حاج سعید و دیگر هیچ !

 

اولین بار که با هم صحبت کردیم یادمه دقیقا ۵٠ دقیقه طول کشید !

منی که اگر بیشتر از ۵ دقیقه با موبایل صحبت کنم مخم منهدم میشه برا اولین بار بود

که حتی یک کوچولو هم خسته نشدم ...

از طریق وبلاگ خانوم معلم باهاش آشنا شدم ، یادمه ٨ ، ٩ ماه پیش ساعت ۵ صب

کامنت میذاشت و از " جزیره " تعریف میکرد ، اسمش هم بود "مجید حمید "

همیشه با خودم میگفتم مطمئنم یکی از جزایر آمریکا زندگی میکنه که ۵ صب کامنت

میذاره ... همیشه برام سوال بود ، اون روزها هم آشنا نبودم و نمیپرسیدم

یادمه سر یک موضوع شخصی یک کمک خواستم از خانوم معلم که منو با حاج سعید

آشنا کرد ... رفتم موضوعو بهش گفتم ، اومد و شمارشو بهم داد گفت تماس بگیر کمکت

میکنم ... برای اولین بار بود که میخواستم از طریق اینترنت با یکی صحبت کنم ...

برام جالب بود ، اون زمان فک نمیکردم با کسی آشنا شدم که بعد از چند وقت اگر یک

روز باهاش صحبت نکنم دلم تنگ میشه براش !

با هم آشنا شدیم ، یک حسه خیلی خوب نسبت بهش داشتم ( والبته دارم ) ، تو

خیلی از موارد ازش کمک گرفتم ، خیلی جاها تو اوج عصبانیت آرومم میکرد ، خیلی

جاها که بهش میگفتم مثلا فردا امتحان دارمو حال درسو ندارم به اشد وضع دعوا میکرد !

اما برام جالب بود ... از نصیحت هاش خوشم میامد ، عاشق دعوا کردنهاش بودم و ...

اولها زیاد باهاش صمیمی نبودم ، شاید چند روز یبار یک اس ام اس کوتاه بهم میدادیم

اما بعدش قضیه فرق کرد ... میگفت زمان بچگیش اراک زیاد اومده ، میگفت یکی از

فامیلاشون " مهاجران " زندگی میکنه ... یادمه چند ماه پیش سر کلاس ریاضی وقتی

استاد به خاطر تقلب منو ایمانو انداخت بیرون یکی از همکلاسیهامون که سنش بیشتر

از ما بود از امتحان آمده بود بیرون ... صحبت از امتحان شد و ازم جزوه خواست من بهش

دادم ، شمارشو و اسمشو پرسیدم و گفت هروقت اومدم اراک زنگ میزنم که برات بیارم

ازش پرسیدم مگه کجا زندگی میکنین که گفت مهاجران ... ازش پرسیدم "محمد سعید "

فامیلتون نیست که دیدم بعله آقای امام فامیل حاج سعید ما در اومد !

( شانسو میبینین خدایی ؟! یبار از کلاس افتادیم بیرون قضیه اینطوری شد ها ... )

از اون روز به بعد احساس صمیمیت بیشتری با حاج سعید کردم ، روزی شونصد تا

اسمس بهم میدادیم ، روزی حداقل یبار با هم صحبت میکردیم ، هرشب میامد چت و

با هم بحث میکردیم و بعد از یک دعوای حسابی میشستیم و میخندیدیم ...

تا حالا ندیدمش ، قسمت نشده ، اما یک چیزهایی از کرگدن و خانوم معلم که حاجی ما

را دیدن شنیدم ...

حالا حاج سعید ما مسافرته ، امروز باهاش صحبت کردم که کوهرنگ بود ... دلم براش

تنگ شده ، وبلاگش از اون روز تا حالا نرفتم ، دلم میگیره ، چون کسی نیست که بیاد

کامنتا را جواب بده ... کسی نیست که به خصوصی هام جواب بده ، کسی نیست به

شعرهای شبانه جواب بده و کسی نیست که وقتی صدای مسنجر بیاد منتظر باشم

حاج سعید آن شده ... خدا کنه زودتر بیاد ، بدجور دلمان هواشو کرده

حاج سعید ، داداش گلم ، برادر مهربونم ، الان بعد از این متن میخوام بهت اسمس بدم

که نوشتم برو بخون ، ازت اجازه هم گرفتم که یکی از عکساتو بذارم ... اون شب که برات

نامه نوشتم و فرداش پستش کردم حالم گرفته بود ، نمیدونم چرا ، اما با تمام وجودم

اون نامه را برات نوشتم ، تک تک متنهاش هم یادمه ... خیلی دوستت دارم ، خیلی

برام عزیزی ، میدونم خیلی اذیتت کردم و خواهم کرد ! اما میدونم که انقد بزرگواری که

همیشه میبخشیم ...

 

پی معرفی نوشت : این بخشو یعنی معرفی عزیزانمو هر چند وقت یبار انجام میدم ...

به رسم ادب و احترام از صاحبخونه ی این وبلاگ ، خانوم معلمم شرو کردم که تو این

پست نوشتم و و این پست هم برای حاج سعید .. اگر عمری باشه ایشالله از همه

خواهم نوشت ...

 

/ 35 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

اول که وبلاگت رو باز کردم ،تنها کلمه ای که گفتم :یا خودِ خدا شماها سر کلاس هم تقلب میکنین؟ ما فکر کردیم که فقط میشه سر جلسه امتحان تقلب کرد!![نیشخند] اون "خانوم معلم"،در واقع همو " خانم معلمم" هست؟ خوشف به ال شما،نمیشه تلبن این اج سعدم به ما هم بدین ایا؟؟؟[پلک][من نبودم]

ققنوس

سلام بر بیشه ی سبز محمد ... شب خوش داداشی و دوستان گل ... مننننننننننننن اومدم !!

سیب کال

خیلی باحال بود. یعنی واقعا توصیف واحه از سعید خیلی بهش میاد. عین همون رزمنده های روی بیلبورده[خنده] الان میخوام برم پارک لاله یه کم قدم بزنم بعدن میام مفصل برات کامنت میذارم.

مهدی پژوم

سلام دوست خوب ام... زنده باشید شما و سعید عزیز... بنده هم از بحث های ایشان در سیاه مشق مستفیض شده ام...

مهسا

نمیشه تلبن این حاج سعید م به ما هم بدین ایا؟؟؟پلک

شمیم

آخی! این عکس جدید است ! از شهدا نیستند؟ یک جوان نجيب دهه پنجاهی، بسیجی ساده و خاکی از همان لشگر مخلص خدا ، انگار گرد جبهه هنوز رو سر و دوششان است. كلي خاطره برايم زنده شد . اين روزها كسي از تبار اين عكس نمي بينيم. چه صفايي داشتند بچه هاي دهه پنجاه!فرزندان انقلاب و شاگردان جنگ.

Hasti

چه چهره عرفانی داره این حاج سعید! (جدی جدی گفتماا، شوخی نگیری!)

واحه

این حاج سعیدتون چقدر کشته مرده و هلاک دارند!

واحه

بعد ایشون فقط هفت هشت ده تا اسم ندارند هفت هشت ده تا چهره هم دارند این عکسی که گذاشتی با اون اصلی که من دیدم متفاوته!

فرزند آدم

قدر همو بدونین دکتر جون پست فوق العاده ای بود