدیمی جواب میده باور کن . استخرم عالیه.

نیما

با نظر هیشکی موافقم ! مملی اصلا به تو نمیاد که دپسرده بشی !!! مرد حسابی مگه قرار نبود 15 دقیقه دیگه برگردی ! کجایی ؟؟؟؟؟ جیغغغغغغغغغغغغ جییییییییغ

نیما

و در جواب شاعر میگوییم ::: همین جا ، همین جا ![گاوچران]

نیما

مملی ناهار میخوری !!! آخ چه شانسی داری که اینجا کسی نیست ! اگه نه میشد چت روم !!![گاوچران]

هیشکی!

عالیه حرف نداری پسر خوشم اومد که کیفت کوکه...[هورا][دست] راستی یه سوال ؟ [نیشخند]تو اراکی هستی؟

نیما

مملی ناهار خوردی ؟؟؟ بیا با ما بریم به میخانه - ببر کامی ز پیمانه !!! ادامه بدم یا خودت میرقصی ؟؟

هیشکی!

اىییییییییییی وووووووووووووول اجداد مام اراکی بودن ازقضا[قهقهه]

مهدی پژوم

سلام دوست خوب... سطر های سپید نانوشته ات را از بین نوشته ها خواندم... خوب می دانم چه می گویی و از چه می گویی...

واحه

واقعا که مثل هوای بهاری گاهی می باری گاهی آفتابی...

سهندی بدبخت

نمیدونم چرا حالم از همه بهم میخوره . از این انجمنیای دانشگاه که فقط بلدن حرف بزنن از اون ور خودشون از همه بدترن , از اون بسیجییای حرف مفت زنم بدم میاد فقط میخوا برم اون ور